کسب درآمدی مناسب و راحت از طریق اس ام اس

تبلیغات پیامکی

دانستنی‌های فیلم ژاکت


قبل از اینکه "آدرین برودی" نقش "جک استارکس" رو قبول کنه 2 نفر دیگه ("مارک والبرگ" و "کولین فارل") برای این نقش درنظر گرفته شده بودن اما بالاخره نقش رو به "آدرین برودی" دادن. انصافاً هم "آدرین برودی" نقش آدم‌های بدبخت ِ فلک‌زدۀ ذلیل‌مُرده رو خوب بازی میکنه. حتماً بازی "آدرین برودی" تو فیلم "پیانیست" رو دیدین. ندیدین؟ خوب ببینین.

"آدرین برودی" برای بازی تو فیلم "ژاکت" و اینکه بتونه نقش "جک استارکس" رو خوب دربیاره یه سری جلسات رو تو یه مخزن ایزولاسیون (چون کلمۀ مناسب پیدا نکردم این دفعه زبان "انگلیسی" و "فرانسوی" رو پاس داشتم) گذرونده، یه مدت رفته تو زندان مونده و برای ایفای نقش به عنوان یه سرباز قدیمی رژیم پروتئین گرفته (البته برای بازیگر شدن راه‌های ساده‌تری هم هست. مثلاً اگه موهات شهلا باشه و بَر و روی خوبی هم داشته باشی حتماً موفق میشی. راه دیگه‌اش هم اینه که بگردی تو فک‌وفامیل یا دوست‌وآشنا یه آدم سینمایی پیدا کنی بعد از طریق مامانت با مامانش ارتباط برقرار کنی و مجبورش کنی که نقش اول فیلم‌هاش رو بده به تو.).

"کیرا نایتلی" (بی‌تربیت حرف "ک" کسره داره چون درست معلوم نمی‌شد کسره‌اش رو نذاشتم.) برای تست دادن تو فیلم "ژاکت" مستقیم از سر صحنۀ فیلم برداری فیلم "شاه آرتور" میاد.

فیلم "ژاکت" در کشورهای "اسکاتلند" (صحنه‌های بیمارستان روانی) و "کانادا" (بقیۀ صحنه‌ها) فیلم برداری شده. صحنه‌های بیمارستان روانی در یه تیمارستان قدیمی متروکه در "اسکاتلند" فیلم برداری شده. بعد از فیلم "ژاکت"، فیلم سازهای دیگه‌ای هم خواستن که اونجا فیلم برداری انجام بدن ولی به دلیل انجام تعمیرات و توسعۀ ساختمان اجازۀ این کار داده نشد اما این تعمیرات انجام نشد که نشد.
ساختمان تیمارستان هنوز هم سر جاش هستش و الان یه عده روانی‌تر از مریض‌های قبلی این تیمارستان میرن اونجا تا به گفتۀ خودشون روح بیماران این تیمارستان رو شکار کنن چون اعتقاد دارن روح مریض‌ها از اونجا به عنوان ییلاق استفاده میکنن.

صحنه هایی که "آدرین برودی" رو داخل کشوی سردخونه نشون میده واقعی هستن (مثل اینکه کارگردان فیلم "ژاکت" از طرفداران "ابراهیم حاتمی‌کیا" هستش که معمولاً فیلم برداری فیلم‌هاش رو تو لوکیشن‌های 1متر در 1متر و 20سانت انجام میده).
"آدرین برودی" از کارگردان فیلم خواسته حتی زمانی که فیلم برداری انجام نمیشه اون رو توی کشو حبس کنن تا بتونه کاملاً احساس ترس و ناامیدی‌ای که شخصیت "جک استارکس" توی کشو داره رو حس کنه (چند وقت پیش تلویزیون پشت صحنۀ فیلم "اخراجی"ها رو نشون میداد. یکی از بازیگرهای این فیلم که تو سینمای کشور جزو بازیگرهای محبوب محسوب (اینجای متن "جناس" نمیدونم چی‌چی داره) میشن (البته از نوع مو شهلایی‌ش) تو یه صحنه از فیلم اظهار فرمودن "ای بابا همه جامون خاکی شد". من حقیقتاً از ایشون عذر میخوام که بر ساحت مقدس‌شون گرد و غبار نشست.).

ظاهراً صحنه‌های عشقولانه بین "آدرین برودی" و "کیرا نایتلی" تو فیلم "ژاکت" بیشتر از این حرف‌ها بوده ولی چون تست فیلم بین بیننده‌های امریکایی نشون داده که بیننده‌ها این صحنه‌ها رو (چون بازیگرها توش لخت و پتی هستن) دوست ندارن موقع تدوین حذف شدن.
به نظر من که همون چند ثانیه هم زیادی بود چون خیلی با فضای فیلم هماهنگ نبود و فقط یه بهونه به دست "جک" داد تا دوباره برگرده پیش "جکی" (خدائیش این رو دیگه بلدم. "جک" و "جکی" جناس افزایشی دارن.).

برای این فیلم 3 تا پایان دیگه هم ساخته شده بود.
آخر اولیش بعدازاینکه همه‌چیز به خوبی و خوشی تموم میشه ییهو صدای دکتر "بکر" میاد که میگه "جک صدای من رو میشنوی؟" و "جک" چشم‌هاش رو باز میکنه و با دیدن دکتر "بکر" جیغ میکشه و فیلم تموم میشه. نمیدونم چرا ولی من همیشه دوست دارم آخر فیلم خوب تموم نشه.
آخر دومیش هم همونجوری تموم میشه اما بعدش "جک" رو توی بیمارستان صحرائی ارتش میبینیم که مُرده و یه پرستار چشم‌های "جک" رو میبنده. انصافاً اینطوری خیلی فیلم چیزماتیک میشد.
آخر آخریش هم مثل آخر دومیش می‌مونه با این تفاوت که کسی چشم‌های "جک" رو نمیبنده. اینطوری هم قضیۀ چیزماتیکیسم رعایت میشد ولی حداقل بیننده یه خورده هم به این فکر میکرد که "جک" بالاخره مُرد یا نه؟

ایدۀ اصلی درمورد اینکه یه نفر به وسیلۀ ژاکت مخصوص بیماران روانی در زمان سفر کنه توسط "جک لندن" (نویسندۀ امریکایی که اطفال هم باهاش آشنا هستن و نیازی به معرفی نداره) در رمانی با همین اسم (ژاکت - 1915) مطرح شد که البته "جک لندن" هم رمانش رو براساس گفته‌های فردی به نام "اِد مورل" نوشته (البته "اِد مورل" گفته تو زندان "سن کوئنتین" دیده که از این ژاکت استفاده میکنن). این ایده توسط یه فیلمنامه‌نویس ایرانی – امریکایی به نام "معصومه تاج الدین" (تو "تهران" متولد شده) برای سینما تبدیل به متن فیلمنامه شد.

بین صحنه‌های حذف شدۀ فیلم یه تصویری دیدم که حیف بود اگه نمی‌دیدین. پس بدیدیدین (اگه تونستیدین بخوندیدین جایزه میدین).

انصافاً کل قضیۀ فیلم تو این تصویر دیده میشه. مغز "جک" که پیچ خورده و حالت پیچ‌خوردگی شبیه جای گلوله هستش.

ممکنه موقع دیدن فیلم برای شما هم یه سری سؤال پیش اومده باشه. 2 تا از اصلی‌ترین سؤالات این‌هاست:
- چرا "جک" که مثل آب خوردن به آینده می‌رفت و برمی‌گشت به این وسیله جلوی مرگ خودش رو نگرفت؟
جدای از اینکه "جک" آدم بامرامی بود و نمی‌خواست با این کار ماتحت بقیه رو بسوزونه باید به این نکته توجه کنیم که "جک" دلش میخواست این کار رو بکنه و خودش رو هم به در و دیوار کوبید تا علت مرگ خودش رو پیدا کنه و از اون جلوگیری کنه ولی هیچکس بهش نگفت "جک استارکس" چطور مُرده (احتمالاً از روی حسادت).
- آیا پسرعراقی (کسی که مغز "جک" رو خالی کرد تو فرقون) و "بابک" (پسر ِ دوستِ دکتر "لارنسون") یه نفر هستن؟
چیزی که واضحه هر دو نقش رو یه نفر بازی کرده. از کارگردان همچین فیلمی هم بعید هستش که برای 2 تا نقش متفاوت از یه نفر استفاده کنه. پس به احتمال قوی کارگردان از این حرکت منظور خاصی داشته. ممکنه میخواسته "جک" رو آدم آخر معرفت نشون بده که جون قاتل خودش رو هم نجات داده.

تموم گشت.

سوتی های فیلم ژاکت


0:00:40
تبریک میگم. رکورد سوتی دادن شکسته شد. این فیلم سوتی دادن رو از تیتراژ شروع کرده.
تصاویر جنگی‌ای که می‌بینین و اون صدای مسلسلی که از هلیکوپتر (آپاچی) شلیک میشه همه مربوط هستش به جنگ "عراق" و نه جنگ "خلیج" (آقا جون مادرت فیلتر نکن الان درستش میکنم. بابا حواسم نبود... دستت درد نکنه. چشم، پول قند و چایی و کیک و کلوچه و صبحانه و نهار و شام و خلال دندون و آب (البته از نوع معدنی‌ش) و برق و گاز و تلفن و هوا و بقیه چیزها یادم هست. الان تقدیم میکنم... بله، دوستان توجه کنن که منظورم جنگ "خلیج ِ تا ابد فارس" بود.).

0:08:10
تو این صحنه می‌بینیم که "جک استارکس" از پنجرۀ سمت شاگرد با رانندۀ ماشین صحبت میکنه. بااینکه این صحنه از نمای دور و روبرو گرفته شده اما باتوجه به وضوح صدا موقع صحبت میشه گفت که شیشۀ ماشین پائین هستش (جدای از این اگه فرض بگیریم که این یارو خنگ هم بوده و شیشه رو پائین نداده وقتی ببینه صدای "جک" رو نمیفهمه شیشه رو میده پائین دیگه.) اما تو صحنۀ بعد (0:08:15) می‌بینیم که این شیشه بالا هستش. احتمالاً ماشین این آقاهه مثل اتاق ملاقات زندان از طریق گوشی تلفن با بیرون ارتباط داره.

0:12:56
پرستارهای از خدا بی‌خبر تیمارستان مثل زمانی که سربازهای امریکایی در خارج از کشورشون و پلیس "امریکا" در داخل کشور نصف‌شب می‌ریزن تو خونۀ ملت بدبخت می‌ریزن تو اتاق "جک" تا به "جک" و همۀ مأموران امریکایی در سراسر دنیا بگن که "مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی بیوفتی به پایش چو مور" (جالب اینجاست اواخر فیلم این مسأله درمورد "جک" در نقش "مور" و "دیمون" (پرستار مرد تیمارستان که شب‌ها "جک" رو میبرد تو زیرزمین) در نقش "دست زور" هم تکرار میشه و می‌بینیم که "دیمون" خودش هم روانی شده.).
اما این پرستارها انقدر ذهنشون مشغول دادن پیام اخلاقی هستش که توجه نمیکنن "جک" چسب روی دهنش رو برمیداره (احتمالاً موقع چسبوندنش دهن "جک" باز بوده و زبونش هم چسبیده بهش و "جک" میخواسته درستش کنه) و دوباره میذاره سرجاش (0:13:01).
حالا من از کجا فهمیدم؟ از هوش و ذکاوت سرشار من که بگذریم میرسیم به اینکه "جک" اشتباهی یه تیکۀ دیگه از چسب (که کوچکتر از قبلی هستش) رو زده به دهنش و چون موقع کندن چسب جای دقیقش رو علامت نزده بوده جای اون رو هم اشتباه (یه خورده اومده سمت راست) میزنه.
اما مثل اینکه "جک" خودش هم متوجه اشتباهش شده و در صدد جبران اون براومده. چون دوباره تیکه چسب قبلی و جای دقیق اولیه‌اش رو پیدا کرده و همه چیز رو به حالت اول برگردونده (0:13:34).

0:13:34
خوب به چسب‌ها و قفل‌های ژاکت دقت کنین. همه‌شون از پشت بسته میشن. یعنی باید مریض رو روی شکم بخوابونن و چسب‌ها رو ببندن بعدش مریض رو برگردونن و بذارنش تو اتاق انتظار دیار باقی. اما تو یه صحنه (0:37:12) می‌بینیم "جک" بدبخت که یه شب رو توی سردخونه مونده بی‌حال و به پشت (منظورم همون "طاق واز" قدیمی‌ها هستش) روی تخت دراز کشیده و خِرت‌خِرت صدای چسب‌های ژاکت میاد که یعنی پرستارها دارن ژاکت رو باز میکنن (فکر کردن همه مثل خودشون چیز هستن و نمی‌فهمن).

0:13:44
اینجا سوتی نداریم ولی یه نکتۀ جالب هست. اگه به رنگ زرد خیلی پررنگی که وسط‌های ژاکت هستش دقت کنین میتونین تصور کنین چه بلایی سر افرادی که به این روش تحت درمان بودن میومده (اون طرف ژاکت رو نشون نمیدن. احتمالاً اون طرفش هم باید به رنگ قهوه‌ای پررنگ باشه.).

0:14:26
تو سردخونه‌ای که "جک" رو اونجا حبس میکردن 16 تا کشو وجود داشت. این لحظه اولین باری هستش که این کشوها دیده میشن. روی بعضی از این کشوها برچسب شماره هستش (تو این صحنه شماره‌های 1-3-11-13-15-16 برچسب دارن.). وقتی دکتر "بکر" و پرستارها برای بردن "جک" به سردخونه میان (0:16:48) با اینکه همۀ کشوها دیده نمیشن ولی کاملاً واضح هستش که کشوی شمارۀ 4 هم برچسب داره.
"جک" تمام مدت (که شب هستش چون دکتر "بکر" اجازۀ این نوع درمان رو نداره و به صورت مخفیانه شب‌ها این کار رو میکنه.) تو کشو بوده و اگه کسی به زیرزمین میومد صدای "جک" رو میشنید پس نمیشه گفت که کسی تو این مدت اومده و شماره‌ها رو عوض کرده. اساساً درطول فیلم بیننده به این نتیجه میرسه که این زیرزمین بدون استفاده هستش و به اون رفت‌وآمد نمیشه. اما مسألۀ جالب اینه که شماره‌ها همیشه (حتی بعد از تغییر کردن) با کشوها منطبق هستن یعنی مثلاً برچسب شمارۀ 1 روی کشوی اول هستش، برچسب شمارۀ 4 روی کشوی چهارم و الی آخر (معلومه در سوتی دادن دقت زیادی به خرج دادن).
درطول فیلم هربار که تصویر این کشوها دیده میشه برچسب‌ها نسبت به دفعۀ قبل تغییر کردن.
نکتۀ جالب دیگه راجع به این کشوها اینکه دکتر و پرستارها هر بار "جک" رو توی کشوی شمارۀ 7 میذارن. 7 عددی هستش که بین مردم اکثر کشورها عددی مقدس محسوب میشه. احتمالاً کارگردان از این کارش منظوری داشته.
از طرف دیگه عدد 7 معمولاً با جملۀ "بهت رفت" همراه هستش و با توجه به اینکه توی این کشو حقیقتاً به "جک" میره ممکنه منظور کارگردان این هم بوده باشه.

0:14:27
این سوتی رو میتونین هرموقع که "جک" رو توی کشوی سردخونه میذارن ببینین. توی اون ظلمات همیشه یه نوری توی چشم‌های "جک" وجود داره. البته این نور غیر از تصاویری هستش که هروقت مغز "جک" اتصال کوتاه میکنه دیده میشن. این نور میتونه مواردی مثل "نورامید"، کورسوی امید"، "آخرین بارقه‌های امید" و یا "نور چراغ دوربین" باشه.

0:19:15
تو این صحنه دکتر "لارنسون" داره با "جک" و دوست جدیدش (به قول خودش "رئیس سازمان ِ سازمان‌یافته‌ها") آقای "مکنزی" حال و احوال میکنه. "جک" هم با بی‌فرهنگی تمام میزنه تو حال دکتر و جواب‌های سربالا بهش میده. بعداً به خاطر این بی‌ادبی به حساب "جک" میرسیم، فعلاً یقۀ "جک" رو بچسبین. اگه دقت کنین بندهای لباس جک باز هستن اما تو صحنۀ بعد (0:19:18) "جک" بندهای لباسش رو بسته. نکتۀ اعجاب برانگیز اینه که "جک" این کار رو بدون دخالت دست انجام داده. "جک" یه بار دیگه هنرش رو به نمایش میذاره و تو صحنۀ بعد (0:19:26) باز هم بدون دخالت دست بندهای لباسش رو این بار باز میکنه.

0:31:50
احتمالاً "جک" پلاکش رو از میدون "گمرک" یا بازار "سید اِسمال" خریده. این پلاک از هرجا اومده مال ارتش "امریکا" نیست چون ارتش "امریکا" روی پلاک‌هاش تاریخ تولد افراد رو نمیزنه.

1:12:17
تو این صحنه "جک" از توی آینه بغل ماشین مراقب در کلیسا هستش تا وقتی دکتر "بکر" اومد بیرون بره حالش رو بگیره. "جک" وقتی دکتر رو میبینه انقدر هیجان‌زده میشه که یادش میره فیلم بردار با کل بند و بساطش کنار ماشین وایساده و بدون هماهنگی در ماشین رو باز میکنه. فیلم بردار هم که غافلگیر شده فرصت نمیکنه خودش رو از جلوی آینه بکشه کنار درنتیجه عکس خودش و متعلقاتش میوفته تو آینۀ ماشین.

تموم گشت.

کیت وینسلت گرافی


کیت الیزابت وینسلت
(بازیگر)
متولد 5 / اکتبر / 1975 (13 / مهر / 1354) – انگلستان

نقش "گینس پالترو" در فیلم "شکسپیر عاشق" و نقش "جودی فاستر" در فیلم "آنا و پادشاه" بهش پیشنهاد شده که رد کرده.

"کیت وینسلت" بازیگری رو از 11 سالگی و دوران مدرسه شروع کرده (اینجوری باشه منم تو مدرسه نقش معروف "مُراد برقی" رو بازی کردم).

"کیت وینسلت" از 21 تا 32 سالگی‌ش 5 بار نامزد "اسکار" شده (میدونم همه‌تون ترک برداشتین ولی واقعیت داره).
سال 1996 در سن 21 سالگی برای فیلم "احساس و حساسیت"
سال 1998 در سن 23 سالگی برای فیلم "تایتانیک"
سال 2002 در سن 27 سالگی برای فیلم "آیریش"
سال 2005 در سن 30 سالگی برای فیلم "تابش ابدی ذهن پاک"
سال 2007 در سن 32 سالگی برای فیلم "بچه کوچولوها"
درواقع "کیت وینسلت" جوان‌ترین هنرپیشه‌ای هستش که به این حدّنصاب رسیده.

"کیت وینسلت" اولین شغل بازیگری‌ش (یعنی بازی‌ای که بابتش پول گرفته) رقصیدن با "هیولای شیرین" تو یه آگهی مربوط به کارخونۀ تولید شکر بوده.

"کیت وینسلت" سال 1996 از طرف مجلۀ "مردم" جزو زیباترین مردم جهان (50 نفر برتر) انتخاب شد (افتخار سرزمین "پارس" نفر اول این لیست هستش!؟!).

بعد از اولین موفقیتش تو فیلم "مخلوقات آسمانی" (1994) یه منتقد پیش‌بینی میکنه که شخصیت "کیت وینسلت" تو این فیلم برای همیشه باهاش می‌مونه و اون هرگز تبدیل به یه ستارۀ بزرگ سینما نمیشه (قضاوت درمورد این حرف رو به کارشناسان برنامۀ "نود" واگذار میکنم و از هرگونه اظهارنظر خودداری می‌ورزم).

"کیت وینسلت" سال 2001 برای فیلم "سرود کریسمس" یه سری آهنگ میخونه که همون سال بین 10 آهنگ برتر "بریتانیا" 6مین رتبه رو کسب میکنه. "کیت وینسلت" تو 4 تا فیلم دیگه هم آواز خونده.
نکتۀ آموزشی: معمولاً آهنگ‌هایی که درطول نمایش یه فیلم شنیده میشه به عنوان یه آلبوم منتشر میشه که بهش میگن "Soundtracks".
نکتۀ تبلیغی: اگه دوست دارین آهنگ فیلم های محبوب‌تون رو گوش بدین اون بغل یه لینک هستش که شما رو به قسمت آهنگ فیلم ها در سایت "IMDB" میبره.

"کیت وینسلت" و شویَش (همون شوهر خودمونی هستش) "سام مِندس" (البته شوی فعلی‌ش تا بعد که ببینیم چه شود) یه خونۀ 3 میلیون دلاری تو "لندن" و یه خونه هم تو "نیویورک" (قیمتش رو یادم رفت بپرسم. ایشاالله این دفعه که دیدمش میپرسم بهتون میگم.) دارن.
راجع به این دو کبوترعاشق بگم که سال 2003 و در یک آخرهفته با یه مراسم خصوصی عروسی کردن و جفتشون تو یه بیمارستان متولد شدن.

"کیت وینسلت" ترجیح میده به جای کفش‌های معمولی چکمه بپوشه چون این حس رو بهش میده که پاهاش روی زمین محکم‌تر هستن (چه حرف‌ها!).

اولین نمایش فیلم "تایتانیک" رو ازدست داد چون تو مراسم تدفین دوست نزدیک و دوست‌پسر سابقش "استیفن تردره" شرکت کرده بود.

ایفای نقش ِ "کیت وینسلت" در فیلم "تابش ابدی ذهن پاک" در نقش "کلمنتاین" به عنوان 81مین ایفای نقش در تاریخ سینما انتخاب شده.

"کیت وینسلت" با "لئوناردو دی کاپریو" رفیق جون‌جونی هستن (دلیلش رو هم خودتون میتونین حدس بزنین. فقط همین قدر بگم که شروع رفاقت‌شون با غرق یه کشتی غول‌پیکر و کلی از مسافرهاش همراه بود. خدا آخرش رو به خیر کنه.) جوری که بچه‌هاش "دی کاپریو" رو "دایی لئو" صدا میکنن.

وقتی که "کیت وینسلت" درحال مصاحبه با برنامۀ "صبح بخیر امریکا" (معلوم شد اسم برنامۀ صبحگاهی شبکۀ یک از کجا نخود شده بود) بوده یه کلیپ تبلیغاتی از "کیت وینسلت" پخش میشه که مربوط به یه کارخونۀ تولید شکر بوده. دست‌اندرکاران برنامه فکر کردن که "کیت وینسلت" رو غافلگیر کردن منتها دختر توی کلیپ یه نفر دیگه بوده. "کیت وینسلت" هم برای اینکه محقق ِ برنامه ضایع نشه و از کار اخراجش نکنن صدای قضیه رو در نمیاره. بعداً رسانه‌ها به خاطر این ازخودگذشتگی، "کیت وینسلت" رو مورد ستایش قرار دادن.

خودش میگه نقشی که در فیلم "تابش ابدی ذهن پاک" داشته بازی ِ محبوبش هستش.

مثل اینکه تو فرنگ "شبدر" و "یونجه" غذای محبوبه. "کیت وینسلت" هم گیاه‌خوار هستش.

یه سری مطالب بسیارمهم راجع به "کیت وینسلت" هست که اگه ندونین نادان از دنیا رخت برمی‌بندین (درست صحبت کن! به جای فحش دادن بقیۀ متن رو بخون تا این قضیه شامل حال تو نشه.).
بین دوستاش 2 تا لقب داره یکی "رز انگلیسی" اون یکی هم "کیت کـُر...ت".
وزن دخترش (میا (یه اسم ایتالیایی)) موقع تولد 8 پوند و 9 اونس و وزن پسرش (جو) موقع تولد 7 پوند و 13 اونس بوده. ضمناً "جو" به صورت طبیعی به دنیا اومده اما "میا" با سزارین متولد شده.
پاهای بزرگی داره و کفش شمارۀ 11 میپوشه (تعجب نکنین شمارۀ 11 تو "ایران" اندازۀ پای بچه‌ست، اونجا سایزبندی‌شون فرق میکنه.).
سال 1996 اندازۀ سیـ...ـه‌هاش 34 بوده.
اولین صحنۀ بوس‌دار "کیت وینسلت" تو فیلم "مخلوقات آسمانی" (1994) بوده.
خدائیش الان حس نمی‌کنین که از جهل رهایی یافتین؟

"کیت وینسلت" جزو گداگوری‌های سینما حساب میشه. انصافاً سال 2004 با گوجۀ کیلویی 2.000 تومن و برنج کیلویی 5.000 تومن میشه با دستمزد 6.000.000 یورویی زندگی کرد؟ تازه دستمزد بقیه فیلم هاش از این هم کمتره.
"به دنبال هیچ کجا" سال 2004 مبلغ 6.000.000 یورو
"معما" سال 2001 مبلغ 300.000 یورو
"پرهای پرنده" سال 2000 مبلغ 450.000 یورو
"دود مقدس" سال 1999 مبلغ 360.000 یورو
"تایتانیک" سال 1997 مبلغ 2.000.000 دلار


گفته‌های شخصی کیت وینسلت

[درمورد فیلم "مخلوقات آسمانی" (1994)]
یادم میاد اون موقع‌ها به خاطر بی‌پولی تو یه اغذیه‌فروشی به صورت نیمه‌وقت کار میکردم و داشتم ساندویچ درست میکردم که بهم زنگ زدن و گفتن برای فیلم انتخاب شدم. بغضم ترکید و مجبور شدم برم خونه چون نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. فوق‌العاده بود.

این برای من خیلی مهمه که بگم انگلیسی هستم و چون تو یه فیلم بزرگ بازی کردم دلیل نمیشه که نخوام تو صنعت فوق‌العادۀ فیلم سازی "انگلیس" فعالیت کنم.

[درمورد ازدواجش با "سام مِندس"]
ما برنامه‌ای برای این کار نداشتیم اما فکر کردیم ایدۀ خوبیه پس این کار رو کردیم.

از 14-13 سالگی به بعد همیشه حس میکردم مسن‌تر از سن واقعی‌ام هستم.

قبل از "کریسمس" روی یه لاستیک نشسته بودم که یه دختربچه اومد طرفم و...
گفت: تو "کیت وینسلت" هستی؟
من گفتم: خوب، آره. خودم هستم.
اون گفت: این لاستیک مال تو هستش؟
من گفتم: آره.
اون گفت: تو یه ماشین بزرگ نداری تا باهاش این‌طرف و اون‌طرف بری؟
من گفتم: نه.
اون از اینکه من تمام مدت با یه ماشین ِ بزرگ و برّاق این‌طرف و اون‌طرف نمیرم کاملاً گیج شده بود. خیلی خنده‌دار هستش.

امکان نداره که ما (منظور خودش و آقاشون "سام مِندس") "انگلیس" رو ترک کنیم. اگه لازم باشه به "نیویورک" میریم و اونجا زندگی میکنیم اما ترجیح میدیم که تو انگلیس" باشیم. من آدم جاه‌طلبی هستم به خاطرش هم حاضرم هرجایی برم و زندگی کنم اما خونۀ من همیشه "انگلیس" خواهد بود.

تو زندگی چیزهای بیشتری از "استخوان‌بندی لپ‌ها" وجود داره.

زندگی کوتاهه و اینجاست تا ازش استفاده کنیم.

عاشق ِ کسی بودن یعنی آزادش بذاری و اجازه بدی بره.

من بچۀ خودسر،مصمم و احساساتی‌ای بودم. وقتی میخواستم کاری رو انجام بدم چیزی نمیتونست جلوی من رو بگیره.

[درمورد مراسم "اسکار" سال 1996]
مامان و بابا و من یه جوری راه میرفتیم که انگار تو "بورلی هیلز" داریم قد میزنیم (البته خود "کیت وینسلت" عبارت "یورتمه رفتن" رو استفاده کرده). از ماشین پیاده شدیم. مامان پا گذاشت روی لباس من و من گفتم: "مامان، مامان" (عجب حرفی زدی! جون تو خرابم کردی.).

این احمقانه‌ست که من مشهورم ولی نمیتونم از این قضیه انرژی بگیرم.

وقتی تو "هالیوود" کار میکنی اگه دائم درحال یادگرفتن و رشدکردن نباشی هیچ شانسی برای موفقیت نداری.

ازنظر من به "جولیا رابرتس" میشه گفت یه ستارۀ سینما. وقتی مردم به من میگن ستارۀ سینما دارن تعارف میکنن ولی به هرحال این مسأله برای من مسئولیت میاره.

تموم گشت.

جیم کری گرافی


جیمز یوجین کری
(بازیگر)
متولد 17 / ژانویه / 1962 (27 / دی / 1340) – کانادا

درمورد "جیم کری" معروف هست که...
بدن قابل انعطافی داره.
مکرراً شخصیت‌هایی رو بازی میکنه که یا سبز هستن و یا سبز میپوشن.
حرکات صورت خارق‌العاده‌ای داره که معمولاً با صداها یا خنده‌های عجیب هم همراه هستش.

در 16 سالگی دبیرستان رو ول کرده (مثل اینکه بین خارجی‌ها هم مسألۀ "سیکل" وداشتن (لطفاً از خودتون ابتکار به خرج ندین حرف "و" هم جز کلمه‌ست) وجود داره.). این رو هم بگم که قبل از ترک تحصیل شاگرد اول و آدم خرخون کلاس‌شون بوده.

"جیم کری" سال 1997 از طرف مجلۀ "مردم" جزو زیباترین مردم جهان (50 نفر برتر) انتخاب شد (حتماً میتونین نفر اول رو حدس بزنین!).

تو سن 10 سالگی شاخ‌بازی درمیاره و "خلاصۀ تجربیات"ش (لغت‌نامۀ وزین "بابیلون" کلمۀ "رزومه" رو اینجوری پاس داشته بود.) رو برای یه شرکت که تو کار نمایش بود میفرسته.

توجه: اون‌هایی که "جیم کری" الگوی زندگی‌شون هستش این قسمت رو نخونن چونکه نمیتونن از الگوشون پیروی کنن در نتیجه افسرده میشن حالا بیا و درستش کن.
"جیم کری" طی عملی آخر خنده تو یه مراسم لخت و پتی (فقط اونجاش رو با جوراب پوشونده بوده (نه داداش ِ گـُلم! اونجا رو که یه گونی جوراب میخواد تا بپوشونی. اون یکی جاش رو. آهان! همون جاش رو.)) شرکت میکنه.

بچه که بوده یه مدت رو با خانواده‌اش تو "کاروان" (منظور "غافله" نیست. منظور همونایی هستش که تو "ایران" بهش میگن "کانکس") زندگی کرده و همۀ خانوادش مجبور شدن به عنوان سرایدار تو یه کارخونه کار کنن.
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که آدم اگه تو بچه‌گی یه چیزایی براش عقده بشه بعداً که بزرگ میشه موفق‌تر میشه.

یه چک به مبلغ 20 میلیون دلار برای خودش مینویسه و اون رو تا زمان فیلم "مرد کابلی" (1996) یعنی موقعی که این مبلغ رو به عنوان دستمزد میگیره توی کیف پولش نگه میداره (اگه به نظرتون کار بی‌خودی به نظر میاد پس فیلم "راز" رو نبینین چون چند تا نمونۀ واقعی دیگه از همین کارهای بی‌خود رو توش نشون میده.).

سال 2000 درحالی که با "رنه زلوگر" نامزد بوده و همۀ کارهاشون رو برای عروسی کرده بودن رابطه‌شون رو بهم زدن (احتمالاً "رنه زلوگر" میخواسته گربه رو قبل از اینکه به حجله برسن بکـُشه که "جیم کری" قاتی میکنه و میزنه کافه رو بهم می‌ریزه.).

سال 2001 اعلام کرد که میخواد شهروند امریکایی بشه و تابعیت این کشور رو بگیره. حدود 3 سال طول کشید تا به این سعادت بزرگ، فیض عظیم و مقام شامخ (آقا جون هرکی دوست دارین یکی معنی این کلمه رو به من بگه.) نائل بشه. البته "جیم کری" این رو هم گفته که تابعیت کانادایی‌ش رو نگه میداره.

زن اول "جیم کری" سال 2003 درخواستی رو به دادگاه عالی "لس آنجلس" میده و درخواست نفقۀ (البته برای دختر 15 سالشون که اسمش "جین" هستش) بیشتر میکنه. این خانم ادعا کرده که تو این دوره و زمونه با بُرجی 10.000 دلار نمیشه بچه بزرگ کرد (انصافاً حق داره میدونین الان قیمت "لامبورگینی" و "بوگاتی" یا حداقل یه "کوروت" دست دوم چنده؟).
ظاهراً دخترخانم ِ آقای "کری" میخواد کار پدر رو دنبال کنه و وارد "صنعت تفریحات و سرگرمی" بشه به همین خاطر برای تأمین شهریۀ دانشگاه، پول کتاب و وسایل دیگه، هزینۀ ایاب‌وذهاب، پول فیش‌غذا (این از همه مهم‌تره) برای ناهار و 1000 تا خرج دیگه (اگه "دانشگاه آزاد مسیحی" قبول بشه که همۀ این‌ها ضرب در n میشه. شاید بگین هزینۀ ایاب‌وذهاب که دیگه به نوع دانشگاه ارتباط نداره ولی اگه یه تحقیق کوچولو بکنین متوجه میشین که واحدهای "دانشگاه آزاد مسیحی" در "امریکا" معمولاً (به جز دانشگاه‌های شهر "واشنگتون" که بالاخره پایتخت هستش و در اونجا تخم 2 زرده گذاشته میشه و با بقیۀ نقاط کشور فرق داره) نوک کوه یا ته دره واقع شده‌اند و برای دسترسی به اون‌ها نیاز به ابزار و وسایل خاص هستش.) نیاز به پول بیشتر هستش.

بیشتر شخصیت‌هایی که بازی کرده آدم‌های معمولی‌ای هستن که زندگی‌شون دراثر عوامل ماوراءالطبیعه و یا به وسیلۀ نیروهای ناشناخته تغییر میکنه. به عنوان مثال در فیلم "ماسک" یه نقاب پیدا میکنه که بهش قدرت جادویی میده و یا در فیلم "بروس ِ توانا" که خدا یه حالی بهش میده و اجازه میده 1 روز جای خدا بشینه و حالش رو ببره یا فیلم "نمایش ترومن" که میفهمه کل زندگی‌ش یه نمایش تلویزیونی بوده.
توضیح‌غیرواضحات: تو زبون انگلیسی یه اصطلاحی داریم با عنوان "God Almighty" که معنیش همون "خدای توانا"ی خودمون میشه. اسم فیلم "Bruce Almighty" هم از همین اصطلاح گرفته شده چون فیلم داره کسی رو نشون میده که جای خدا نشسته اما اگه دقت کنین تنها فرقی که "بروس" با قبل کرده اینه که توانائیش بیشتر شده. یعنی "خدای توانا" شده "بروس ِ توانا".

موقع فیلم برداری ِ فیلم "دختران زمینی راحت هستن" لباس پوشیدن "جیم کری" و 2 نفر دیگه که نقش بیگانه‌ها رو بازی میکردن حدود 2.5 ساعت طول میکشیده.

"جیم کری" یه هواپیمای 25 میلیون دلاری برای خودش داره (احتمالاً آخر هفته‌ها با هواپیماش میره روی اقیانوس که فضا بازه و باهاش تک‌چرخ میزنه و حالش رو میبره. خوش به سعادتش.).

"جیم کری" گفته که شخصیت "جول" در فیلم "تابش ابدی ذهن پاک" (عاشق، خسته، خجالتی و ...) به شخصیت واقعی‌ش خیلی نزدیک هستش.

"جیم کری" یکی از تصاویرش که متبرک به امضاش هم کرده بوده هدیه میکنه تا بفروشن و با پولش برای بچه‌های فقیر اسباب‌بازی بخرن.

سال 1980 دچار افسردگی شده بود که به خیر گذشت و "جیم کری" دوباره به آغوش گرم جامعۀ (ظاهراً) غیرافسرده بازگشت.

وقتی "توپک شکور" تو زندان بوده یه نامه براش مینویسه تا کمکش کنه که بخنده. "توپک" هم برای اینکه یه جوری از خجالت "جیم" دربیاد گفته که "جیم کری" بازیگر محبوبشه.

یه موتور "هارلی دیویدسون" میخره و مجوز میگیره که به جای شماره پلاک روی پلاکش بنویسه "بدون برچسب" (البته به عنوان شوخی). ولی این شوخی کار دست "جیم کری" میده و صندوق پستی‌ش رو پر میکنه از برگه‌های جریمه که مربوط به دیگران بوده (اینجور مواقع هستش که میگن یه دیوونه (البته دور از جون دیوونه‌ها) یه سنگ میندازه ته چاه که 100 تا عاقل نمیتونن درش بیارن.). بالاخره پلیس "بدون برچسب" رو به عنوان پلاک وسیلۀ "جیم کری" ثبت میکنه و قضیه حل میشه.

قرار بوده نقش کاپیتان "جک گنجشکه" توی فیلم "دزدان دریای کارائیب" رو بهش بدن که ندادن. دستشون درد نکنه.

شخصیتی که در فیلم "کارآگاه حیوانات" بازی کرده به عنوان 97مین شخصیت برتر تاریخ سینما انتخاب شده.

از سال 1995 تا 2005 شش بار نامزد دریافت جایزۀ "گـُلدن گلوب" شده و 2 بار هم این جایزه رو برده (به خاطر بازی در فیلم های "نمایش ترومن" و "انسان روی ماه"). جالب اینجاست بااینکه بیشتر نقش‌هاش کمدی هستن این 2 تا جایزه رو به خاطر نقش‌های درام برنده شده.

"نیکول کیدمن" گفته که از بین آقایون "جیم کری" بهترین دوستش هستش (کلاً "نیکول کیدمن" با همه رفیق هستش و با همه حال میکنه (بابا تو ذهنت چقدر منفی هستش! منظورم این بود که از مصاحبت با همه لذت میبره.).).

قرار بوده نقش "گی فاکر" رو تو فیلم "ملاقات والدین" بازی کنه و حتی موقع نوشتن فیلمنامه هم کمک کرده تا یه سری شوخی قاتی متن کنن ولی موقع هم زدن از یه نفر دیگه استفاده کردن.

"جیم کری" هم درکنار دیگر دوستان که عاشق غذاهای سالم و طبیعی مثل "شبدر" و "یونجه" هستن لب به گوشت نمیزنه. گیاه‌خوار هستش.

"جک نیکلسون" گفته که این آقا (جیم کری) "جک نیکلسون ِ نسل بعدی" هستش.

درآمدش این چند ساله بدک نبوده. خدا بده برکت.
"بروس ِ توانا" سال 2003 مبلغ 25.000.000 دلار
"چطور سرخر کریسمس رو دزدید" سال 2000 مبلغ 20.000.000 دلار
(سرخر: منظور همون آدم ضدحال و ضایع هستش. کلمۀ بهتر پیدا نکردم.)
"من، خودم و آیرین" سال 2000 مبلغ 20.000.000 دلار
"انسان روی ماه" سال 1999 مبلغ 20.000.000 دلار
"نمایش ترومن" سال 1998 مبلغ 12.000.000 دلار
"دروغگوی دروغگو" سال 1997 مبلغ 20.000.000 دلار
"مرد کابلی" سال 1996 مبلغ 20.000.000 دلار
"بتمن ِ جاویدان" سال 1995 مبلغ 5.000.000 دلار
"احمق و احمق‌تر" سال 1994 مبلغ 7.000.000 دلار
"ماسک" سال 1994 مبلغ 540.000 دلار
"کارآگاه حیوانات" سال 1994 مبلغ 350.000 دلار
"به رنگ زندگی" سال 1990 مبلغ 25.000 دلار


گفته‌های شخصی جیم کری

من دوست دارم تا دیروقت بیدار بمونم. نه به خاطر مهمونی دادن بلکه به خاطر اینکه تنها زمانی‌ست که من تنها هستم و مجبور نیستم نقش بازی کنم.

[درمورد از دست دادن جایزۀ "گـُلدن گلوب" سال 1998]
این دیوونگی هستش... منظورم اینه که "نیکلسون"، "هافمن"، "جکسون" و "کلاین". من نمیفهمم چطوری از دستش دادم.

مردم عاشق خندیدن هستن و بیشترشون میتونن تو هرچیزی یه موضوع خنده‌دار پیدا کنن. طبقه‌بندی کردن "نمایش کمدی" مسخره‌ست. منظورم اینه که اگه شما به یه جوک درمورد گـ...ز بخندین باید احساس شرم کنین؟ من که اینطوری فکر نمیکنم.

من اعتقادی به این افسانه‌های "باهم موندن برای همیشه" ندارم. 10 سال با کسی بودن کافیه (اووووو! چه خبره؟ 10 سال!؟!). توی 10 سال شما به اندازۀ کافی میتونین عشق بورزین.

من قصد ندارم از اموال کانادایی‌م و همۀ اون کسانی که عاشق من هستن و من رو حمایت میکنن دست بردارم. تربیت کانادایی من رو این شخصی که هستم ساخته. من همیشه افتخار میکنم که یه کانادایی هستم.

[وقتی ازش پرسیدن که شعار شخصی‌ش چیه؟]
همیشه به سمت پرتگاه حرکت کن!

تموم گشت.

گفته‌های شخصی اسپیلبرگ


قسمت اول این مطلب: اسپیلبرگ گرافی – بخش اول
قسمت دوم این مطلب: اسپیلبرگ گرافی – بخش دوم

من فکر میکنم "اینترنت" تغییرات اساسی در "صنعت تفریحات و سرگرمی" ایجاد میکنه. همۀ ما شغل‌مون رو از دست میدیم و باید توی "اینترنت" دنبال یه بیننده باشیم.

ماهی یه بار آسمون روی سرم خراب میشه، بعدش به هوش میام و ایدۀ یه فیلم جدید به ذهنم میرسه که دلم میخواد بسازمش.

[بعد از بردن "اسکار" بهترین کارگردانی برای فیلم "نجات سرباز رایان"]
اجازه دارم که بگم من واقعاً این (اسکار) رو میخواستم؟

قبل از اینکه یه فیلم رو کارگردانی کنم 4 تا فیلم رو نگاه میکنم: هفت سامورائی (1954)، لارنس عربستان (1962)، این یه زندگی فوق‌العاده‌ست (1946) و جویندگان (1956).

عاشق این هستم که ببینم صنعت سینمای "بریتانیا" دوباره روی پاهاش بایسته.

من قهوه نمیخورم. در تمام طول زندگی‌ام یه فنجون قهوه نخوردم. شاید ندونین ولی من از بچه‌گی از طعم قهوه متنفر بودم.

من بیشتر از تهیه‌کنندگی کارگردانی میکنم. روزی یه بار و دوشنبه‌ها 2 بار.

[درمورد فیلم "روح"]
فیلم "روح" جنبۀ تاریک‌تر طبیعت منه. "روح" منم وقتی که خواهرهای کوچک‌ترم رو تا حد مرگ میترسوندم. در فیلم "روح" من میخواستم بترسونم و درعین حال سرگرم کنم. من سعی کردم خنده و جیغ رو با هم ترکیب کنم.

همیشه موقع کارگردانی دوست دارم به بیننده فکر کنم چون خودم هم یه بیننده هستم.

هرچی پیرتر میشم بیشتر به این نتیجه میرسم که فیلم ها معجزات متحرک هستن.

من فکر میکنم هر فیلمی که میسازم و در اون شخصیت‌ها رو درون خطر قرار میدم، در حقیقت دارم ترس‌های خودم رو از بین میبرم. ولی فکر میکنم هرگز به اندازۀ کافی فیلم نخواهم ساخت تا تمام اون‌ها رو نابود کنم.

[درحین مقایسۀ فیلم های "آرواره" (1975) و "جنگ دنیاها" (2005)]
کوسۀ دیجیتالی خیلی بیشتر از کوسۀ مکانیکی هزینه داره ولی خیلی کمتر از اون ترسناکه. "آرواره" ترسناکه به خاطر اون چیزی که شما نمی‌بینین نه به خاطر اونچه که می‌بینین. ما نیاز داریم که دوباره بیننده رو در بیان داستان شریک کنیم (منظورش اینه که از تخیل بیننده استفاده کنیم و بعد چیزی رو نشون بیننده بدیم که تصورش رو نکرده.).

فیلم ساز بودن به این معنی هستش که مجبوری چندین‌وچند بار زندگی کنی. به همین دلیل هستش که بیننده به سینما میره.

بعد از یه فیلم ترسناک که توی اون دنیا به آخر میرسه میتونیم توی نورخورشید قدم بزنیم و بگیم: "وای! همه چیز سر جاشه! من سالمم!". ما دوست داریم که خودمون رو آزار بدیم. بشر نیاز داره که به مرزها نزدیک بشه و وقتی فیلم سازها یا نویسندگان اون‌ها رو به مرزها میبرن مثل رؤیایی می‌مونه که در اون حس میکنن درحال سقوط هستن اما قبل از اینکه (با مغز) به زمین بخورن بیدار میشن.

چیزی که میتونم بگم اینه که "فن نمایش" رو باور دارم.

با کامپیوترها هر کاری رو میشه انجام داد ولی سؤال اینجاست که آیا باید این کار رو کرد؟

کار ما مثل راه رفتن روی طناب هستش، باید رفت جلو ولی بااحتیاط.

[در پاسخ به اعتراض عده‌ای علیه فیلم "مونیخ" (2005) به دلیل یکسان نمایش دادن اسرائیلی‌ها و فلسطینیان]
اون چیزی که من باور دارم اینه که به هر حرکت تروریست‌ها باید پاسخ شدیدی داده بشه اما ما باید به دلایل هم توجه کنیم. به همین دلیل هستش که ما هوش و قدرت تفکر داریم.

از زمانی که "تبدیل شونده"ها (Transformers) وجود داشتن من یکی از بزرگترین طرفداران اون‌ها بوده‌ام و همیشه فکر میکردم یه جایی در این ایدۀ هوشمندانه یه فیلم وجود داره.

شاید هیچوقت "اسکار" نگیرم (کور خوندی! میگیری!) ولی مطمئن هستم که کلی تفریح میکنم. من واقعاً باور دارم که سینما یه راه گریز بزرگ هستش.

"دوئل" از اون داستان‌هایی‌ست که یه بار برای همیشه اتفاق میوفتن. همیشه داستان‌هایی مثل اون پیدا نمیشه.

کسی که من از کار کردن برای اون بیشتر از هر کسی لذت میبرم "جورج لوکاس" هستش. اون بهترین رئیسی هستش که تا حالا داشتم چون اون بااستعدادترین رئیسی هستش که تا حالا داشتم.

اگه کارگردان نبودم دلم میخواست سازندۀ آهنگ فیلم باشم.

من رؤیاهام رو تفسیر میکنم و ازشون فیلم میسازم، بعد مردم فیلم های من رو میبینن و ازشون رؤیا میسازن.

گران‌ترین اعتیاد دنیا "هروئین" نیست، "سلولوید" (نوار فیلم های سینمایی) هستش و من هر 2 سال یه بار باید مصرفش کنم.

تموم گشت.

اسپیلبرگ گرافی - بخش دوم

قسمت اول این مطلب: اسپیلبرگ گرافی – بخش اول

"اسپیلبرگ" دوست داره اون رو به خاطر فیلم های "ای.تی." و "فهرست شیندلر" به یاد بیارن.

به گفتۀ خودش در یه مصاحبه، فحش محبوبش کلمۀ "موش صحرائی - Rats" هستش.

دوست قدیمی‌ش "جورج لوکاس" ازش میخواد که قسمت سوم فیلم "جنگ ستارگان" رو بسازه. خودش هم بدش نمیومده این کار رو بکنه ولی به دلیل مشاجره‌ای که با "اتحادیۀ کارگردان‌ها" پیدا میکنه این پروژه رو بهش نمیدن.

9 تا از بازیگرهایی که باهاش کار کردن (لیام نیسون، رالف فینس، آنتونی هاپکینز، تام هنکس، مِلیندا دیلون، هوپی گلدبرگ، اُپرا وینفری، مارگارت اِوری و کریستوفر والکِن) نامزد "اسکار" شدن ولی هیچکدوم به خاطر بازی در فیلم های "اسپیلبرگ" برندۀ "اسکار" نشدن.

"اسپیلبرگ" روی اسمش خیلی حسّاسه و اگه شرکتش درحال تولید فیلمی باشه که اون احساس کنه در حد خودش نیست اسمش رو به عنوان تهیه‌کنندۀ کار نمیذاره.

به جز فیلم "مرغابی‌ها" تهیه‌کنندۀ هر فیلمی که بوده یه صحنه رو هم خودش کارگردانی کرده.

10 تا فیلم محبوب "اسپیلبرگ" این ها هستن: خیال (1940)، همشهری کین (1941)، مردی به نام جو (1943)، این یه زندگی فوق‌العاده‌ست (1946)، جنگ دنیاها (1953)، روانی (1960)، لارنس عربستان (1962)، یک اُدیسۀ فضایی (1968)، پدرخوانده (1972) و شب آمریکایی (1973).

شخصیت "ای.تی." به عنوان 26مین شخصیت تاریخ سینما انتخاب شده.

دربین 100 فیلم تأثیرگذار تاریخ سینما 5 فیلم از "اسپیلبرگ" وجود داره که 3 تای اون‌ها بین 10 فیلم برتر هستن.
فهرست شیندلر (1993) – رتبۀ 3
ای.تی. (1982) – رتبۀ 6
نجات سرباز رایان (1998) – رتبۀ 10
ارغوانی ِ رنگارنگ (1985) – رتبۀ 51
برخورد نزدیک از نوع سوم (1977) – رتبۀ 58

"اسپیلبرگ" روی تندیس "اسکار" خیلی تعصب داره هرجا ببینه دارن این تندیس رو میفروشن، میره میخردش بعد پسش میده به "آکادمی" (پس اگه یه موقع توی نیازمندی‌های "همشهری" آگهی خرید تندیس "اسکار" رو دیدین تعجب... بکنین. چرا تعجب نکنین؟ از درگیری‌های سیاسی "ایران" و "امریکا" هم که بگذریم با این وضع سینمای ملی غیرممکن به نظر میاد که از "ایران" کسی بتونه برندۀ "اسکار" بشه تا بعدش بخواد اون رو بفروشه.).
سال 1996 جایزۀ "کلارک گیبل" که به خاطر فیلم "یه شب اتفاق افتاد" (1934) برنده شده بوده.
سال 2001 جایزۀ "بت دیویس" که به خاطر فیلم "سلیطه" (1938) برنده شده بوده.
سال 2002 جایزۀ "بت دیویس" که به خاطر فیلم "خطرناک" (1935) برنده شده بوده.

یکی از بزرگترین کلکسیون‌های اسلحۀ ساحل شرقی "امریکا" رو داره ولی یواشکی باهاشون تیراندازی میکنه تا بدآموزی نداشته باشه.

"اسپیلبرگ"، "جورج لوکاس" و "فرانسیس فورد کاپولا" اولین "اسکار" بهترین کارگردانی که "مارتین اسکورسیزی" به خاطر فیلم "رهاشده" (2006) برنده شد رو بهش تقدیم کردن.
اگه این صحنه‌های تاریخی رو نبینین کل عمرتون بر فناست. پس ببینین.


"اسپیلبرگ" طرفدار پروپا قرص بازی "استیو مارتین"، "بیل موری" و "رابین ویلیامز" هستش و افتخار میکنه که بگه این‌ها رفقاش هستن.

"اسپیلبرگ" سگش "اِلمر" رو در چند تا از فیلم هاش (مثل فیلم "آرواره" و "برخورد نزدیک از نوع سوم") بازی داده (فکرش رو بکنین چقدر آدم آرزو دارن جای "اِلمر" بودن).

چند تا خونه تو سواحل "پاسیفیک" (همون اقیانوس آرام خودمون)، "کالیفرنیا"، "نیویورک" و "فلوریدا" داره (یکیش رو بگیریم "ییلاق" اون یکی هم "قشلاق" بقیه‌ش واسه چیه!؟!).

جزو مشاورین المپیک 2008 "پکن" بوده ولی چون مقامات دولت "چین" نسبت به قتل‌عام مردم در "دارفور" واکنشی نشون نمیدن استعفا میده (بابا جنگ ناطلب! قهرمان! بیا برو "قزوین" بمان!).

فقط از 3 تا فیلم بیشتر از 323.5 میلیون دلار درآمد داشته. تازه درآمد موفق‌ترین فیلم‌ش "فهرست شیندلر" رو به یه مؤسسه اهدا کرده وگرنه بیشتر از این حرف‌ها میشد.
"پارک ژوراسیک 3" سال 2001 مبلغ 72.000.000 دلار
"فهرست شیندلر" سال 1993 مبلغ 0 دلار (به مؤسسه‌ای که مدارک مربوط به قتل‌عام گروهی افراد رو جمع‌آوری میکنه اهدا کرده)
"پارک ژوراسیک" سال 1993 مبلغ 250.000.000 دلار
"مهاجمین صندوق گمشده" سال 1981 مبلغ 1.500.000 دلار (به علاوۀ درصدی از سود ناخالص فیلم)

تموم نگشت (ادامۀ مطلب: گفته‌های شخصی اسپیلبرگ).

اسپیلبرگ گرافی - بخش اول


استیون آلن اسپیلبرگ (کارگردان)
متولد 18 / دسامبر / 1946 (27 / آذر / 1325) – امریکا

اصلیت "مجاری" داره و نام‌خانوادگی‌ش اسم شهری در "اتریش" هستش که اجدادش در اونجا زندگی میکردن.

درمورد "اسپیلبرگ" معروف هست که...
تو صحنه‌های تاریک از نور شدید و زودگذر استفاده میکنه (مثل فیلم های "پارک ژوراسیک" و "ای.تی.").
معمولاً تو فیلم هاش پدرها رو بی‌علاقه، غایب و بی‌مسئولیت نشون میده (مثل فیلم "ای.تی.").
بازیگرها تو فیلم های "اسپیلبرگ" به یه چیزی بیرون از کادر دوربین خیره میشن.
اغلب از منظرۀ خورشید تو فیلم هاش استفاده میکنه (مثل فیلم های "امپراطوری خورشید" و "نجات سرباز رایان").
"اسپیلبرگ" معمولاً تو فیلم هاش یه جوری بچه‌ها رو درخطر نشون میده.
درطول فیلم هاش اشاره‌های مناسبی به جنگ دوم جهانی میکنه (شاید دلیلش این باشه که پدرش در جنگ جهانی دوم در جبهۀ جنوب شرق "آسیا" خدمت میکرده).
مکرراً از "پیانو" در صحنه‌های کلیدی فیلم هاش استفاده میکنه (مثل فیلم های "فهرست شیندلر"، "نجات سرباز رایان" و "گزارش کوچک") که در ادامۀ متن دلیلش رو متوجه میشین.
در فیلم های "اسپیلبرگ" تصاویر یا شخصیت‌های مهم فیلم در آینۀ وسط ماشین دیده میشن (مثل فیلم های "دوئل"، "ای.تی."، "پارک ژوراسیک"، "فهرست شیندلر" و "هوش مصنوعی").
از "تام هنکس"، "ریچارد دریفوس"، "هریسون فورد"، "فرانک ولکر" و "تام کروز" زیاد استفاده میکنه.
شخصیت اصلی فیلم های "اسپیلبرگ" از خانواده‌ای میاد که در اون والدین از هم جدا شدن (مثل فیلم های "ای.تی." و "اگه میتونی منو بگیر"). خود "اسپیلبرگ" هم در جوونی این تجربه رو داشته.
اغلب توی فیلم هاش آدم‌های معمولی چیزهای غیرعادی رو کشف میکنن.

"اسپیلبرگ" یکی از حامیان "حزب دموکرات" هستش و سال 1996 مبلغ 100.000 دلار به این حزب کمک مالی کرده.

"اسپیلبرگ" و رفیق فابریک‌ش "جورج لوکاس" تنها فیلم سازهایی هستن که توی لیست ثروتمندترین افراد "امریکا" حضور دارن که "اسپیلبرگ" همیشه بعد از "جورج لوکاس" قرار داره (با توجه به اینکه "اسپیلبرگ" دست خیر داره و معمولاً پول زیادی بابت خیرات و مبرّات صرف میکنه جای تعجب هم نداره. منتها اگه میشد آمار ثواب‌های "اسپیلبرگ" رو درآورد بعد آمار گناهاش رو ازش کم کرد سپس تبدیل به دلارش کرد مطمئناً "اسپیلبرگ" الان ثروتمندترین آدم جهان بود.).
دارایی "اسپیلبرگ" سال 2001 معادل 2.1 میلیارد دلار، سال 2002 معادل 2.2 میلیارد دلار و سال 2004 معادل 2.6 میلیارد دلار بوده است.

برای ساخت فیلم "فهرست شیندلر" عنوان لیاقت کشور "آلمان" (این آلمانی‌ها مثل اینکه فیلم "فهرست شیندلر" رو با یه فیلم دیگه (که احتمالاً در جنگ از "آلمان" طرفداری کرده بوده) عوضی گرفتن.)، به خاطر فیلم "نجات سرباز رایان" نشان افتخار "ارتش امریکا" و به خاطر همکاری در فیلم "ملکه الیزابت" عنوان "شوالیه" (البته چون شهروند "بریتانیا" نیست نمیتونه ازش استفاده کنه) بهش داده شده.

یه بابایی به نام "جاناتان نورمن" میوفته دنبال "اسپیلبرگ" و تهدید میکنه که میخواد بهش تجا...ز کنه (بی
سلیقه!). دادگاه هم به 25 سال حبس محکومش میکنه.

"اسپیلبرگ" یه بار ازدواج کرده، یه بار هم تجدیدفراش (که میشه 2 بار) و اساساً شعار "فرزند کمتر زندگی بهتر" چیزشه. کلاً 8 سر نون خور (یک زن و 7 دانه بچه) داره و پدرخوندۀ 2 نفر دیگه هم هست. ترکیب بچه‌هاش اینطوری هستش که از 7 تا بچه 2 تاش فرزندخونده (غیر از اون 2 تای قبلی)، یکی از همسر قبلی‌ش، یکی از همسر قبلی ِ همسر فعلی‌ش و بقیه هم تولید خودش و همسر فعلی‌ش هستن.

"اسپیلبرگ" ادعا میکنه "ریچارد دریفوس" جای اون رو خواهد گرفت.

"اسپیلبرگ" به همراه "جفری کاتزنبرگ" و "دیوید گیفن" مؤسسین شرکت فیلم سازی "DreamWorks SKG" (اون 3 تا حرف آخر، اول اسم
هاشون هستش) هستن. البته بعدها این مؤسسه رو به مبلغ 1.6 میلیارد دلار به شرکت فیلم سازی "پاراموند" فروختن.

در سال 1999 تو یه نظرخواهی اینترنتی "اسپیلبرگ" بالاتر از افرادی مثل "آلفرد هیچکاک" و "استنلی کوبریک" به عنوان بهترین کارگردان قرن بیستم انتخاب شد. همچنین به عنوان یازدهمین کارگردان بزرگ تاریخ سینما شناخته شده.

در فیلم "برخورد نزدیک از نوع سوم"، انسان‌ها و بیگانه‌ها از "موسیقی" و "کامپیوتر" (شرمنده "رایانه" تو کیبوردم (به جای دهن) نمی‌چرخه. با "یارانه" اشتباه میگیرمش.) برای ارتباط استفاده میکنن. حالا بگو "اسپیلبرگ" این رو از کجاش درآورده؟ ... بگو دیگه! پدر "اسپیلبرگ" مهندس کامپیوتر و مادرش پیانیست هستن (فقط تو زندگی واقعی پدر و مادر "اسپیلبرگ" نتونستن با هم ارتباط برقرار کنن و کارشون به طلاق کشید.).

40-30 سال پیش وقتی یه گزارشگر میخواسته با "جان کرافورد" (رقاص (تعجب کردی؟ عیب نداره. درست میشه. این بابا زنه و اسم اصلیش هم "لوسیل فِی لاسور" هستش) و بازیگر معروف قدیمی) مصاحبه کنه "کرافورد" به "اسپیلبرگ" اشاره میکنه و میگه: "برو با اون پسر مصاحبه کن چون بهترین کارگردان تاریخ میشه."

"اسپیلبرگ" کشته مردۀ "دیوید لین" (حرف "چ" یادم نرفته. این با "دیوید لینچ" فرق فوکوله.) هستش. "دیوید لین" شخصاً فیلم "لارنس عربستان" رو برای "اسپیلبرگ" تفسیر میکنه. بعداً "اسپیلبرگ" که از این حرکت جر خورده بوده از این زمان به عنوان بهترین لحظات زندگی‌ش و از "دیوید لین" به عنوان یه استاد واقعی یاد کرده و گفته که این توضیحات بهش کمک کرده تا تصاویر بهتری رو خلق کنه و در هر فیلمی که ساخته تأثیر مستقیم داشته (کاملاً واضح هستش که خیلی بهش حال داده).

شخصاً فیلم نامۀ فیلم "زیبایی آمریکایی" رو به "سام مِندس" (نه پدرجان "هـ"ش جا نیوفتاده) پیشنهاد میکنه. "مِندس" با این فیلم (که اولین کارش بوده) برندۀ "اسکار" بهترین کارگردانی میشه.

برای اینکه نقش "آقای اسمیت" در فیلم "مردان سیاه‌پوش" رو به "ویل اسمیت" پیشنهاد کنه با هلیکوپتر شخصی‌ش
(حالا هی با "پراید" لیزینگی برین خیابون "جردن" رو بالا پائین کنین) اون رو تا در خونه‌ش (شاید بهتر باشه بگم سقف یا حیاط خونه‌ش) میرسونه.

"اسپیلبرگ" به ندرت برای انتخاب بازیگر نقش اول فیلم هاش تست بازیگری میگیره (پس بی‌خود امیدوار نباش یه روز که داری تو کوچه خاک‌بازی میکنی یه نفر بهت بگه میخوای تو فیلم بازی کنی؟ بعد سرت رو بلند کنی ببینی "اسپیلبرگ" یا یکی از دستیاراش بالا سرت وایساده و بهت لبخند ملیح میزنه.).

جزو هیئت مشاورین سازمان "پیشاهنگ‌های پسر آمریکا" بوده ولی چون این سازمان تبعیض‌هایی رو برعلیه "همجنس‌باز"ها اعمال کرده استعفا داده (به نظر شما اگه "همجنس‌باز"ها بخوان از "اسپیلبرگ" تقدیر و تشکر کنن چی کار براش میکنن؟).

وقتی همسر اولش داشته زایمان میکرده "اسپیلبرگ" در حال فیلم برداری صحنه‌ای مربوط به دنیا اومدن بچه بوده.

"کدملی" و "شمارۀ تأمین‌اجتماعی" آقای "اسپیلبرگ" رو پیدا نکردم ولی بدونین که ساعت 6:16 بعدازظهر به وقت "امریکا" به دنیا اومده (خوش اومده).

سال 2002 از دانشگاه ایالتی "کالیفرنیا" با مدرک "لیسانس" در رشتۀ "سینما و هنرهای الکترونیک" فارغ‌التحصیل میشه. "اسپیلبرگ" در سال 1968 برای اینکه بتونه تمرکز کامل روی حرفۀ فیلم سازی‌ش داشته باشه درس رو رها میکنه. دانشگاه برای "اسپیلبرگ" پارتی‌بازی میکنه و به جای فیلم کوتاه 12 دقیقه‌ای فیلم 3 ساعت و 15 دقیقه‌ای ِ "فهرست شیندلر" رو به عنوان پروژۀ درسی ازش قبول میکنه.
"اسپیلبرگ" که حالت "خر تیتاب گرفته‌گی" بهش دست داده بوده کلاه و خرقۀ فارغ‌التحصیلی هم تنش میکنه و همراه هم دوره‌ای‌هاش (که سن نوادگانش رو داشتن) تو جشن فارغ‌التحصیلی شرکت میکنه و موقع بالا رفتن از سن گروه ارکستر آهنگ سری فیلم های "ایندیانا جونز" (از کارهای خود "اسپیلبرگ") رو مینوازه.

همیشه از شرکت جلوه‌های ویژۀ متعلق به رفیق جینگ‌ش یعنی "جورج لوکاس" در فیلم هاش استفاده میکنه (به جز فیلم "ترمینال") اما با اینکه "جورج لوکاس" عهد کرده در آینده فقط فیلم دیجیتال بسازه، "اسپیلبرگ" بر خلاف اون گفته به ساخت فیلم با روش قدیمی (روی نوار) ادامه میده. "مارتین اسکورسیزی" و "الیور استون" هم طرف "اسپیلبرگ" رو گرفتن.

تموم نگشت (ادامۀ مطلب: اسپیلبرگ گرافی – بخش دوم).

معجزه یا شانس! مسأله کدام است؟


یه نگاه دیگه به فیلم سینمایی "فهرست شیندلر" بندازین.
اواسط فیلم فرماندۀ نازی اردوگاه کار اجباری برای بازدید به کارگاه فلزکاری اردوگاه میاد. از حرکت هماهنگ کارگرها که به نشانۀ احترام (البته بهتر هستش که بگیم به نشانۀ پاپیون کردن) به افسر نازی کلاه‌هاشون رو برمیدارن که بگذریم میرسیم به کارگر یهودی‌ای که به سادگی توسط افسر نازی مچش گرفته میشه. از جزئیات رد میشیم تا برسیم به اعدام این کارگر.
افسر نازی که بابت کشتن افراد مجبور به پاسخگویی به کسی نیست (اصولاً سرباز صفرهای نازی هم پاسخگو نبودن چه برسه به این بابا که یه کیا و بیا و برویی برای خودش داشته)، بدون محاکمه (خودتون که مستحضرین در زمان جنگ وضعیت "محاکمه و قانونم آرزوست" حکم فرما هستش چون اونچه که "یافت می‌نشود" همین قانون هستش) تصمیم به اعدام این کارگر فلک‌زده میگیره که در دوران جنگ جهانی دوم عادی بوده. بالاخره جنگ هستش دیگه. حالا کو تا این اوضاع خرتوخر تموم بشه و یکی بیاد بگه "آخه چرا؟".
اما اتفاق جالب توی حیاط کارگاه و موقع اعدام این کارگر یهودی اتفاق میوفته. افسر نازی یه هفت‌تیر "والتر 38 میلی‌متری اتوماتیک" (این نوع اسلحه به قابل اعتماد بودن مشهور بوده) رو در میاره و مسلح میکنه، بعدش ماشه رو میکشه اما هرچی صبر میکنه فشنگ بیرون نمیاد که نمیاد. خشاب رو چک میکنه ببینه کسی اون تو هست یا نه. وقتی مطمئن میشه که خشاب پر هستش دوباره جاش میزنه و چند بار دیگه امتحان میکنه. اما نه خیر! خبری از شلیک نیست که نیست. وقتی افرادش هم نمیتونن کاری بکنن صبرش لبریز میشه و دست میکنه تو جیب دیگه‌اش و یه "کلت اتوماتیک" درمیاره و کلیۀ مراحل فوق رو مجدداً تکرار میکنه اما باز هم فایده‌ای نداره که نداره. دریغ از یه "ساچمه" یا حداقل یه قطره آب که بشه به اینها "تفنگ آب‌پاش" گفت.
خودتون رو بذارین جای کارگر بدبخت که هی از پشت سرش صدای مسلح کردن اسلحه میاد و با خودش میگه دیگه مُردیم! ولی خبری نمیشه که نمیشه. بعد دوباره صدای اسلحه... دیگه مُردیم... ولی بازم خبری نیست که نیست. "ملک‌الموت" رو بگو که کلی بالا سر این بابا معطل شده آخر هم چیزی دستش رو نمیگیره که نمیگیره و دست از پا درازتر به عرش برمیگرده.
البته نه فقط در جنگ، بلکه مواقع دیگه هم درصورت نیاز از این نوع حوادث میتونه اتفاق بیوفته. اما ببینیم این اتفاق خاص چه مفهومی میتونه داشته باشه.
در دوران جنگ جهانی دوم کارگران یهودی که در اردوگاه‌های کار اجباری بودن همیشه از اینکه زمان مرگشون مشخص نبود و هر لحظه ممکن بود با دنیا وداع کنن دچار ترس میشدن. نازی‌ها هم از این ترس برای شکنجه کردن اون‌ها استفاده میکردن تا مجبورشون کنن دفعۀ بعد بیشتر کار کنن. اما در این مورد با توجه به خشم و عصبانیت افسر نازی از عمل نکردن اسلحه‌اش واضح هستش که منظور شکنجه نبوده و قصد اعدام کارگر رو داشته.
از طرفی در طول جنگ جهانی دوم بسیاری از کارخانجات، سلاح‌های ارزون قیمتی تولید میکردن که معمولاً دچار اشکال میشد و یا فاقد قطعات کلیدی بودن. بعضی از صاحبان کارخانجات اسلحه‌سازی هم مثل "اسکار شیندلر" عمداً محصولاتی تولید میکردن که کارآیی نداشت تا به این وسیله از کشته شدن عده‌ای جلوگیری کنن.
همچنین ازکارافتادن اسلحه‌های افسر نازی میتونه سمبلی از کمک‌های خداوند (همون "امدادهای غیبی" خودمون) باشه چرا که آخر فیلم (زمانی که "اسکار" داره خبر پایان جنگ رو به کارگرها میده) میبینیم این کارگر لولاساز در حقیقت یه "خاخام" (عالم یهودی) هستش.
احتمال اینکه "اسپیلبرگ" از این قسمت فیلم همچین منظوری داشته بیشتر هستش. به هرحال وقتی مسیحی‌ها (یا به قولی مسیحی-یهودی (اِوانجلیست)ها) انقدر درمورد یهودی‌ها مظلوم‌نمایی میکنن از یه کارگردان یهودی نباید بیشتر انتظار داشت. "اسپیلبرگ" تو صحنه‌های قبلی فیلم هم این کار رو کرده بود. همونجایی که یه دختربچۀ معصوم و بی‌گناه رو میذاره وسط خشونت و بی‌رحمی و با رنگ قرمز اون رو از بقیه متمایز میکنه. بعد به بیننده این امید رو میده که این سمبل بی‌گناهی میتونه نجات پیدا کنه و چند دقیقه بعد با یه جنازۀ قرمزپوش امید بیننده رو ناامید میکنه و بغض‌اش رو میترکونه. اینجوریه دیگه. کاریش نمیشه کرد.
یه احتمال دیگه هم وجود داره و اون هم اینکه "اسپیلبرگ" این اتفاق رو به عنوان طعنه بکار برده. آخر فیلم میبینیم که روس‌ها میخوان افسر نازی رو اعدام کنن اما سرباز روس نمیتونه چهارپایه رو از زیر پای اون بکشه و مجبور میشن دو نفری این کار رو بکنن. حالا اینکه "اسپیلبرگ" تو این صحنه‌ها داره به چی یا کی طعنه میزنه برین از خودش بپرسین.

تموم گشت.

دانستنی های فیلم فهرست شیندلر


"اسپیلبرگ" به عنوان تهیه‌کنندۀ کار، کارگردانی این فیلم رو به یه سری از کـَت و کلفت‌های کارگردانی سینما پیشنهاد میکنه چون میترسیده خودش نتونه انصاف رو در بیان داستان رعایت کنه.
"مارتین اسکورسیزی" این پیشنهاد رو رد میکنه چون اعتقاد داشته این کاری هستش که باید یه کارگردان یهودی انجامش بده. خیلی خین و خین‌ریزی توی فیلم کم هستش اگه "اسکورسیزی" کارگردانش بود دیگه چی میشد؟
"رومن پولانسکی" (کارگردان فیلم هایی مثل "پیانیست" و "ماه تلخ" که معمولاً چند وقت یه بار میاد یه فیلم میسازه و همه رو جر وا جر میکنه و میره خونشون) هم که خودش از نجات‌یافتگان "هولوکاست" (دوستان دقت کنن که آوردن این اسم به معنی تأیید یا تکذیب چیزی نیست. لطفاً از قول بنده چیزی نقل نشه. به دوستان زحمتکش وزارت محترم ارشاد هم خسته نباشید عرض میکنم) هستش گفته احساس میکنه هنوز آمادگی ساخت فیلمی درمورد این قضیه رو نداره. خدائیش "چنگیزخان" و "تیمورلنگ" هم اگه اونجا بودن تو روحیه‌شون تأثیر میذاشت و تا چند وقت اشتهای کشت و کشتارشون کور میشد.
"بیلی ویلدر" (تو نوشتن فیلمنامۀ اولیۀ فیلم هم بوده) هم که گفته من دیگه بازنشسته شدم و کار نمیکنم و خلاصه کلاس گذاشته. بالاخره هم همین آقای "ویلدر" هستش که "اسپیلبرگ" رو متقاعد میکنه که کارگردانی رو خودش به عهده بگیره.
"سیدنی لومت" هم اعتقاد داشته که همۀ حرفش رو راجع به "هولوکاست" قبلاً در فیلم "دلال" زده.

چون اجازۀ فیلم برداری در "آشوویتس" به "اسپیلبرگ" داده نمیشه کل قضیه رو یه جای دیگه میسازن و اونجا کار میکنن. تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

وقتی فیلم توی "اسرائیل" پخش میشه ملت هِرهِر میزنن زیر خنده چون آخر فیلم یه قطعه‌ای به نام "اورشلیم طلایی" بوده که متعلق به سال 1967 (22 سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم) و یه آهنگ پاپ هستش. سازندگان فیلم هم که میبینن خیلی ضایع شد میگردن یه آهنگی به نام "اِلی اِلی" پیدا میکنن که زمان جنگ نوشته شده تا مناسب‌تر باشه.

طراح لباس برای اینکه بتونه بیش از 20.000 لباسی که برای فیلم نیاز داشتن تهیه کنه یه آگهی تبلیغاتی میده که چی؟ ما داریم دنبال لباس‌های قدیمی میگردیم. از اونجایی که اوضاع اقتصادی در "لهستان" ترکمون هستش کلی آدم لباس‌هایی که از اون موقع نگه داشته بودن رو میارن برای فروش.

این فیلم پرخرج‌ترین فیلم سیاه و سفید تاریخ سینمای جهان هستش که تا حالا ساخته شده. تا قبل از ساخت فیلم "فهرست شیندلر" این رکورد به مدت 30 سال متعلق بود به فیلم دیگه‌ای در مورد جنگ دوم جهانی با نام "طولانی‌ترین روز".

در ساخت این فیلم هیچ رنگ سبزی (چه در لباس‌ها و چه جاهای دیگه) استفاده نشده چون این رنگ در فیلم سیاه و سفید خوب نشون داده نمیشه. اصولاً سازندگان به میزان نور و رنگ توی فیلم توجه خاصی کردن تا نمایش فیلم خوب از آب دربیاد تا جایی که واقعی شدن یا نشدن فیلم رو بی‌خیال شدن.

"فهرست شیندلر" بعد از فیلم "آپارتمان" (1960) اولین فیلم سیاه و سفید هستش که "اسکار" بهترین فیلم رو دریافت کرده.

"فهرست شیندلر" واقعی گم و گور شده بوده تا اینکه در سال 1999 همراه با یه سری وسائل دیگه متعلق به "اسکار شیندلر" داخل چمدونی در اتاق زیر شیروونی آپارتمانش (جایی که تا چند ماه قبل از مرگش اونجا زندگی میکرده) پیدا میشه.

اول فیلم که نازی‌ها دارن همۀ یهودی‌ها رو یه جا کـُپه میکنن جمعیت دیده میشن که دارن از روی یه پل رد میشن تا به محلۀ کلیمی‌های شهر "کراکوف" برن. اما در واقع محلۀ کلیمی‌ها همون طرف پل هستش که خلق‌الله دارن ازش میان. باز هم چون اجازۀ فیلم برداری به گروه سازندۀ فیلم داده نشده (ما نفهمیدیم بالاخره دنیا دست کیه؟ همه که میگن یهودی‌ها دنیا رو میچرخونن و اصولاً خر اینها از کرّه‌گی دم داشته اندازۀ چی! این‌ها رو که هیچ کجا راه نمیدن!) مجبور شدن اینطوری به بیننده رکب بزنن که بنده حالشون رو گرفتم و بینندگان عزیز رو آگاه کردم.

اون دختربچۀ قرمزپوش که توی فیلم حضور داره (و همونطور که تو یه مطلب دیگه توضیح دادم با لباس قرمزش دهن کلیۀ عوامل فیلم رو مورد عنایت قرار داده. تازه اول میخواستن فیلم رو به زبون لهستانی و آلمانی با زیرنویس انگلیسی بسازن که خدا میزنه پس یقۀ "اسپیلبرگ" و از این کار پشیمونش میکنه. انصافاً در اون صورت ساخت فیلم وا مصیبتا میشد.) یه شخصیت واقعی هستش منتهی در واقعیت بر خلاف داستان فیلم این دختر نجات پیدا میکنه و بعدها یه شرح حال از خودش با نام "دختر کـُت قرمزی: یک خاطره" (The Girl in the Red Coat: A Memoir. با حال ترجمه‌اش کردم نه؟ پس تا برنامۀ بعد!) مینویسه.

بدون درنظر گرفتن تورم، فیلم "فهرست شیندلر" پرسودترین (البته سود ناخالص. بعد از پرداخت مالیات وعوارض دیگه اندازۀ فیلم "کلاه قرمزی" هم تهش نمی‌مونه.) فیلم سیاه و سفید تاریخ سینما هستش. این فیلم داخل "امریکا" معادل 96 میلیون دلار و در سراسر دنیا معادل 321 میلیون دلار فروش کرده.

سنگ‌چین کردن قبر مرده (صحنۀ پایانی فیلم) بین یهودی‌ها رسم هستش و با مطالعات دقیق اثبات شده که بر فشار قبر تأثیری نداره پس نگران "اسکار" نباشین، جاش راحته.

در واقعیت "ایساک اشترن" نبوده که فهرست رو برای "اسکار" تنظیم کرده. کسانی که از این واقعه جان سالم به در بردن میگن که فهرست رو یه نفر به نام "مارسل گولدبرگ" تنظیم کرده. این افراد "گولدبرگ" رو همراه با فحش و بدوبیراه یاد میکنن چون میگن این بابا آدم بی‌وجدانی بوده و پول میگرفته تا اسم افراد رو توی لیست بنویسه. البته تا اینجاش موردی نداره ولی مسأله اینجاست که "گولدبرگ" به جای این‌ها اسم یه عده رو از لیست حذف میکرده (چون "اسکار" به اندازۀ پولش میتونسته نفرات رو نجات بده. حتماً آخر فیلم یادتون هست که "اسکار" زار میزنه و مثل "الیور توئیست" هی میگه: یه دانه (البته اونجا یه کاسه بوده) بیشتر، فقط یه دانه بیشتر...).

در واقعیت "اسکار" به خاطر بوس کردن دختر یهودی (اونطور که فیلم نشون میده) بازداشت نشده بلکه چندین بار به خاطر معامله در بازار سیاه بازداشت شده.

کار تولید فیلم "فهرست شیندلر" 72 روزه یعنی 4 روز هم زودتر از برنامه تموم شده.

"اسپیلبرگ" برای نقش "آمون گوت" (افسر نازی) شخصی به نام "رالف فینس" رو انتخاب کرده. حالا بگو چرا؟ به دلیل "تمایلات جنسی شیطانی" آقای "فینس". این مسأله رو تو فیلم به وضوح میشه دید و "اسکار" هم برای عزیزان روشندل در یه صحنه کاملاً این قضیه رو تشریح میکنه.

وقتی فیلم "پارک ژوراسیک" در مرحلۀ پس از تولید (تدوین، جلوه‌های ویژه و ...) بوده "اسپیلبرگ" مجبور میشه به خاطر فیلم "فهرست شیندلر" به "لهستان" بره و از دور حواسش به فیلم "پارک ژوراسیک" هم باشه. "اسپیلبرگ" این کار رو با کمک "جورج لوکاس" و از طریق ماهواره انجام میداده.

"اسپیلبرگ" بابت این کار حقوقی نگرفته چون اعتقاد داشته این پول "خون‌بها" حساب میشه. در حقیقت دستمزدش رو به بنیاد "هولوکاست" (اینجا منظور معنای عام "هولوکاست" یعنی "کشتار دسته جمعی" هستش و این بنیاد هم مؤسسه‌ای برای جمع‌آوری و نگهداری مدارک مربوط به این نوع جنایات هستش.) تقدیم کرده. خدا عوض خیر بهش بده.

همونطور که قبلاً گفتم کارگردانی فیلم به "رومن پولانسکی" که خودش از نجات‌یافتگان "هولوکاست" (و یا به قول خودم "چیپسو کاست") هستش پیشنهاد شد که قبول نکرد.
جالبه که بدونین "پولانسکی" تا 8 سالگی در شهر "کراکوف" (جایی که حوادث فیلم در اون اتفاق میوفته) زندگی میکرده یعنی تا روزی که نازی‌ها اقدام به پاکسازی یهودی‌های شهر (صحنه‌های این اتفاق در اوایل فیلم به نمایش در اومده) میکنن. در این روز "پولانسکی" از شهر فرار میکنه اما مادرش گیر میوفته و بعداً در "آشوویتس" تبدیل به "کنتاکی" میشه. احتمالاً دید فوق‌العاده منفی "پولانسکی" به دنیا به خاطر همین خاطرات تلخ کودکی هستش.
"رومن پولانسکی" بعداً خودش فیلمی رو در مورد "جنگ دوم جهانی" و "هولوکاست" با نام "پیانیست" میسازه.

موقع فیلم برداری چون جوّ کار خیلی غم‌انگیز بوده "اسپیلبرگ" از رفیقش که "رابین ویلیامز" باشه میخواد که یه سری جینگولک‌بازی دربیاره تا ملت حال کنن و برای ادامۀ کار روحیه بگیرن.

"اسپیلبرگ" 34 سال بعد از ترک تحصیل به دانشگاهی که توش درس میخونده برمیگرده و فیلم "فهرست شیندلر" رو به عنوان پروژه درسی به استادش ارائه میده و بالاخره با تلاش و پشتکار بسیار "لیسانس هنر" میگیره.
جالب اینجاست که برای گذروندن این کلاس معمولاً یه فیلم کوتاه ارائه میشه (خوب از دانشجو بیشتر هم نباید انتظار داشت دیگه) در حالی که فیلم "فهرست شیندلر" با تیتراژ پایانی چند ثانیه هم بیشتر از 3 ساعت و 15 دقیقه طول میکشه.

آخر فیلم که یهودی‌های نجات‌یافته دارن میرن که یه شهر بی‌صاحب مونده رو بگیرن تا توش زندگی کنن (مثل اینکه ناف این‌ها رو با اشغال بریدن) "اسپیلبرگ" هم قاطی جمعیت هستش. فقط نپرسین کدومه که نمیدونم ولی از اونجایی که "اسپیلبرگ" توی گور هم اون کلاه لبه‌دار رو از سرش برنمیداره شاید بشه از این طریق پیداش کرد.

یه گله آدم پیشنهاد شرکت در این پروژه رو رد کردن که نمیدونم با "اسپیلبرگ" حال نمیکردن یا از عواقب دست داشتن توی همچین کاری میترسیدن. به عنوان مثال یه نقش به خانم "جولیت بینوشه" پیشنهاد میشه که به بهونۀ اینکه خوشش نمیاد تو فیلم لخت بشه بعد هم به زور نازی‌ها دعوت حق رو لبیک بگه این پیشنهاد رو رد میکنه. "اسپیلبرگ" بازی در فیلم "پارک ژوراسیک" رو هم به ایشون پیشنهاد میکنه که این بار به خاطر بازی در یه فیلم دیگه دست رد به سینۀ "اسپیلبرگ" میزنه. قضیه جوون ضایع کنی بوده.
"اسپیلبرگ" هم که ظاهراً بهش برخورده بوده وقتی "کوین کاستنر" و "مل گیبسون" و "هریسون فورد" آمادگیشون رو برای بازی در نقش "اسکار شیندلر" اعلام میکنن میزنه تو حالشون و میگه نمیخوام یه ستاره این نقش رو بازی کنه چون حواس بیننده رو از داستان فیلم پرت میکنه.

وقتی "رالف فینس" (بازیگر نقش "آمون گوت" افسر نازی) به یکی از نجات‌یافتگان (یکی از افراد لیست) معرفی میشه اون بندۀ خدا بی‌اختیار شروع میکنه مثل بید لرزیدن چون "رالف فینس" خیلی زیاد شبیه افسر نازی واقعی بوده. بیچاره رو ببین چیکارش کردن که میدونه 50-40 ساله یارو مرده ولی بازم ازش میترسه. خدا "هیتلر" رو نیامرزه. ایشاالله اون دنیا از ناخن دارش بزنن.

در صحنه‌ای از فیلم (1:17:25) که "اسکار" با ماشین داخل اردوگاه میشه از جلوی پسری رد میشه که زانو زده و دستاشو گرفته بالا و یه تابلو انداخته گردنش که روی تابلو به زبون آلمانی نوشته "من یه سیب‌زمینی دزد هستم". آدم یاد "مکتب" و "آمیرزا" و این چیزا میوفته.

تموم گشت.

سوتی های فیلم فهرست شیندلر - بخش دوم


قسمت اول این مطلب: سوتی های فیلم فهرست شیندلر - بخش اول

1:09:17

"اسپیلبرگ" برای اینکه فیلم بیشتر "یاد ایامی" بشه تصمیم گرفت این فیلم رو سیاه و سفید بسازه و با این کارش هم‌شیره و والدۀ طراح صحنه، طراح لباس، فیلم بردار و ... رو به هم اتصال داد و به قول قدیمی‌ها "یه چیزی رو ته یه جایی انداخت که هزار تا چیز نتونستن چیزش بکنن" (برای اینکه اساعۀ ادبی به محضر استاد بزرگوار نشه مجبور شدم جاهای بی‌تربیتی جمله رو حذف کنم).
حالا فکرش رو بکنین هنوز اون هزار تا چیز اون یه چیز قبلی رو چیز نکرده این آقا یه چیز دیگه رو میندازه ته چیز (میدونم که یه مقدار چیز تو چیز شد ولی به احترام استاد چیز روی چیز بذارین الان چیز میشه). چی کار کرده؟ هیچی گیر داده که فقط یه دختربچه اون وسط باید لباسش قرمز باشه.
تا اینجاش هم مسأله‌ای نیست اما خوب این بچه هستش و بازیگوش و از محدودیت‌های جلوه‌های ویژه هم که خبر نداره، هی از این طرف میره اون طرف باز برمیگرده در همین حین از پشت یه درخت پرشاخه و بدون‌برگ رد میشه. حالا چیز بیار چیز بار کن (این جا رو هم چون ممکن بود تشابه اسمی با کسی پیش بیاد حذف کردم). این رو دیگه نتونستن کاریش بکنن و لباس دختربچه هی سیاه و سفید میشه بعد دوباره قرمز میشه. اونجایی که میره زیرتخت هم کلاً سیاه و سفید هستش (احتمالاً چون تصویر نزدیک هستش تابلو میشده به همین خاطر از خیرش گذشتن).
ضمناً مثل اینکه لباس‌های این بچه رو با آب‌رنگ نقاشی کردن چون موقع راه رفتن رنگ پس میده.
البته این رو هم بگم که ایدۀ این کار انقدر جالب هست که میشه مسائل بالا رو ندیده گرفت. انصافاً بچه‌ای هم که برای این نقش انتخاب کردن خیلی با نمکه جوری که افسرهای نازی هم باهاش کاری ندارن و هر جا دلش میخواد میره.

1:15:36
این نازی‌ها هم عجب آدم‌هایی بودن ها! یارو بی‌خود و بی‌جهت صبح که از خواب پا شده تفنگ برداشته ملت رو با تیر میزنه. من تو آرایشگاه از یکی شنیدم که "هیتلر" بچه که بوده توسط یه یهودی مورد عنایت قرار گرفته به همین خاطر از یهودی‌ها نفرت داشته و این نفرت رو به افرادش هم منتقل کرده. البته با توجه به محل انتشار، خبر خیلی قابل استناد نیست.
نمیدونم این صحنه رو چطور توضیح بدم. خودتون میتونین ببینین که بین شلیک تفنگ، تیر خوردن اون دختر و اصابت گلوله به زمین (که بیشتر شبیه آتش‌بازی چهارشنبه‌سوری هستش) هماهنگی درستی نیست.

1:18:21
تو این صحنه یه افسری (همون کسی که بعداً "اسکار" رو از زندان میاره بیرون) داره آب میریزه تا نیوش کنه اما مثل اینکه ته لیوان سوراخه و آب خالی شده چون تو صحنۀ بعد (کمتر از 1 ثانیه بعد) دوباره داره آب میریزه.

1:18:29
همونطور که میدونین بعضی جانداران غذایی که میخورن رو جایی توی معده‌شون نگه میدارن و بعداً برمیگردونن (شرمنده دیگه اقتضای کار هستش باید بگم) تو دهنشون و میجوئن که بهش "نشخوار" میگن. ظاهراً آقای "اسکار شیندلر" از این دست موجودات هستش چون توی صحنۀ بعد میبینین که قبل از گذاشتن غذا توی دهنش داره یه چیزی رو میجوئه.
البته شاید هم شب غذا "کوفته" دارن و "اسکار" داره برای شب تو دهنش "آلوخشک" خیس میکنه تا بذارن لای "کوفته"ها.

1:28:43
انصافاً این مورد دیگه از "اسپیلبرگ" بعید بود. افسر نازی بعد از اینکه هفت(...)تیرش کار نمیکنه یه کـُلت از جیب دیگش درمیاره تا یه نفر رو اعدام کنه اما اون هم کار نمیکنه و عصبانی میشه و راهش رو میگیره میره و در عین ناباوری تو صحنۀ بعد (1:29:11) میبینیم همینطور که داره میره یه "رولور" (از اینا که جای فشنگ‌هاش گرد هستش و از بقل میاد بیرون و گنگسترها برای افه جای فشنگش رو میچرخونن بعد یه دستی میزننش سر جاش. همونایی که باهاش "رولت روسی" بازی میکنن) از دستش میوفته زمین.

1:39:20
تو این صحنه "اسکار" و "هلن" (خدمتکار افسر "گوت" (آقا نخندین ناراحت میشه ها. خوب اسمشه دیگه.)) روبروی هم ایستادن طوری که "هلن" نزدیک به در هستش. تو صحنۀ بعد (کمتر از 1 ثانیه) میبینیم که "هلن" برای غافلگیر کردن "اسکار" میپره پشت سرش (3-2 متر اون‌طرف‌تر) اما "اسکار" شستش خبردار میشه و میچرخه و میزنه تو حال "هلن".

1:40:04
این کارگردان‌های معروف سوتی هم میدن سوتی درست و حسابی میدن ها. به سمت چپ "هلن" (سمت راست تصویر) دقت کنین چون یه دقیقه دیگه (1:41:33) به صورت تابلوئی از این سمت یه نوری دیده میشه و کاملاً مشخصه که یه نفر وسط فیلم برداری یه چراغ رو روشن میکنه. برای اینکه شکی نمونده باشه به 2-1 دقیقه قبل (1:39:04) برین تا ببینین جایی که نور ازش میاد نه دری هست و نه پنجره‌ای که نور بیرون رو بتابونه توی زیرزمین، دیوار خالص هستش.
احتمالاً اگه خوب دقت کنین صدای "اسپیلبرگ" رو میشنوین که یه چیزی تو این مایه‌ها میگه: "خدا مرگم بده ممّد اون چراغ چرا خاموشه!؟!" یا "خاک تو سرت حالا چه وقت لامپ عوض کردنه!؟!" یا "اینجا هیچکس به روح اعتقاد نداره!؟!" و یا "من مامانم رو میخوام!"

1:52:05
این افسر از خود راضی نازی فکر میکنه خیلی زرنگ هستش چون بین صحنه‌ها (1:52:06) حالت دست‌هاش رو تغییر میده فکر هم میکنه کسی نمیفهمه.
اما انصافاً سرعت عملش بالاست چون ظرف همین 1 ثانیه تای آستین‌هاش رو باز کرده دوباره بسته دلیلش هم اینکه حالت تای آستین‌هاش عوض شده. در واقع در صحنۀ دوم اصلاً تا نزده (شاید به خاطر عجله) و فقط ماچاله کرده داده بالا که بعداً (1:52:25) درستش میکنه.

1:56:36
تولد "اسکار" هستش و کارگرها براش کیک پختن و 2 تا دختر بچه رو فرستادن که کیک رو بهش بدن. "اسکار" این دختر بچه‌ها رو میبوسه (که بعد به خاطرش میره زندان). نکته اینجاست که تو این لحظه دست‌های "اسکار" روی شونه‌های دختر هستش ولی تو صحنۀ بعد (1:56:37) دست‌هاش رو از روی لپ‌های دختر برمیداره.

2:13:29
این افسره مثل اینکه کلاً دوباره‌کاری رو دوست داره. اون سری که 2 دفعه آب ریخت توی لیوان، این بار فنجونی که قبلاً آورده بود بالا تو صحنۀ بعد (2:13:30) دوباره میاره بالا. حالا اینجا چی سوراخ بوده من که نمیدونم.

2:28:51
اینجا "اولک" رو میبینیم که داره قندیل‌های یخی که بیرون پنجرۀ واگن قطار آویزون هست رو میکنه تا "اشترن" توی یه قوطی آبشون کنه بده خلق‌الله بخورن. وقتی دوربین، قطار درحال عبور رو از بیرون نشون میده (2:29:07) شما هم مثل من برتری قوم یهود براتون اثبات میشه چون میبینین این قندیل‌ها در هوایی کاملاً آفتابی (در حالی که توی صحنۀ قبل برف و بادی که از پنجره میاد تو کاملاً واضح هستش) شکل گرفته.
اما نکتۀ مبهم اینجاست که همۀ افراد درون این قطار یهودی هستن پس چرا فقط پنجرۀ این واگن (اون هم فقط همین پنجره‌ای که "اشترن" پشتش وایساده) قندیل بسته!؟! آخه چرا؟

2:31:47
از این صحنه خودم هم سر در نیاوردم. به فاصلۀ قطار تا پل‌هایی که برای پیاده شدن افراد آماده کردن دقت کنین. تو صحنۀ بعد (2:32:22) این فاصله بیشتر شده. اما مسئله اینه که تو هر دو صحنه پل‌ها موازی دکل‌های چراغ برق قرار دارن و اگه قرار به جابجایی باشه یا دکل‌ها رو هم جابجا کردن (!!!) یا اینکه اساساً ریل قطار رو کندن بردن اون‌طرف‌تر (!!!!!!!!!! (بیخودی نشمر 10 تا هستن. این دفعه به هیچکس نر...ت)).

2:32:22
آب و هوای این منطقه کلاً عجیب وغریب هستش چون ظرف 2 ثانیه (2:32:24) چنان کولاکی شروع شده که چشم، چشم رو نمیبینه.

3:00:40
آخرای فیلم هستش و همه دارن با "اسکار شیندلر" وداع میکنن. "اسکار" از اینکه نتونسته آدم‌های بیشتری رو از کارخونۀ چیپس‌سازی نازی‌ها نجات بده ناراحت هستش به همین خاطر همه دوره‌اش میکنن تا بهش دلداری بدن اما یه دفعه "اسکار" رو جوّ فیلم "کینگ کونگ" میگیره (شاید هم یاد "بود اسپنسر" یا به قول خودمون "پاگـُنده" میوفته) و همه رو پرت میکنه عقب چون تو صحنۀ بعد (کمتر 1 ثانیه) میبینیم که هیچکس دورش نیست و ملت دوباره دارن میان جلو.

تموم گشت.

سوتی های فیلم فهرست شیندلر - بخش اول


0:04:20
اول از همه بریم سراغ سنجاقی که "اسکار شیندلر" به یقۀ کتش میزد. دو تا نکته راجع به این سنجاق هستش.
اول اینکه اساساً "اسکار شیندلر" چنین نشانی دریافت نکرده بود یعنی نمیتونسته دریافت کنه چون این نشان، نشان درجۀ بالای نظامی بوده و به افراد غیرنظامی اعطا نمیشده.
تازه بر فرض محال که همچین نشانی رو داشته (از اونجایی که "اسکار" آدم موسماری هستش ممکنه از کسی بلند کرده باشه)، باز هم نمیتونسته این نشان رو بفروشه تا باهاش 2 نفر دیگه رو هم نجات بده چون معمولاً این نشان‌ها برنجی با روکش طلا بودن و نه کاملاً طلا (اونطور که "اسکار" توی فیلم میگه).
با توجه به این مسائل بعید نیست ماشین "اسکار" هم سرقتی بوده باشه و از ترس اینکه موقع سند زدن توی محضر لو بره اون رو نگه داشته و نفروخته.

0:14:03
آقا این "ایساک اشترن" (با بازی "بن کینگزلی" – نه برادر من با "بروس لی" نسبتی نداره. چرا هی میای تو حاشیه؟ بقیه متن رو بخون. آدم جرأت نداره جلوی شما یه کلمه حرف بزنه!) چقدر شبیه "محمدرضا پهلوی" هستش! مخصوصاً با گریمی که توی این فیلم شده و اون عینک و حرکاتی که داره. قبول نداری!؟! یه نگاه به نیم رخش (2:22:24) بنداز.
.
.
.
بله؟ نه. این صحنه سوتی نداشت. فقط میخواستم همین رو بگم. خواهش میکنم. شما هم خسته نباشین.

0:22:18
اُمرن اگه فهمیده باشین که خود "اسپیلبرگ" (کارگردان فیلم) تو فیلم بازی کرده. حدوداً 32 ثانیه. نقش "بازیگر مکمل پنهان" رو بازی کرده به همین خاطر هم اسمش توی تیتراژ نیست (در حقیقت هست ولی پنهان هستش). اما انصافاً بازی تأثیرگذاری رو انجام داده و نقشش رو خوب درآورده.
موقعی که "اسکار" توی ماشین داره سر سرمایه‌گذارهای یهودی رو شیره می‌ماله به گوشۀ پائین و چپ شیشۀ درعقبی ماشین دقت کنین. به صورت تابلوئی یه نفر اونجا پشت دوربین لم داده که عکسش توی شیشه افتاده و لباسش توی باد تکون میخوره.
حالا شاید بگین از کجا معلوم که "استیون" باشه. حق دارین من هم اول فکر کردم فیلم برداره ولی اگه خوب دقت کنین رو سر طرف کلاه لبه‌داری که همیشه "اسپیلبرگ" سرش میذاره رو میتونین واضح‌تر از لباسش (چون بیشتر لباسش پشت دوربین هستش) ببینین.
این بندۀ خدا ("اسپیلبرگ" رو عرض میکنم) یا خجالتی هستش یا شکسته نفسی میکنه. چون وقتی فهمیده که عکسش میوفته توی شیشه برای اینکه ریا نشه خواسته یه جوری حواس بیننده رو پرت کنه و یه بابایی رو گذاشته اون پشت تا رد بشه و عکس اونم بیوفته توی شیشه و کسی خودش رو نبینه (واقعاً چه از خودگذشتگی‌ای! احسنتم! تقلـُب الله!). ولی این بابا بر عکس "استیون" آدم خودنما و بی‌جنبه‌ای هستش چون 4 دفعه پشت سر هم میاد از جلوی دوربین (ببخشید منظورم پشت دوربین) رد میشه و عکسش میوفته توی شیشه.

0:29:22
خجالت بکش. این طرف رو نگاه کن. عجله نکن پیش "اسکار" و خانم‌منشی هم میریم. فعلاً حواست رو بده به این پسره که داره کلمۀ "DIREKTOR" رو روی شیشۀ دفتر "اسکار" مینویسه. به نوع فونت این کلمه دقت کنین، از این‌هایی هستش که حروف لبه دارن. اما بعداً (0:40:08) میبینیم که فونت این نوشته تغییر میکنه.
شاید با خودتون بگین خوب مگه چیه؟ "اسکار" از این مدل خوشش نیومده گفته عوضش کنن. اگه فرض کنیم که یه همچین چیزی هم بوده و از بی‌سلیقه بودن "اسکار" هم بگذریم که از فونت به اون خوشگلی خوشش نیومده، خدائیش شما اگه کارگردان بودین و 72 روزه همچین فیلمی رو میساختین و در حین ساخت اون مجبور بودین به پروژۀ دیگه‌ای مثل "پارک ژوراسیک" هم نظارت کنین و همینجوریش فیلمتون 3 ساعت و 15 دقیقه طول کشیده بود باز هم به این چیزا تو فیلمتون دقت میکردین؟
این دفعه فرض میگیریم (برای اینکه عدالت رعایت بشه چون دفعۀ قبل "فرض کردیم") که "اسپیلبرگ" آخرشه و همۀ این کارها رو کرده، کدوم مورخ بیکاری وسط جنگ جهانی کار و زندگیش رو ول کرده و جونش رو گرفته کف دستش رفته ببینه فونت در اتاق "اسکار شیندلر" چیه؟ بعد هم هر چند وقت یه بار رفته ببینه عوض شده یا نه؟
نه دیگه تو که حرف میزنی پاش وایسا جواب بده دیگه! کجا در میری؟
باشه بابا بیا بقیۀ مطلب رو بخون. ولی میشینی یه گوشه تا آخر مطلب هم صدایی ازت نشنوم.

0:29:22
باز که حرف زدی! بله میدونم که این همون صحنۀ قبلی هستش. مگه عیبی داره آدم تو یه صحنه 2 تا سوتی بده؟ عیبی هم داشته باشه استاد "اسپیلبرگ" به گردن سینما خیلی حق دارن و میتونن هر کاری دلشون خواست بکنن و هر چند تا سوتی که خواستن بدن.
به مبلمانی که روشون رو با پارچه پوشوندن دقت کنین مخصوصاً اون یکی که گوشۀ سمت راست (البته از این زاویه) اتاق هستش. حالا به صحنۀ بعد (0:29:23) میریم. در اینجا "اسکار" داره به شیوۀ صاحبان شرکت‌های خصوصی (دولتی‌ها هم روشون نمیشه) در کشور خودمون یه دانه "منشی وغیره" انتخاب میکنه. اما مسأله اینجاست که اون مبلی که گفتم نیستش. این احتمال که مبل ِ پشت صندلی "اسکار" همونه هم منتفی هستش چون توی صحنۀ قبل دو تا مبل هست و اینجا یکی.

0:40:46
تو این صحنه میبینیم که "اشترن" دستش رو میذاره پشت (همینجا برای اینکه از این مطلب سوء استفاده نشه و یهودیان مظلوم رو متهم به بی‌ناموسی نکنن بگم که منظور از "پشت" که در متن اومده پشت شونه‌ها هستش و نه جای دیگری از بدن) این کارگر یک‌دست. اما مثل اینکه این بابا "جیز" هستش و یا درجۀ حرارت بدنش از زور تب انقدر بالاست که دست "اشترن" رو میسوزونه چون "اشترن" بلافاصله دستش رو میکشه عقب و در صحنۀ بعد میبینیم که دوباره دستش رو میبره جلو تا کارگره بهش برنخوره.
نکته: در این مطلب هر جا صحبتی از یهودیان و "قوم یهود" میشه منظور "بنی‌اسرائیل" و نوادگان‌شون که میشن ملت شریف "اسرائیل" هستن پس بقیۀ یهودی‌ها خودشون رو نخود نکنن کسی با اون‌ها نیست. با تشکر.

0:43:48
من تا حالا یه یهودی رو از نزدیک ندیدم و نمیدونم واقعاً همونطور که خودشون میگن خونشون از بقیۀ مردم عالم رنگین‌تر هست یا نه؟ و اینکه خدا قربونشون میره یا نه (خودشون که خیلی قربون خودشون میرن)؟ اما چیزی که با دیدن این فیلم بهم ثابت شد اینه که خون یهودی‌ها رقیق‌تر از بقیه هستش. در واقع وقتی خون یه یهودی جاری میشه (نمونۀ دیگه لحظۀ 1:30:56) حس میکنین که شیشۀ نوشابه یا قوری چایی برگشته و محتویاتش جاری شده.
ضمناً همونطور که در صحنۀ 1:31:27 (با گذشت 30 ثانیه از صحنۀ قبل) میبینین به حول و قوۀ "یهوه" (خدای یهود) خون این یهودی با گذشت زمان لخته نشده و وقتی جریان هوا بهش میخوره مثل سطح دریاچه موجدار میشه.

0:45:16
تا حالا شده پلیس ماشینتون رو نگه داره و شما مدارکتون رو توی خونه جا گذاشته باشین؟ توی اون لحظه که دارن ماشینتون رو میبرن پارکینگ چه حسی دارین (رعایت کن آقا! نگفتم که چه فحش‌هایی به مأمور راهنمایی و رانندگی میدی. گفتم حسّت چیه؟)؟ حالا خودتون رو بذارین جای "اشترن" و فکرش رو بکنین بیچاره رو به خاطر اینکه مدارک شناساییش توی خونه جا مونده دارن میبرنش "آشوویتس" (جایی که "عرب" هم جرأت نی انداختن نداره) هفت (به خودت رفت! ببخشید دیگه نتونستم تحمل کنم.) نسل قبلش رو با 6 (ضایع شدی؟) نسل بعدش پیوند بدن. اما خدا رو شکر "اسکار" به موقع میرسه و چند تا 6تایی برای مأمورها میاد و "اشترن" رو نجات میده. بگذریم.
موقعی که مأمور اول داره توی لیست دنبال اسم "اشترن" میگرده به لیست‌ها دقت کنین. ظاهراً سازندگان فیلم اسم کم آوردن (با توجه به ادعای یهودیان که در آخر این فیلم هم گفته (در واقع نوشته) میشه مبنی بر اینکه 6 میلیون یهودی در جنگ جهانی دوم به دست نازی‌ها در کوره‌های آدم‌سوزی چیپس شدن جای تعجب داره. پس تعجب میکنیم!!!!!!! (اگه این علامت تعجب‌ها رو بشمری میبینی که مجدداً بهت ... آره)) و مجبور شدن از روی یه لیست چند تا کپی بگیرن.
خیلی به خودت فشار نیار که اسم‌ها رو با هم تطبیق بدی، شمارۀ ردیف اسم‌ها رو نگاه کن (... 2950 ... 2960 ... 2970 ...).

0:54:49
از دیگر برتری‌های "قوم یهود" بر دیگر اقوام اینکه توی جمجمه‌شون یه تکنولوژی (دوستان فرهنگستان بخونن "فن‌آوری") بکار رفته که گلوله از هر طرف سرشون (بدون درنظر گرفتن زاویه شلیک با سطح افق و عمود و نصف‌النهارهای کرۀ زمین) وارد جمجمه بشه از پیشونی‌شون بیرون میزنه. شاید به خاطر اینکه کسی جرأت روبرو شدن باهاشون رو نداشته باشه.
دلیل این حرف رو هم توی این صحنه میبینین که افسر نازی تفنگ رو از بالا و سمت راست سر (تقریباً با 45 درجه زاویه) این خانم مهندس شلیک میکنه ولی گلوله موازی با افق از پیشونی خانومه میزنه بیرون.

1:06:13
این پسره که با شنیدن صدای پای نازی‌ها همه‌جور حرکتی تو شلوارش میکنه دست آخر برای فرار از دست اونها یه فکر خوب به ذهنش میرسه و خودش رو به دیوونگی میزنه. البته جای سؤال داره افسر "گوت" (هموطنان آذری زبان برداشت بد نکنن اسم طرف هستش) که تو فیلم نشون داده میشه حتی به سوسک هم رحم نمیکنه چطور خیلی راحت بی‌خیال این بابا میشه!؟!
اما مسألۀ اصلی اینجاست که این پسر قبل از اینکه به نازی‌ها سلام نظامی بده یه چمدون رو سمت راست و پشت سرش تقریباً در فاصلۀ 2-1 متری میذاره ولی در صحنۀ بعد (1:06:16) این چمدون دقیقاً کنار پاهاش هستش. در این زمینه هیچ احتمالی نمیتونم بدم اما تحقیقات کماکان ادامه داره.

تموم نگشت (ادامۀ مطلب: سوتی های فیلم فهرست شیندلر - بخش دوم).

راسل کروو گرافی


راسل ایرا کروو (بازیگر)
متولد 7 / آوریل / 1964 (18 / فروردین / 1343) - نیوزلند

این بابا نیوزلندی - نروژی - ایرلندی - انگلیسی (چهاررگه) هستش. بروبچ "راستی" صداش میزنن و آدم تند مزاجی هستش.

وقتی 10 سالش بوده دندون‌های جلوئیش توی "راگبی" میریزه توی دهنش و اونها رو درست نمیکنه تا سال 1990 که با اصرار "جورج آجیلوی" کارگردان فیلم "تقاطع" این کار رو میکنه (تازه بیشتر پولش رو هم همین بنده خدا میده).

در کار موسیقی "راک" هم دستی بر آتش داره. اسم اولین آهنگش رو هم گذاشته "من میخوام شبیه مارلون براندو باشم" که بعداً اقرار کرده تا موقع نوشتن و ضبط این آهنگ حتی یه فیلم از "مارلون براندو" ندیده بوده.

تذکر: + دکتری
از دورۀ دبیرستان قید درس رو میزنه.

نقش "لوگان" در فیلم "مردان مجهول" رو رد کرده.

سال 2001 بعد از بردن "اسکار" و در حین سخنرانیش مدال افتخار "بریتانیا" که متعلق به پدربزرگش بوده رو با افتخار نشون میده تا به همه بگه من آنم که رستم بُوَد پهلوان.

وقتی جایزۀ بهترین بازیگر فیلم "بریتانیا" رو بهش میدن ظاهراً توی سخنرانیش یه شعری رو میخونه که بعداً موقع تدوین فیلم مراسم حذف میشه. "راسل کروو" هم تهیه‌کنندۀ فیلم مراسم رو میچسبونه به دیوار و آبا و اجدادش رو میشوره میذاره کنار دیوار تا خشک بشن و بهش میگه: "کدوم ... توی دنیا جرأت میکنه شعر بهترین بازیگر رو حذف کنه؟ مطمئن باش هیچ وقت نمیتونی توی "هالیوود" کار کنی (برای رعایت عفت مطلب جملات، مؤدبانه‌تر نوشته شد. خودتون یه سری فحش و لیچار بهش اضافه کنین)!" البته "راسل کروو" بعداً یه عذرخواهی مفصل منتشر کرد.

در سال 2002 بعد از اینکه توی یه دعوای درست و حسابی در رستورانی در "لندن" حضور به هم میرسونه میگه که عصابش داغون هستش و میخواد برای کسب آرامش به "استرالیا" برگرده و "کانگرو" درمانی کنه و زمان بیشتری رو با پدرش و دوست‌دختر (طرف مشکل منکراتی هم داره!) خواننده‌اش که خیلی وقته با هم رفیق هستن (از سال 1989 و سر فیلم برداری فیلم "تقاطع") بگذرونه.
این رو هم بگم که این رفاقت انقدر ادامه پیدا میکنه که سال 2003 و دقیقاً روز 7 آوریل (روز تولد "راسل") منجر به فاجعه‌ای میشه که حاصل اون 2 تا بچه هستش.

مغزش رو برای آزمایشات پزشکی به علم پزشکی اهدا کرده (فکر کردم اینجاش رو دیگه خودت متوجه میشی. بله منظورم اینه که بعد از مرگش اهدا کرده).

رفیق جینگ "جودی فاستر" و "نیکول کیدمن" هستش جوری که "نیکول کیدمن" اون رو به عروسیش دعوت میکنه و بعد از بردن "اسکار" هم موقع سخنرانیش ازش یاد میکنه. تازه خبر نداری! قرار بوده توی 2 تا فیلم با هم بازی هم بکنن که قسمتشون نمیشه. یکیش که به خاطر فیلمنامه کلاً تعطیل میشه، برای اون یکی هم سر حقوق به توافق نمیرسن. خجالت هم خوب چیزیه والا! مردک ... بی‌آبرو!

وقتی همسرش اولین بچه‌شون رو باردار بود، "راسل" و زنش با هم در اقدامی متهورانه "الکل" رو کنار میذارن. واقعاً چه والدین بامسئولیتی! به افتخارشون یک دقیقه سکوت میکنیم ...

.
.
.
هنوز یک دقیقه نشده
.
.
.

نقش "آراگون" در فیلم "ارباب حلقه ها" بهش پیشنهاد میشه و با اینکه دوست داشته در وطنش (نیوزلند) یه فیلم بازی کنه اما چون فیلم برداریه این فیلم با فیلم "ذهن زیبا" همزمان بوده این نقش رو رد میکنه.

انتخاب رؤیایی "الیور استون" برای نقش "اسکندر" (اسم ایرونیش) در فیلم "الکساندر" (اسم فرنگیش) بوده که نشده که بشه.
نکتۀ آموزشی: این نوع نقش‌ها که نام شخصیت با نام فیلم یکی هستش رو "نقش عنوان (شرمنده ترجمۀ بهتری به ذهنم نیومد) - Title role" میگن.

از سال 1997 تا 2003 (7 سال) توی 5 تا فیلم (محرمانه لس آنجلس 1997، خودمانی 1999، گلادیاتور 2000، ذهن زیبا 2001 و استاد و فرمانده 2003) بازی کرده که همشون نامزد "اسکار" شدن و 2 تای اونها (گلادیاتور 2000 و ذهن زیبا 2001) "اسکار" بردن.

فیلم هایی که بازی کرده به طور متوسط به ازای هر دلاری که به "راسل کروو" پرداخت شده 5 دلار سود ناخالص داشته که باعث شده پرداخت‌های بالایی بهش بشه. درواقع از سال 2000 تا 2005 فقط از 5 تا فیلمش 62.5 میلیون دلار درآمد داشته.
"مرد سیندرلا" سال 2005 مبلغ 15.000.000 دلار
"استاد و فرمانده" سال 2003 مبلغ 20.000.000 دلار
"ذهن زیبا" سال 2001 مبلغ 15.000.000 دلار
"دلیل زندگی" سال 2000 مبلغ 7.500.000 دلار
"گلادیاتور" سال 2000 مبلغ 5.000.000 دلار


گفته‌های شخصی راسل کروو

یکی از دردناک‌ترین چیزها در فیلم "محرمانه لس آنجلس" شخصیتی بود که من بازی میکردم چون "باد وایت" (شخصیتی که "راسل کروو" نقشش رو بازی میکرد) مشروب‌خور نبود و من مجبور شدم 5 ماه و 7 روز لب به مشروب نزنم. این مدت زجرآورترین دوران زندگیم بود.

اگه "استرالیا" و "نیوزلند" زیر آب بره، توی "اروپا" طاعون شایع بشه و مریخی‌ها به قارۀ "آفریقا" حمله کنن من به "لس آنجلس" نقل مکان میکنم.

شما مجبور نیستین یه بازیگر رو دوست داشته باشین تا باهاش یه صحنه رو بازی کنین. شما مجبور نیستین کارگردان رو دوست داشته باشین. اما اگه این کار رو بکنین بهتره. و من فکر میکنم که باید این مسأله رو با احترام شروع کنین.

همیشه گفته‌ام که من تا حالا 24 تا بازی ناقص داشتم و دنبال زمانی در زندگیم میگردم که بتونم بازی‌ای انجام بدم که فکر میکنم خوب هستش. همیشه میتونین کاری رو بهتر انجام بدین اما اگه کاری رو انجام دادین که واقعاً اعتقاد داشتین کامل هستش اون باید آخرین فیلمی باشه که بازی میکنین.

... (حرف خیلی بدی زده که نمیتونم بگم.)

این مرد (رابرت دنیرو) من رو در 10 سال گذشته چندین بار با بازی در فیلم های غیراستاندارد ناامید کرده.

بعد از فیلم "خودمانی" من دقیقاً ترکیبات شیمیایی یه سیگار رو میدونم اما من از 10 سالگی سیگار کشیدم. میدونم که این وحشتناکه.

کلی خندیدم وقتی "جورج کلونی" سعی کرد تبلیغ برای لباس، ماشین و یا نوشیدنی رو با کاری که من به عنوان یه نوازنده انجام میدم مقایسه کنه. تبلیغات برای پول درآوردن هستش ولی موسیقی من از قلبم میاد.

من کار خیریه میکنم اما نه برای استودیوهای بزرگ.

[بعد از رد کردن نقش "مورفئوس" در فیلم "ماتریکس"]
من قبولش نکردم چون نتونستم از صفحۀ 42 جلوتر برم. دنیای "ماتریکس" برام جذاب نبود.

[بعد از انتخاب فیلم "ذهن زیبا" به جای "ارباب حلقه ها" به عنوان کار بعدیش]
اگه قراره یه بطری مشروب بنوشم، یه بطری مشروب واقعاً خوب مینوشم.

در جنگ هیچکس برنده نیست، همه میبازن. قهرمانی وجود نداره، فقط آدم‌های مرده وجود دارن.

تموم گشت.