کسب درآمدی مناسب و راحت از طریق اس ام اس

تبلیغات پیامکی

مکعب ِ روبیک


تذکر: با عرض معذرت به دلیل ف*ی*ل*ت*ر*ی*ن*گ بلاگر عکس‌ها نمایش داده نمیشن.
لطفاً از ف*ی*ل*ت*ر*ش*ک*ن استفاده کنین.

اگه فیلم "به دنبال خوشبختی" رو دیده باشین بعد از گذشتن از قسمت اشک ریزون ِ آخر فیلم و جو بعد از دیدن فیلم که همه احساس میکنن آمادگی کامل برای مقابله با سخت‌ترین مشکلات زندگی رو دارن ممکنه به یه چیز دیگه هم علاقمند شده باشین. بازی فکری ِ "مکعب ِ روبیک".
بعد از دیدن فیلم میشه علاقمندان به "مکعب ِ روبیک" رو به چندین قسمت نامساوی تقسیم کرد. طرف صحبت من فقط اون قسمت اندکی هستن که علاقه‌شون در حدی بوده که رفتن و یه "مکعب ِ روبیک" خریدن. البته نه همه‌شون. فقط اون‌هایی که بعد از حدود 5 ثانیه نگاه کردن و فکر کردن (میدونم الان بعضی‌ها با خودشون میگن "فکر" یعنی چی؟ چیز مهمی نیست شما به آب خوردنت ادامه بده. کسی با شما نبود.) به این نتیجه نرسیدن که این مکعب یه وسیلۀ سرکاری هستش.
اگه موفق شدین از مراحل قبلی بگذرین و به این مرحله برسین مطمئن باشین که قسمت سخت قضیه رو رد کردین و از اینجا به بعدش آسون میشه.
حتماً دفعات اولی که سعی کردین "مکعب ِ روبیک" رو مرتب کنین یه مقدار گیج شدین (که برای بار اول طبیعی هستش) و به صورت حتمی‌تر از اون، قطعاً برای مرتب کردن این مکعب برای خودتون ابداعات و تئوری‌هایی (مثل اینکه اگه یه طرفش رو مرتب کنی بقیه‌شون خود به خود درست میشه و یا احتمالاً ایدۀ عقلای سیاسی کشور که اعتقاد دارن "مکعب ِ روبیک" توطئه‌ای از جانب استکبار جهانی برای سر کار گذاشتن ملت "ایران" هستش.) دارین (این یکی از قبلی هم طبیعی‌تر هستش. به هر حال ما در "ایران" با جمعیت کثیری دکتر و مهندس و فیلسوف و ... طرف هستیم.).
اگه از مرتب کردن "مکعب ِ روبیک" ناامید شدین و مامانتون رو می‌خواین...
اگه از چرخوندن قطعات "مکعب ِ روبیک" خسته شدین و می‌خواین بزنین زیر گریه...
اگه انقدر "مکعب ِ روبیک" رو چرخوندین که دیگه رنگ‌هاش رو از هم تشخیص نمیدین و دچار کور رنگی شدین...
اگه انقدر با "مکعب ِ روبیک"تون ور رفتین که داره میپوکه ولی هنوز نتونستین 1 طرفش رو هم مرتب کنین...
اگه "مکعب ِ روبیک"تون اصل ِ "Made in IRAN" هستش و در اثر چرخوندن قطعات سفت ِ اون مچ درد گرفتین...
اگه فکر می‌کردین با مرتب کردن "مکعب ِ روبیک" همه فکر میکنن شما "انشتین ثانی" هستین ولی نقشه‌هاتون نقش بر آب شده...
اگه میخواستین به کمک مرتب کردن "مکعب ِ روبیک" مخ بزنین ولی ضایع شدین...
اگه چیز به درد بخوری راجع به "مکعب ِ روبیک" به زبون فارسی توی "اینترنت" پیدا نکردین...
و هزاران اگه و مگۀ دیگه...
دیگه نگران نباشین! با راهنمای مرتب کردن "مکعب ِ روبیک" ما همۀ کارها آسون شده. فقط کافیه مراحل و الگوریتم‌های این راهنما رو حفظ کنین و با اجرا کردن اون در جمع دوستان همه رو از هوش سرشارتون شگفت زده کنین.

* * *

راهنمای مرتب کردن "مکعب ِ روبیک"

اصطلاحات
F: سطح جلویی
B: سطح پشتی
R: سطح راستی
L: سطح چپی
U: سطح بالایی
D: سطح پائینی
یک حرف به تنهایی (مثلاً F) یعنی اون سطح رو 90 درجه در جهت عقربه‌های ساعت (ساعت‌گرد) بچرخونین.
یک حرف به همراه اپوستروف (مثلاً 'F) یعنی اون سطح رو 90 درجه در خلاف جهت عقربه‌های ساعت (پاد ساعت‌گرد) بچرخونین.
یک حرف به همراه عدد 2 (مثلاً F2) یعنی اون سطح رو 180 درجه (جهت اون فرق نمیکنه) بچرخونین.
پس الگوریتم R U' L2 یعنی سطح راستی رو 90 درجه ساعت‌گرد سپس سطح بالایی رو 90 درجه پاد ساعت‌گرد و در آخر سطح چپی رو 180 درجه بچرخونین.

روش مرتب کردن
نکته: این روش ِ حل براساس لایه‌بندی "مکعب ِ روبیک" هستش. اگه "مکعب ِ روبیک" رو به صورت عمودی به 3 لایۀ مجزا تقسیم کنیم لایۀ بالایی (که اول مرتب میشه) رو "لایۀ اول"، دومین لایه رو "لایۀ میانی" و بالاخره لایۀ پائینی (که آخر همه مرتب میشه) رو "لایۀ آخر" می‌نامیم. ما می‌خوایم این لایه‌ها رو به ترتیب از بالا به پائین مرتب کنیم.
توجه: این مهم هستش که یه رنگ رو به عنوان سطح بالایی انتخاب کنین و برای افزایش سرعت عملتون همیشه با اون کار کنین. من با رنگ "سفید" کار میکنم و توضیحات ادامۀ متن هم با این فرض هستش که رنگ "سفید" به عنوان سطح بالایی انتخاب شده (یعنی فعلاً تا موقعی که دستتون راه بیوفته باید به هر سازی که من میزنم برقصین).

لایۀ اول
مرتب کردن این لایه 2 مرحله داره:
1- شکل دادن صلیب
از اینجا به بعد نیاز هستش که سلفون روی مغزت رو برداری و ازش استفاده کنی (درست هستش که با این کار مغزت از نویی درمیاد و دست دوم میشه ولی به هر حال هر چیزی یه بهایی داره که باید پرداخت تا به دستش آورد).
شکل دادن صلیب کار سختی نیست. کافیه 4 تا قسمت لبه‌ای در لایۀ اول (لبه‌هایی که یه سمت اون‌ها سفید رنگ هستش) رو سر جاشون قرار بدین. فقط بدونین که آخر این مرحله باید "مکعب ِ روبیک"تون شبیه شکل زیر باشه.




2- قرار دادن گوشه‌های لایۀ اول (هر گوشه به صورت جداگونه)
وقتی صلیب رو شکل دادین برای تکمیل کردن لایۀ اول کافیه گوشه‌های این لایه رو به صورت جداگونه در جای خودشون بذارین. اولین کاری که باید بکنین اینه که این گوشه‌ها رو پیدا کنین. اون‌ها در یکی از لایه‌های اول یا آخر هستن (اگه به جای خاروندن کله‌ات به "مکعب ِ روبیک" نگاه کنی می‌بینی که لایۀ میانی قطعۀ گوشه‌ای نداره). این قسمت هم کار سختی نیست و بدون الگوریتم هم میتونین انجامش بدین اما برای اینکه اول کاری مغزتون گیریپاژ نکنه یکی از الگوریتم‌های این مرحله رو به صورت تصویری نشونتون میدم.

تو این مرحله چند تا نکته هستش که باید بهشون توجه کنین:
- کار رو با گوشه‌ای از لایۀ اول شروع کنین که در لایۀ آخر قرار داره.
- اگه چند تا از گوشه‌های لایۀ اول در لایۀ آخر قرار دارن کار رو با گوشه‌ای شروع کنین که رنگ سفیدش به سمت پائین (روی سطح پائینی) نباشه.
- اگه گوشه‌ای در لایۀ اول قرار داره ولی جای اون اشتباه هستش و یا نیاز به چرخیدن داره باید اون رو به لایۀ آخر بیارین و دوباره سر جاش بذارین.
آخر این مرحله باید "مکعب ِ روبیک"تون شبیه شکل زیر باشه.

لایۀ میانی
مرتب کردن این لایه فقط 1 مرحله داره:
1- قرار دادن لبه‌های لایۀ میانی (هر لبه به صورت جداگونه)
برای انجام این مرحله میتونین از 2 الگوریتم زیر استفاده کنین.

تذکر: موقع اجرای الگوریتم‌ها باید رنگ آبی به سمت خودتون (سطح جلویی) باشه.
آخر این مرحله باید 2 لایۀ بالایی "مکعب ِ روبیک"تون مرتب شده باشه.

لایۀ آخر
مرتب کردن این لایه 4 مرحله داره:
نکته: قبل از اینکه کار رو ادامه بدین باید "مکعب ِ روبیک"تون رو برعکس کنین طوری که لایۀ آخر (با سطح زرد رنگ (رنگ مخالف رنگ سفید در اکثر "مکعب ِ روبیک"ها)) در بالای مکعب قرار بگیره.
1- شکل دادن علامت جمع (+)
حالا باید در سطح لایۀ آخر (سطح زرد رنگ) لبه‌ها رو طوری قرار بدیم که تشکیل یه علامت جمع (+) رو بدن.
تذکر: در این مرحله اهمیتی نداره که طرف دیگۀ لبه‌های لایۀ آخر با قطعات مرکزی در لایۀ میانی هماهنگ نباشن.
شکل زیر حالت‌های مختلفی که ممکنه به وجود بیاد رو نشون میده.

تذکر: در این شکل قسمت پائین تصویر سطح جلویی شما محسوب میشه و در واقع شما از بالا به "مکعب ِ روبیک" نگاه میکنین.
حالت اول حالتی هستش که می‌خوایم به اون برسیم.
در حالت دوم از الگوریتم 'F U R U' R' F و در حالت سوم از الگوریتم 'F R U R' U' F استفاده کنین.
حالت چهارم در حقیقت ترکیبی از حالت‌های 2 و 3 هستش. در این حالت میتونین از هر دو الگوریتم استفاده کنین. بار اول که یکی از الگوریتم‌ها رو اجرا میکنین یکی از حالت‌های 2 یا 3 به وجود میاد و برای بار دوم با اجرای الگوریتم مناسب علامت جمع (+) ایجاد میشه.
2- قرار دادن گوشه‌های لایۀ آخر در جای مناسب
تذکر: در این مرحله بدون درنظر گرفتن جهت قرار گرفتن گوشه‌ها فقط اون‌ها رو سر جاشون میذاریم.
در این قسمت تنها 2 حالت ممکن هستش:
- گوشه‌های نزدیک به هم نیاز به جابجایی داشته باشن. برای جابجایی اون‌ها "مکعب ِ روبیک" رو طوری میگیریم که گوشه‌های مورد نظر در سمت راست و بالای مکعب قرار بگیرن و الگوریتم زیر رو اجرا میکنیم.
L U' R' U L' U' R U2
- گوشه‌های دور از هم (قطری) نیاز به جابجایی داشته باشن. در این شرایط همون الگوریتم قبلی رو 2 بار اجرا میکنیم.
3- مرتب کردن گوشه‌های لایۀ آخر
در این قسمت به جز حالت درست (مرتب بودن گوشه‌ها) 7 حالت مختلف دیگه ممکن هستش که در شکل زیر اومده.
در حالت اول الگوریتم R' U' R U' R' U2 R U2، در حالت دوم الگوریتم R U R' U R U2 R' U2 و در حالت‌های دیگه ترکیبی از این 2 الگوریتم رو استفاده میکنیم.
4- مرتب کردن لبه‌های لایۀ آخر
در این قسمت هم به جز حالت درست (مرتب بودن لبه‌ها) 4 حالت دیگه ممکن هستش که در شکل زیر می‌بینین.
برای حالت اول الگوریتم R2 U F B' R2 F' B U R2 رو به کار می‌بریم و در حالت دوم الگوریتم R2 U' F B' R2 F' B U' R2 رو استفاده میکنیم.
در حالت‌های دیگه با اجرای هر کدوم از الگوریتم‌های بالا به یکی از حالت‌های 1 یا 2 میرسیم که با اجرای الگوریتم مناسب لبه‌ها مرتب شده و "مکعب ِ روبیک" کامل میشه.
تذکر: وقتی میخواین سطح پشتی رو بچرخونین با فرض اینکه سطح پشتی روبروتون باشه این کار رو انجام بدین.
نکتۀ آخر: انصافاً جنبه داشته باشین و به جای اینکه الگوریتم‌ها رو حفظ کنین و برین توی کوچه برای ملت اِفه بیاین سعی کنین الگوریتم‌ها رو درک کنین.
ضمناً این روش برای مبتدی‌ها هستش. وقتی خوب اون رو یاد گرفتین توی "اینترنت" بگردین روش‌های حرفه‌ای‌تر که سرعت رو بالا میبره پیدا کنین.

خواهش ميكنم! تشكر لازم نيست.

لطفاً از آوردن تخم‌مرغ و گوشت و اينجور چيزها به عنوان حق‌الزحمه خودداري كنين. اينكار در راه رضاي خودم انجام ميشه.

تموم گشت.

ویل اسمیت گرافی

ویلارد کریستوفر اسمیت جونیور (بازیگر)
متولد 25 / سپتامبر / 1968 (3 / مهر / 1347) – امریکا

"ویل اسمیت" به این معروف هستش که معمولاً نقش پلیس یا یه مأمور رو بازی میکنه.

"ویل اسمیت" با همسر فعلی‌ش سر صحنۀ فیلم "شاهزادۀ جدید ِ بل ایر" ("بل ایر" یا "سیچلز" کشوری افریقایی در شمال ِشرق "ماداگاسکار" هستش) آشنا شد. جائیکه این خانم اومده بود برای نقش مقابل "ویل اسمیت" یعنی دوست‌دخترش (وای وای وای وای وای! خدا همه رو مرگ بده تا دیگه از این حرف‌ها ننویسن و نخونن) تست بازیگری بده (البته قبول نشد و یه نفر دیگه این نقش رو بازی کرد).

"ویل اسمیت" گفته که شخصیتش تو فیلم "روز استقلال" (کاپیتان استیون هیلر (با "هیتلر" فرق داره. چه گیری دادی از من غلط املائی بگیری!؟! اُمرن!)) رو براساس قهرمان بزرگ سینمایی محبوبش یعنی "هریسون فورد" و به خصوص بازی‌ش در نقش "هان سولو" در فیلم "جنگ ستارگان" (1977) بازی کرده.

"ویل اسمیت" بعد از فیلم "شاهزادۀ جدید ِ بل ایر" لقب "شاهزادۀ جدید" رو گرفت و به این اسم معروف شد. بعدها هم که وارد کار موسیقی "رپ" شد با همین عنوان شناخته شد.

"ویل اسمیت" تو زمینۀ موسیقی هم بد کار نکرده و برای آهنگ‌های "ایام تابستان" و "والدین درست نمی‌فهمند" جایزه هم گرفته. ضمناً یه آهنگ به نام "فقط ما 2 تا" هم برای اولین پسرش خونده که متنش رو هم خودش نوشته بوده (قابل توجه پدرانی که میخوان بیشتر "Family Man" باشن).

"ویل اسمیت" از بازی شطرنج لذت میبره (دلیل اندام متناسب "ویل اسمیت" کشف شد) البته طرفدار کشتی حرفه‌ای هم هست.

"ویل اسمیت" سال 1998 از طرف مجلۀ "مردم" جزو زیباترین مردم جهان (50 نفر برتر) انتخاب شد (خیلی تعجب نکنین به هرحال اون موقع هنوز کسی از وجود فرشته‌ای مثل "..." خبر نداشت).

نقش "نئو" در فیلم "ماتریکس" رو رد کرده که بعدها به غلط کردن افتاده و از این کارش اظهار پشیمونی کرده.

"ویل اسمیت" که از نژاد بومی امریکا هستش میتونه به زبون اسپانیایی سوت بلبلی بزنه یعنی اسپانیایی رو مثل بلبل چهچه میزنه.

همیشه توی تعقیب و گریزها عبارت معروفش "اوه، نه" رو میگه مثل "آرنولد شواردزنگر" که اصطلاح معروفش "برمی‌گردم" رو بکار میبرد.

"ویل اسمیت" سال 2005 توی کتاب رکوردهای "گینس" رکورد بیشترین حضور در بین مردم (12 ساعت) رو به نام خودش ثبت کرد. "ویل اسمیت" این رکورد رو به خاطر حضور در مراسم فرش قرمز فیلم "مانع" در شهرهای "منچستر، بیرمنگام و لندن" به دست آورد. البته این رکورد 1 سال بیشتر باقی نموند و سال 2006 توسط 2 بازیگر آلمانی شکسته شد.

"ویل اسمیت" علاوه بر رد کردن نقش "نئو" در فیلم "ماتریکس" از حضورش در فیلم "غرب کاملاً وحشی" هم اظهار پشیمونی کرده.
"ویل اسمیت" 6 سال قبل از این فیلم در فیلمی با همین عنوان آواز خونده بود.

قد "ویل اسمیت" از 13 سالگی تا حالا همین اندازه (حدود 180 سانتی متر!) بوده ولی وزنش از اون موقع تا حالا حدود 28 کیلوگرم اضافه شده (اسم و تاریخ تولد کل خاندان "ویل اسمیت" رو هم میدونم ولی نمیگم تا تو خماریش بمونین).

"ویل اسمیت" سال 2005 در لیست بزرگترین ستاره‌های تاریخ سینما در رتبۀ 44ام قرار گرفت.

در فیلم "آقا و خانم اسمیت" قبل از "برد پیت" برای نقش "آقای اسمیت" درنظر گرفته شده بود.

طلاق گرفتن از زن اولش در سال 1995 حدود 900.000 دلار براش خرج برداشت. تازه از اون سال به بعد ماهیانه 24.000 دلار (سالانه 288.000 دلار) بابت نفقۀ بچه‌شون پرداخت میکنه.
انصافاً خودتون بگین این چه عدالتی هستش که یه عده تو دنیا با درآمد ماهیانه کمتر از 1 دلار دارن زندگی (البته اگه بشه اسمش رو زندگی گذاشت) میکنن درحالی که این بچه تو سن کمتر از 3 سالگی ماهیانه 24.000 دلار دریافت میکنه!؟! آخه چرا؟ (چند وقت بود تیکه کلامم رو نگفته بودم. نزدیک بود حناق بگیرم.).
نکتۀ جالب‌تر درمورد این طفل صغیر اینه که 7 ماه بعد از ازدواج "ویل اسمیت" با همسرش به دنیا اومده. حالا یا از این‌ها بوده که میگن 7 ماهه هستش و توی همۀ کارهاش حالت "جیش داشتگی" داره و یا اینکه ... (یحتمل همین گزینۀ "و یا اینکه ..." درست هستش. نقطه چین کاملاً واضح هستش دیگه؟ نیازی که به توضیح نداره؟).

تو یه کاریکاتور بازی "ویل اسمیت" در فیلم "روز استقلال" به طنز کشیده شده. در این کاریکاتور "ویل اسمیت" دیده میشه درحالی که یه نعلبکی پرنده (اشاره به سفینۀ فضایی مهاجم تو فیلم "روز استقلال") ساختمانی رو تهدید میکنه.

نقش "مأمور جی" در فیلم "مردان سیاه‌پوش" درواقع برای یه بازیگر سفیدپوست نوشته شده بود و قبل از اینکه "ویل اسمیت" نقش رو قبول کنه این نقش به 2 بازیگر سفیدپوست پیشنهاد شد.

سال 2007 بین باهوش‌ترین افراد "هالیوود" در رتبۀ 5ام قرار گرفت (مملکتی که رئیس‌جمهورش "جورج بوش" باشه ببین باهوش‌ترین‌هاش چی میشن؟).

"ویل اسمیت" قبل از سن 20 سالگی میلیونر شده. در سال 2004 دارایی خالصی معادل 188 میلیون دلار و در سال 2007 درآمدی معادل 31 میلیون دلار داشته.

"ویل اسمیت" به "آقای جولای" معروف هستش چون اکران اولیۀ بیشتر فیلم‌هاش تو ماه جولای بوده.
جالبه بدونین روز 2 جولای 2008 که فیلم "هانکوک" با بازی "ویل اسمیت" برای اولین بار اکران شد فیلم "کیت کیترج: یه دختر امریکایی" با بازی "ویلو اسمیت" دختر "ویل اسمیت" هم شروع به اکران کرد.

"ویل اسمیت" رکورد بیشترین حضور در فیلم هایی با فروش ناخالص 100 میلیون دلاری رو داره.

سال 2004 یه خونه جنوب "استکهلم" در "سوئد" خریده چون احساس میکنه بهترین مکان برای کسب آرامش هستش.

فیلم هایی که بازی کرده به طور متوسط به ازای هر دلاری که به "ویل اسمیت" پرداخت شده 10 دلار سود ناخالص داشته.
"ویل اسمیت" از نظر مالی در سینما کاملاً تدریجی رشد کرده. دستمزدش توی بعضی از فیلم هاش به صورت زیر بوده.
"هانکوک" سال 2008 مبلغ 20.000.000 دلار
"به دنبال خوشبختی" سال 2006 مبلغ 20.000.000 دلار
"من، روبات" سال 2004 مبلغ 28.000.000 دلار
"بچه‌های بد 2" سال 2003 مبلغ 20.000.000 دلار (به علاوۀ 20% از سود ناخالص فیلم)
"مردان سیاه‌پوش 2" سال 2002 مبلغ 20.000.000 دلار (به علاوۀ 10% از سود ناخالص فیلم)
"علی" سال 2001 مبلغ 20.000.000 دلار
"افسانۀ پرۀ کاوشگر" سال 2000 مبلغ 10.000.000 دلار
"غرب کالاً وحشی" سال 1999 مبلغ 7.000.000 دلار
"دشمن کشور" سال 1998 مبلغ 14.000.000 دلار
"مردان سیاه‌پوش" سال 1997 مبلغ 5.000.000 دلار
"روز استقلال" سال 1996 مبلغ 5.000.000 دلار
"بچه‌های بد" سال 1995 مبلغ 2.000.000 دلار
"6 درجه اختلاف" سال 1993 مبلغ 500.000 دلار
"ساخت امریکا" سال 1993 مبلغ 100.000 دلار
"جایی که روز شما را می‌برد" سال 1992 مبلغ 50.000 دلار


گفته‌های شخصی ویل اسمیت

[درمورد بازی‌ش تو فیلم "شاهزادۀ جدید ِ بل ایر"]
من سخت تلاش کردم. کل متن رو حفظ بودم و هرکس که صحبت میکرد دیالوگ‌هاش رو لب‌خونی میکردم. وقتی فیلم رو دیدم به نظرم افتضاح اومد. بازی من وحشتناک بود.

بزرگترین شکست و درد احساسی من به عنوان یه بازیگر زمانی بود که فیلم "غرب کاملاً وحشی" در اکران اولیه فقط 52 میلیون دلار فروش کرد. فیلم خوبی نبود و خیلی آزارم داد.

[وقتی راجع به فرزند بیشتر ازش سؤال شد]
من روی 5 تا بچه متوقف میشم.

بازیگر بودن چیز کاملاً متفاوتی هستش. بازیگر بودن یعنی تغییر دادن کسی که هستی. یه شخص متفاوت میشی.

من عاشق این هستم که یه سیاه‌پوست تو "امریکا" باشم و به خصوص یه سیاه‌پوست تو "هالیوود".

من واقعاً ایمان دارم که یه زن و مرد باهم (یک خانواده) خالص‌ترین فرم شادی هستش که میشه تجربه کرد.

اگه علاقه‌ای به کار شدید ندارین اجازه بدین بقیه این کار رو بکنن.

ممکنه مردم بخندن اما اگه بخوام تا 15 سال دیگه رئیس‌جمهور میشم.

یه بار مادربزرگم بهم گفت: "اجازه نده شکست در قلبت و پیروزی در فکرت نفوذ کنه"

[درمورد فیلم " جنگ ستارگان"]
8 یا 9 ساله بودم. این فیلم من رو در فضایی قرار داد که عامل تخیل ِعلمی برام یه وابستگی روحی بود. در تمام دورۀ حرفه‌ای بازیگریم سعی کردم همون حسی که فیلم "جنگ ستارگان" به من داد رو در مردم ایجاد کنم.

بسیاری از مردم پولشون رو صرف خرید چیزهایی میکنن که بهشون نیاز ندارن تا مردمی رو که علاقه‌ای بهشون ندارن تحت تأثیر قرار بدن.

اگه موسیقی‌دان و بازیگر نبودم، مهندس کامپیوتر میشدم. همیشه ریاضیم خوب بود. اگه دنبال این کار می‌رفتم احتمالاً "کنترل از راه دور" رو من اختراع میکردم.

وقتی وارد سینما شدم گفتم: "میخوام بزرگترین ستارۀ سینمایی تمام تاریخ بشم". ستاره‌های بزرگ سینما فیلم های بزرگ میسازن. پس یه نگاهی به 10 فیلم برتر تاریخ سینما انداختم. اون موقع توی تمام اون‌ها جلوه‌های ویژه به کار رفته بود. پس "روز استقلال" فکر نمی‌خواست. "مردان سیاه‌پوش" فکر نمی‌خواست. "من، روبات" فکر نمی‌خواست.

یه مشکل رو به من بدین منم یه راه‌حل بهتون میدم. من عاشق زندگی هستم. این حسی هستش که نمی‌تونین وانمود به داشتنش کنین. من در تک‌تک روزها شاد هستم. فکر میکنم حتی دوربین هم بتونه حس کنه که من آدم شادی هستم.

تموم گشت.

دانستنی‌های فیلم به دنبال خوشبختی


اگه فیلم رو دیده باشین فکر نکنم نیاز باشه بگم داستان فیلم "به دنبال خوشبختی" واقعی هستش ولی چون ممکنه بعضی‌ها فیلم رو ندیده باشن میگم. دوستان توجه کنن داستان فیلم "به دنبال خوشبختی" واقعی هستش و "کریس گاردنر" مدتی بعد از حوادثی که توی فیلم می‌بینین خودش یه شرکت سرمایه‌گذاری تأسیس میکنه و حسابی میترکونه.
البته تفاوت‌هایی بین داستان فیلم و داستان واقعی وجود داره که چند تاش رو میگم.
دورۀ کارآموزی ِ مؤسسۀ سرمایه‌گذاری "دین ویتر" بدون حقوق (اونطور که فیلم نشون میده) نبوده بلکه ماهیانه 1000 دلار به کارآموزها پرداخت میشده (دلیل این تفاوت هم که تابلو هستش. سازندگان فیلم میخواستن بیننده رو خوب غرق ِ بدبختی "کریس" کنن تا آخر فیلم که "کریس" تو دورۀ کارآموزی قبول میشه همه تو سینما بزنن زیر گریه.). ضمناً این دوره 10 ماهه بوده نه 6 ماهه.
وقتی زن "کریس" اون رو ترک میکنه بچه‌شون 18 ماهه بوده نه پیش‌دبستانی.
در واقعیت "کریس" و پسرش رو از پناهگاه زنان (که درحقیقت پناهگاه مادران تنها بوده) رد نکردن.
در واقعیت زمان کار در مؤسسۀ "دین ویتر" برای کارآموزها کوتاه نبوده (توی فیلم می‌بینیم که "کریس" برای استفادۀ بهینه از زمان ِ کم قید آب خوردن و دستشویی رفتن و بقیه کارها رو میزنه) و "کریس گاردنر" صبح زود سر کار میرفته و شب هم دیروقت کارش رو تعطیل میکرده.
"کریس گاردنر" فروشندۀ دستگاه‌های سنجش تراکم استخوان بوده اما سرمایه از خودش نبوده و قبل از اینکه وارد دورۀ کارآموزی بشه از این کار میاد بیرون.

سازندگان فیلم کلی هزینه کردن تا یه سری آدم بدبخت بی‌چاره رو برای صحنه‌های جلوی گرم‌خونه جمع کنن. پائین‌ترین پولی که به این افراد پرداخت شده 8 دلار و 62 سنت (ظاهراً سازندگان فیلم با این افراد سر مبلغ پرداختی کلی چک و چونه زدن درغیر این صورت یه رقم رُند به عنوان دستمزد درنظرمیگرفتن و به همه میدادن) در ساعت بوده (برای بعضی‌هاشون این پول اولین پولی بوده که بعد از مدت‌ها گیرشون میومده) و کلی هم غذای مفت ریختن تو حلق‌شون (اگه توی "ایران" کسی بخواد همچین کاری بکنه باید سفارش یه محموله تریاک و حشیش و ... هم بده).

حتماً شما هم متوجه تبلیغ شرکت خطوط هوایی "جنوب غربی پاسیفیک (PSA)" در همه جای فیلم (تاکسی‌ها، اتوبوس‌ها و ایستگاه‌های مترو) شدین. زمان ساخت فیلم "به دنبال خوشبختی" این خطوط هوایی بیشترین مسافر رو در "کالیفرنیا" داشت چون هزینۀ سفر با اون پائین‌تر از شرکت‌های دیگه بود.

آخر فیلم اون مرد سیاه‌پوست و از نظر خیلی‌ها نفهمی که به "ویل اسمیت" سلام میده درواقع داره به "ویل اسمیت" حال میده چون خود "کریس گاردنر" اصلی هستش (درواقع داره به خودش سلام میده).

"ویل اسمیت" بعد از اینکه 2 تا از فیلم های "گابریل ماکسینو" رو میبینه ازش میخواد که فیلم "به دنبال خوشبختی" رو کارگردانی کنه، اون هم روی "ویل اسمیت" رو زمین نمیزنه و قبول میکنه.

3 تا از قهرمانان مرتب کردن سریع مکعب استخدام شدن تا به "ویل اسمیت" یاد بدن "مکعب ِ روبیک" رو زیر 2 دقیقه مرتب کنه (بعید میدونم موفق شده باشن).
راجع به این "مکعب ِ روبیک" چند تا نکتۀ (اول راجع به نکته یه نکته بگم. امروز یه جا دیدم روی یه کاغذ نوشته بود: "لطفاً نکته نظرات خود را با ما درمیان بگذارید...". همینقدر بگم که این برگه و شماره تلفن‌های روش مربوط به شهرداری بود.) جالب هست که بد نیست بدونین.
رکورد مرتب کردن این مکعب زمان 21.61 ثانیه هستش.
یه جوون (البته این بابا طفل هستش ولی برای اینکه آبروی خودم و شما نره گفتم جوون) ژاپنی "مکعب ِ روبیک" رو ظرف مدتی حدود 2 دقیقه با چشم‌های بسته مرتب میکنه (حالا بازم هرجا نشستی به همه بگو که داری حیف میشی و استعدادهات هرز میره!) که 1 دقیقه از این زمان رو هم صرف به خاطر سپردن جای قطعات مکعب میکنه.
اکثر قهرمانان مرتب کردن مکعب میتونن یک دستی هم این کار رو بکنن.

اگه فیلم رو ندیدی و داری با خودت فکر میکنی این "مکعب ِ روبیک" چی هست؟ خوردنی هستش یا استعمال کردنی؟ زیاد به مغزت فشار نیار. عکسش رو ببین.

موقع تحقیق راجع به فیلم "به دنبال خوشبختی" اولین چیزی که میفهمین اینه که "کریستوفر گاردنر" پسر واقعی ِ "ویل اسمیت" هستش و "کریستوفر" هم اسم وسط این پسر هستش. البته بدون تحقیق هم اگه به تیتراژ پایانی فیلم یا حتی قیافۀ این 2 نفر دقت کنین متوجه این موضوع میشین.

روزی که ادارۀ خزانه‌داری حساب "کریس گاردنر" واقعی رو خالی میکنه 25 سپتامبر بوده یعنی روز تولد "ویل اسمیت" (اگه این موضوع رو نمی‌گفتم نصف عمرتون بر فنا میرفت).

انصافاً اگه فیلم رو درست تماشا کنین و به صحنه‌ای که تصویرش رو این پائین می‌بینین (1:49:55) برسین شما قبل از "کریس" میزنین زیر گریه (اگه اینطور نشد کامنت بذارین من اسمم رو عوض کنم). مخصوصاً با اون موسیقی متن فوق‌العاده که به تنهایی آدم رو پاره‌پاره میکنه.

یه نکته هم درمورد اسم فیلم بگم. همه اسم فیلم رو "به دنبال خوشبختی" ترجمه کردن (به همین خاطر من هم از همین اسم استفاده کردم) ولی به نظر من "در تعقیب خوشبختی" منظور فیلم رو بهتر میرسونه. "به دنبال خوشبختی" یعنی اینکه "خوشبختی" یه جایی هست و باید پیداش کنی اما "در تعقیب خوشبختی" یعنی "خوشبختی" داره فرار میکنه و باید بهش برسی و بگیریش. حالا هرکی هرجور راحت هستش اسم فیلم رو ترجمه کنه.

تموم گشت.

سوتی های فیلم به دنبال خوشبختی


0:05:46
تو این صحنه "کریس گاردنر" رو با یه دکتر می‌بینیم درحالی که "کریس" سعی داره یکی از اون دستگاه‌های سنجش تراکم استخوان رو بکنه تو پاچۀ آقای دکتر. پشت سر این دو نفر روی دیوار یه عکس رادیولوژی (منظورم عکس "X - Ray" هستش. نمیدونم تو فارسی چی بهش میگن.) از شکم یه بیمار می‌بینیم که سروته روی دستگاه مشاهدۀ عکس گذاشته شده. حالا یا آقای دکتر از پزشکی هیچی حالیش نیست (اگه به قیافه‌اش توجه کنین متوجه میشین که این مورد محتمل‌تر هستش) یا بیمار انقدر حالش خراب بوده که موقع عکس‌برداری بالانس زده و یا این بیمار از موجودات عجیب‌الخلقه هستش که به جای سرش لگن خاصره و مثانه‌اش قرار گرفته (برای رعایت دموکراسی انتخاب رو به عهدۀ خودتون میذارم).

0:09:23
"کریس" که چیزکف محو تماشای ماشین ِ یه خرمایه شده منتظر هستش تا صاحب ماشین بیاد پائین و ازش 2 تا سؤال بپرسه اما ظاهراً آقا خرمایه هم از اینکه تا چند لحظۀ دیگه قراره با "ویل اسمیت" (بازیگر نقش "کریس گاردنر") دست بده و "ویل اسمیت" ازش 2 تا سؤال بپرسه چیزکف شده چون وقتی ماشینش رو با حدود 3-2 متر فاصله از ماشین جلویی پارک میکنه یادش میره ترمزدستی رو بکشه (وقتی پیاده میشه حرکت ماشین رو به عقب واضح هستش). نتیجۀ این بی‌احتیاطی این میشه که ماشین سرخود راه میوفته و جلوعقب میره. تو صحنۀ بعد (0:09:24) می‌بینیم که این ماشین با ماشین جلوئیش تو مایه‌های مماس بازار قرار گرفته.

0:10:00
تو این صحنه یه خانم جوون (البته برای اینکه سن واقعی‌ش لو نره و ناراحت نشه گفتم "جوون" وگرنه این خانم خیلی شبیه زن "رستم" هستش.) رو می‌بینیم که یا متوجه دوربین و فیلم برداری نشده و یا متوجه شده و به چیزش هم حساب نکرده چون به صورت تابلویی به "ویل اسمیت" سلام میده و "ویل اسمیت" هم که نمیخواسته دل این خانم جوون رو بشکنه با حرکت سر و یه لبخند ژکوند جوابش رو میده. حتی چند ثانیه بعد (0:10:04) هم هنوز میتونین لبخند "ویل اسمیت" رو ببینین (احتمالاً بقیه هم با دیدن حرکت اون خانم جوون خجالت رو کنار گذاشتن و علاقه‌شون رو نسبت به زحمت‌کشان عرصۀ فرهنگ و هنر بروز دادن). فقط نـَگین که این قضیه هم جزو داستان فیلم بوده که ازتون ناامید میشم چون الان اول فیلم هستش و هنوز "کریس گاردنر" مایه‌دار نشده و جامعه پشیزی براش ارزش قائل نیست.

0:14:21
اینجا دختر کولی رو می‌بینیم که دستگاه سنجش تراکم استخوانی که "کریس" پیشش امانت گذاشته بود رو برداشته (بیچاره فکر کرده این قوطی چی هست. خبر نداره که خود "کریس" یه انبار از این‌ها داره و نمیتونه یه دونه‌شون رو هم بفروشه.) و بعد از تعقیب و گریز با "کریس" اومده تو ایستگاه مترو و جلوی در قطار منتظر هستش تا در باز بشه بره تو. 2 طرف در قطار 2 تا برچسب هستش. سمت راستی که نشان شرکت حمل و نقل ِ صاحب قطارها هستش و سمت چپی یه جور نشان استاندار یا تقدیرنامه و از اینجور چیزها هستش. از این نکته که سال 1981 (سالی که داستان فیلم مربوط به اون هستش) هنوز این شرکت حمل و نقل (شرکت "بارت") این نشان رو دریافت نکرده بود که بگذریم، می‌رسیم به چند ثانیه بعد (0:14:32) که این نشان روی قطار نیست و جالب اینجاست که جاش کاملاً در همون محل قبلی مشخص هستش (تنها احتمالی که میشه داد اینه که سازندگان فیلم متوجه اشتباهی که بالا گفتم شدن و خواستن درستش کنن ولی یه سوتی دیگه هم به فیلم اضافه کردن. فکر کردن با این کارها میتونن از دست گودزیلایی مثل من در برن. کور خوندن... هاهاهاهاها...).

0:24:25
اون تهِ تصویر یه خانمی رو می‌بینین که چند ثانیه دیگه (0:24:35) از جلوی دوربین رد میشه. این خانمه خیلی مسن نیست ولی مثل اینکه دچار آلزایمر زودرس شده چون تو صحنۀ بعد (0:24:41) دوباره و در همون جهت قبلی از جلوی دوربین رد میشه.

0:26:17
تو این صحنه "کریس" رو توی تاکسی می‌بینیم. اگه به پشت سر "کریس" دقت کنین یه برچسبی رو گوشۀ پائین شیشۀ عقب تاکسی می‌بینین (براساس تحقیقات گسترده و دامنه‌دار اینجانب این برچسب تبلیغ ایستگاه رادیویی "KMEL" هستش). اگه تصویر "رابرت دنیرو" روی سقف ماشین حواستون رو پرت نمیکرد حتماً متوجه میشدین که چند ثانیه بعد (0:26:20) این برچسب غیب گشته و سپس برگشته (یعنی دوباره ظاهر گشته).

0:48:30
ظاهراً "کریستوفر گاردنر" (پسر "کریس") موقعی که خواب هستش و چشم‌هاش رو بسته مثل خفاش به وسیلۀ امواج صوتی متوجه اجسام دور و بر خودش میشه چون تو این صحنه وقتی مادرش اون رو میبره تو تخت بخوابونه نزدیک تخت که میشن جفت پاهاش رو با هم بالا میگیره که به تخت نخوره.

0:59:26
تو این صحنه یه چشمه از عکس‌العمل‌های سریع و بی‌عیب و نقص "کریس گاردنر" رو مشاهده میفرمائین. درحالی که تو این صحنه به وضوح می‌بینیم "کریس" بعد از تصادف با ماشین در طول خیابون داره غلت میزنه تو صحنۀ بعد (کمتر از 1 ثانیه بعد) می‌بینیم "کریس" داره به سمت چپ و در عرض خیابون غلت میخوره.
حالا "کریس" رو هم که بی‌خیال بشیم از ماشینی که پشت سرش (ماشین آبی رنگ بالا و سمت چپ تصویر) هست نمیشه گذشت. صاحب این ماشین وسط خیابون و درحال حرکت ظرف کمتر از ایکی (منظورم همون 1 بود. با این کار میخواستم وبلاگم تو سرچ‌های به زبون ترکی هم پیدا بشه.) ثانیه ماشین آبی رنگش رو میفروشه و یه ماشین سفید رنگ (مدل 2 تا ماشین هم فرق فوکوله) میخره و به راهش ادامه میده.

1:11:28
تو این صحنه می‌بینیم که "کریس" و "کریستوفر" مثل آدم‌های آویزون تـِلـِپ میشن تو ماشین یه پولداره تا با اون و پسرش برن تماشای فوتبال. نکتۀ مهم اینه که چون "کریس" ماشین نداره مجبور میشه دستگاه سنجش تراکم استخوان رو هم با خودش ببره. لحظاتی بعد (1:11:47) زمانی که "کریس" همراه یه عده دیگه مشغول صحبت هستن هنوز هم این دستگاه روی صندلی ماشین قابل رؤیت هستش. اما بعد از فوتبال (1:13:17) وقتی "کریس" و بقیه دارن برمیگردن خونه خبری از دستگاه نیست (یحتمل "کریس" موقع دیدن مسابقه دستگاه رو گذاشته بوده زیرش و نشسته روش ولی وقتی از ورزشگاه میومده بیرون یادش رفته اون رو با خودش بیاره.).

1:20:52
"کریس" و "کریستوفر" بعد از یه روز آخر حال‌گیری میرن به مُتلی که توش زندگی میکنن اما با یه حال‌گیری اساسی مواجه میشن. صاحب مُتل به خاطر عقب افتادن کرایه اثاثیه اون‌ها رو ریخته بیرون و قفل در رو هم عوض کرده. "کریس" یه خورده با قفل ور میره ولی نمیتونه بازش کنه به همین خاطر میره سراغ پنجره. تو این صحنه کلید رو می‌بینیم که داره روی قفل تاب میخوره. چند ثانیه بعد (1:21:02) "کریس" از باز شدن پنجره هم ناامید میشه اما سوتی اساسی جای دیگه‌ست. به سرعت تاب خوردن کلید دقت کنین. اگه تندتر نشده باشه (تو این مدت کسی به کلید نگاه هم نکرده چه برسه بهش دست بزنه) کندتر هم نشده که این جای بسی تعجب انگیزیدن داره.

1:21:54
"کریس" از پیدا کردن منفذی به داخل اتاق ناامید میشه به همین خاطر به همراه "کریستوفر" وسایل‌شون رو برمیدارن تا از اونجا برن. "کریستوفر" به صورت کاملاً واضحی کیسۀ پلاستیکی‌ای که توپ بسکتبالش تو اون هست رو از دسته‌هاش میگره و راه میوفته اما تو صحنۀ بعد (1:22:00) میبینیم که دسته‌های این کیسه پاره شده و "کریستوفر" دهنۀ کیسه رو گرفته تو مشتش و دنبال باباش راه افتاده.

1:23:28
تو این صحنه "کریستوفر" رو می‌بینیم که چهارزانو روی نیمکت ایستگاه مترو نشسته. نمیتونم قسم "حضرت عباس" بخورم ولی تقریباً مطمئن هستم که کفش‌های "کریستوفر" کاملاً نو هستن و 2 دقیقه نمیشه که اون‌ها رو پوشیده (اگه به کف کفش‌ها دقت کنین متوجه میشین).

1:38:29
همونطور که اوایل فیلم بهتون گفتم مردم شیفتۀ "ویل اسمیت" هستن و میخوان هرجوری شده این عشق ناب رو نشون بدن. اگه درطول فیلم به جمعیت دقت کنین متوجه میشین که یه عده کار رو زندگی‌شون رو ول کردن و یه سره دور و بر "ویل اسمیت" میپلکن. 2 نمونه از این مسئله رو میتونین تو این صحنه (یه آقایی با سبیل) و صحنۀ 1:38:34 (یه خانم بلوند با لباس آبی) ببینین. این 2 نفر رو آخر فیلم که "کریس" خرکیف (از قبول شدن تو دورۀ آموزشی مؤسسه سرمایه‌گذاری) میاد تو پیاده‌رو هم میتونین ببینین (تو صحنۀ 1:49:21 مستر سبیل رو می‌بینین و تو صحنۀ 1:49:23 مادام بلوند رو با همون لباس آبی درحال خاروندن پیشونیش (احتمالاً با این کارش میخواد بگه که خودش هم خبر نداره اینجا چیکار میکنه و متعجب هستش) می‌بینین.).

فقط می‌مونه یه سری اشتباهات مربوط به تاریخ حوادث که تو اینجور فیلم ها (فیلم هایی که داستان مرتبط با تاریخ دارن و معمولاً از حوادث واقعی گرفته شدن و سال‌ها بعد از تاریخ اصلی ساخته میشن) طبیعی هستش. مثلاً سال 1981 (سالی که حوادث فیلم اتفاق میوفته) خیلی از این ساختمون‌هایی که تو فیلم می‌بینین نیمه‌کاره بودن و یا اینکه ساعتی که "کریس" به دستش بسته سال 1988 (7 سال بعد از تاریخ حوادث فیلم) ساخته شده. به هرحال نمیشه برای ساخت یه فیلم همۀ نشانه‌ها و علائم رو از تو خیابون و شهر جمع کرد (البته من به هیچ وجه من الوجوه نمیخوام کار اون بازیگر ژاپنی که تو یه فیلم تاریخی ساعت‌مچی بسته بود رو توجیه کنم. اون حرکت در نوع خودش بی‌نظیر بود و تنها یک بار برای همیشه از اعجوبه‌ای مثل اون آقا برمیومد.).

تموم گشت.

آدرین برودی گرافی

آدرین برودی (بازیگر)
متولد 14 / آوریل / 1973 (25 / فروردین / 1352) - امریکا

"آدرین برودی" جایزۀ "اسکار" بهترین بازیگر (برای فیلم "پیانیست" در سال 2003) رو درحالی برد که 4 نامزد دیگه قبلاً برندۀ این جایزۀ شده بودن. تا این سال "آدرین برودی" تنها کسی بوده که به این فیض عظیم نائل شده.
ضمناً "آدرین برودی" با بردن این جایزه در سن 29 سالگی جانشین "ریچارد دریفوس" به عنوان جوان‌ترین بازیگر برندۀ جایزۀ "اسکار" شد.

با موسیقی "هیپ هاپ" حال میکنه و دنبال اینه که تهیه‌کنندۀ این نوع موسیقی بشه.

"آدرین برودی" وقتی بچه بوده تو جشن تولد بچه‌های دیگه نمایش تردستی اجرا میکرده. بهش میگفتن "آدرین شگفت‌انگیز".

در سال 2004 به عنوان خوش‌لباس‌ترین مرد "امریکا" انتخاب شد (به خاطر تیپش تو مراسم "اسکار" (دوستانی که علاقه‌مند هستن به عنوان خوش‌تیپ‌ترین نفر انتخاب بشن بدونن که لباس "آدرین برودی" تو مراسم "اسکار" رو مؤسسۀ "زنا" (آدم باش بی‌فرهنگ) براش تهیه کرده بود.)).

یه ماشین "هامِر" داره که تو "هالیوود" به ماشین محبوب "آرنولد شواردزنگر" معروف هستش (نه که این دو نفر هم تیپ و هیکل هستن باید هم ماشین یه مدل سوار بشن). این مدل ماشین فوق‌العاده پرمصرف هستش و اساساً برای شرایط جنگی طراحی و ساخته شده.

پدر "آدرین برودی" به نام "الیوت برودی" معلم بازنشتۀ تاریخ و یه یهودی ِ لهستانی هستش که اعضای خونواده‌اش رو توی نسل‌کشی نازی‌ها در جنگ دوم جهانی از دست داده. مادرش "سیلویا پلاچی" هم که یه عکاس مشهور هستش در کودکی و در حین انقلاب سال 1956 مردم "مجارستان" علیه "اتحاد جماهیر شوروی" از این کشور کمونیستی فرار کرده.

وقتی 13 سالش بوده تو "برادوی" (یکی از معروف‌ترین مجموعه تأترهای دنیا که در خیابانی به همین نام در "نیویورک" هستش) یه نقش اجرا میکنه. در همین سن تو یه فیلم تلویزیونی هم بازی کرده.

سال 1992 تو یه تصادف، با موتورسیکلت بر فراز ماشین‌ها به پرواز درمیاد و تو پیاده‌رو به زمین گرم میخوره. بر اثر این حادثه پاهاش درب‌وداغون میشه جوری که بهبودی‌ش چندین ماه طول میکشه.

برای بازی در فیلم "پیانیست" زدن قطعات "چوپین" (آهنگساز لهستانی) با پیانو رو یاد میگیره و حدود 13.5 کیلو از وزنش رو کم میکنه (احتمالاً مغز استخوانش رو کشیدن چون این بابا همینجوریش هم مثل چوب‌خشک می‌مونه و چربی‌ای برای آب کردن نداره.). "آدرین برودی" به خاطر این فیلم زار و زندگیش (ماشین و آپارتمانش) رو ول میکنه چون درمورد یهودیان ِ لهستانی (از جمله پدر خودش) که زمان جنگ دهنشون آسفالت شده بوده احساس مسئولیت میکرده.

تنها بازیگر امریکایی هستش که جایزۀ "سزار" (مشابه فرانسوی ِ نخود شده از روی جایزۀ "اسکار") رو برنده شده.

"آدرین برودی" از نظر مهارت‌های بازیگری با "رابرت دنیرو" و "آل پاچینو" مقایسه میشه.

موقع فیلم برداری فیلم "تابستان ِ سام" بینی ِ "آدرین برودی" میشکنه ولی جراحی‌ش نمیکنه. بینی ِ "آدرین برودی" اون رو از بقیۀ بازیگرها متمایز میکنه.

برای بازی در فیلم "نان و گل‌های رز" قرارداد رو بدون خوندن فیلمنامه امضاء کرد چون به گفتۀ خودش به کارگردانی ِ "کِن لوچ" ایمان داره. قبل از شروع فیلم برداری هم برای اینکه بتونه زندگی ِ یه عضو اتحادیه رو خوب درک کنه به صورت مخفیانه و به عنوان یه عضو در جلسات و اجتماعات اتحادیه شرکت میکنه و وقتی بعضی‌ها اون رو میشناسن متقاعدشون میکنه که هویتش رو لو ندن (انصافاً "آدرین برودی" وقتی نقشی رو قبول میکنه تمام توانش رو میذاره تا اون نقش رو به بهترین شکل اجرا کنه و به قول قدیمی‌ها حلال کار میکنه. ایشاالله پولی که میگیره گوشت بشه به تنش هرچند که برای ایفای نقش‌های بعدی‌ش دوباره باید این گوشت‌ها رو آب بکنه.).

"آدرین برودی" بازیگر پرکاری نیست و تو انتخاب فیلمنامه دقت زیادی داره ولی چون برای نقشش زحمت زیادی میکشه بد بهش پول نمیدن. به عنوان مثال در سال 2004 بابت بازی تو فیلم "دهکده" مبلغ 2.750.000 دلار دستمزد گرفته (برای یه بازیگر 31 ساله دستمزد خوبی به نظر میرسه).


گفته‌های شخصی آدرین برودی

[با اشاره به نقشش در فیلم "پیانیست"]
این فیلم باعث شد من درک بهتری از کمبود، تنهایی و شدت مصیبتی که بسیاری از مردم تو این دنیا تجربه کردن پیدا کنم. این خیلی ارزشمند هستش که تو این سن به همچین فهمی برسی.

من کودکی بدجنس و دیوانه بودم، من تخیلات وحشتناکی داشتم. سعی کردم هرچیزی رو که تجربه کردم به نمایش بذارم. من همیشه یه بازیگر درون خودم داشتم.

من فکر میکنم برای اینکه یه انسان کامل باشی مجبوری که خوبی‌ها و بدی‌ها و همچنین لحظات فوق‌العاده و دردناک رو تجربه کنی. نیاز داری با افرادی که هیچ مهربانی‌ای در وجودشون نیست، کسانی که هیچ راه چاره‌ای ندارن (مثل بی‌خانمان‌ها) و کسانی که از نظر روانی بیمار هستن ملاقات کنی و باید یاد بگیری که با همۀ اون‌ها همدل باشی.

[زمان بازی در فیلم "کینگ کونگ"]
من جلوی یه پردۀ سبز به این‌طرف و اون‌طرف میدوم درحالی که جیغ میکشم: "میمون کجاست؟ میمون کجاست؟"

پدرم بهم می‌گفت: "15 سال طول میکشه تا یه شبه موفق بشی". برای من این مدت 17 سال و نیم طول کشید.

[درمورد همکاری با "رومن پولانسکی" در فیلم "پیانیست"]
ما درحال فیلم برداری یه صحنه بودیم و اون (رومن پولانسکی) به من گفت: آدرین، لازمه که از ساختمون بالا بری. میخوام که بری روی سقف. ازت میخوام که از پنجره بیای بیرون و آویزون بشی تا اون‌ها ازت فیلم بگیرن. میخوام که سُر بخوری و از ناودون آویزون بشی بعدش هم پرت میشی پائین.
من بهش گفتم: قبلاً کسی سعی کرده این کار رو انجام بده؟
اون گفت: بازیگرهای هالیوودی! زود باش، خودم نشونت میدم، خودم نشونت میدم.
بعدش به سمت ساختمون دوید و در سن 68 سالگی از پنجره اومد بیرون و ازش آویزون شد، رفت روی سقف و از ناودون آویزون شد، پرید روی زمین و لباس‌هاش رو تمیز کرد و گفت: خوب، یه نفر انجامش داد. حالا نوبت توئه.

[درمورد "رومن پولانسکی"]
اون هیچ‌وقت من رو راحت نمیذاشت. با من مهربون نبود. اون هرگز درمورد کار بی‌اعتنا نیست. من بزرگ شدم. من قوی‌تر و پرطاقت‌تر از "رومن" هستم.

[درمورد بردن جایزۀ "اسکار" بهترین بازیگر]
خیلی دلچسب بود. بردن جایزۀ "اسکار" در جوانی. این موضوع به آیندۀ حرفه‌ای من کمک میکنه اما من سعی دارم تا در همون مسیری که قبلاً بودم باقی بمونم.

[درمورد بسته شدن در ژاکت تیمارستان و قرار گرفتن تو کشوی سردخونه تو فیلم "ژاکت"]
اینکه خودت رو در فضایی محدود مثل این پیدا کنی هم از نظر احساسی و هم از نظر فیزیکی وضعیت بحرانی‌ای هستش. من فکر میکردم جالب باشه اما خیلی دردناک بود.

من آدمی نیستم که عمداً متفاوت رفتار کنم فقط به این دلیل که متفاوت باشم. اما چیزهای مشخصی وجود دارن که باید آزادی خودت رو فدای اون‌ها بکنی.

من هرگز نقشی رو به خاطر پول قبول نمیکنم. احساس میکنم که کار اشتباهی هستش. این یه تصمیم حرفه‌ای نیست، کاملاً اشتباه هستش.

[درمورد نقشش تو فیلم "کینگ کونگ"]
همیشه میخواستم تو فیلمی مثل "کینگ کونگ" بازی کنم. این یه نقش فوق‌العاده هستش که هر بازیگری به خاطرش میمیره. من سال‌ها دنبال همچین شخصیتی (شخصیت "پیتر جکسون" تو فیلم "کینگ کونگ") بودم ولی پیدا کردن این نوع شخصیت‌ها سخت هستش.

اون‌ها من رو با "آل پاچینو" مقایسه میکنن. من به خاطر این قیاس ممنونم اما واقعاً ترجیح میدم "اولین آدرین برودی" باشم تا یه "آل پاچینوی جدید".

همه‌چیز سخت‌تر از اونی هستش که تصور میکنین، موفقیت هم همینطور هستش. ممکنه فکر کنین مشهور بودن خیلی جذاب هستش اما اگه تمام مدت زیرنظر بقیه باشین چی کار میکنین؟

فکر نمیکنم قبل از اینکه یه "اسکار" بگیرم (فکر نکنم نیازی باشه که توضیح بدم اینجا هنوز "اسکار" نگرفته بوده) کسی من رو به عنوان یه قهرمان بشناسه. مطمئن نیستم که مردم به خاطر نقش "پیتر جکسون" (نقش "آدرین برودی" در فیلم "کینگ کونگ") درمورد من چنین نظری داشته باشن.

من عاشق این هستم که پول زیادی از بازیگری به دست بیارم، من عاشق این هستم که تو یه آپارتمان سطح پائین زندگی نکنم، من عاشق این هستم که چیزهای قشنگ داشته باشم و ماشین‌های جدید بخرم ولی برام زجرآور هستش که یه نقش ِ بد رو بازی کنم. احساس میکنی که داری به همه دروغ میگی. ارزشش رو نداره.

من با پول کمی بزرگ شدم و والدینم حتی با کمتر از اون بزرگ شدن. این مسئله باعث شد که من توی مسیر (یحتمل منظورش مسیر پیشرفت هستش) باقی بمونم.

شما به عنوان یه بازیگر شهرت کمی به دست میارین و ناگهان مردم نظر شما رو درمورد سیاست‌های جهانی و اینکه چرا ما در "عراق" هستیم میپرسن. چرا نظر من از بقیه معتبرتر هستش؟ نظر من نباید فقط به این دلیل که الان مشهور هستم بیشتر به حساب بیاد.

[وقتی بهش لقب "آل پاچینوی جوان" رو دادن]
من "آدرین برودی ِ جوان" هستم، ممنون.

چیزی که من رو تو کارم هدایت میکنه اینه که هرچه بیشتر نامتعارف (آزاد از قیود و رسوم و قراردادها) باشم. کارهایی رو انجام بدم که فکر میکنم خاص هستن. شما میتونین به راحتی مشهور بشین و به تباهی کشیده بشین. من فقط میخوام کار کنم و با کارهام خودم رو غافلگیر کنم.

تموم گشت.