کسب درآمدی مناسب و راحت از طریق اس ام اس

تبلیغات پیامکی

زمان در فیلم تابش ابدی ذهن پاک


سیرزمانی پیچیده در فیلم "تابش ابدی ذهن پاک" خیلی از افراد رو گیج میکنه (چرا فحش میدی!؟! "گیج" که حرف بدی نیست!). به نظر میرسه که سه خط‌سیر زمانی به هم پیچیده در فیلم وجود داشته باشه که بعضی از اونها ساده نیستن. این علاوه بر زمان عادی (زمان پخش) فیلم هستش که همۀ فیلم ها دارن.
"زمان واقعی – Real Time"
یا همون زمان حاضر. بطور مشخص 13 تا 16 فوریۀ 2004. حتی این سیرزمانی هم یه عدم‌پیوستگی داره. فیلم در 14 فوریه شروع میشه و با شب 15 فوریه و صبح 16 فوریه ادامه پیدا میکنه. سپس به عصر 13 فوریه میپره (زمانی که تیتراژ ابتدایی فیلم شروع میشه) و در همان شب با مأموران مؤسسۀ "لاکونا" و "کلمنتاین" دنبال میشه. در پایان هم بطور خلاصه شروع فیلم تکرار میشه و ادامه پیدا میکنه.
"زمان رؤیا – Dream Time"
وقتی که "جول" رو بعد از خوردن قرص درحال دراز کشیدن روی تخت میبینیم شروع میشه و در میان خاطرات "جول" و "کلمنتاین" به عقب میره.
"زمان انطباقی – Superimposed Time"
جائیست که ابتدا "جول" به تنهایی و سپس به همراه "کلمنتاین" وقایع رؤیا رو از بیرون میبینه. این خط‌سیرزمانی از "زمان رؤیا" متمایز هستش چون افکار، مکالمات و رفتار اونها یه حرکت رو به جلو داره درحالی که "زمان رؤیا" به سمت عقب حرکت میکنه. شما این سیرزمانی رو اولین بار زمانی درک میکنین که "جول" در دفتر مؤسسۀ "لاکونا" و زیر دستگاه هستش و سپس درحال مشاهدۀ خودش دیده میشه و از "هاوارد" میپرسه "من الان توی ذهن خودم هستم؟". در ادامه هم صحنه هایی وجود داره که "جول" به "کلمنتاین" میگه "یکی اینجاست!" و "اون از کجا میدونه که تو رو اینجوری صدا کنه (با اسم "تانجرین – Tangerine" به معنی "نارنگی". منم یه دفعه تو دانشگاه به یه خانمی گفتم "گلابی" ناراحت شد. خدائیش جنبه رو میبینین به طرف میگه "نارنگی" ناراحت که نمیشه هیچ کلی هم حال میکنه.)!؟!" که با "زمان واقعی" ارتباط داده شده چون اینها حاصل شنیده‌های "جول" در اتاق خوابشه درحالیکه مأموران پاک‌کننده فکر میکنن "جول" نمیتونه صدای اونها رو بشنوه.
"کلمنتاین" در "زمان انطباقی" بعد از "تعطیلات روی یخ" فعال میشه، زمانی که اونها برای اولین بار سعی میکنن از دست مأموران پاک‌کننده فرار کنن. و سرانجام وقتی "کلمنتاین" میفهمه که خودش هم قبلاً خاطراتش رو از دست داده و حافظۀ "جول" تنها امید اونها برای برگشتن پیش هم هستش مصرتر از "جول" سعی میکنه تا از حافظۀ اون محافظت کنه.
حالا میشه درک کرد که چرا "جول" وسط عمل پاک کردن پشیمون میشه. رابطۀ اونها سرد شده و چیزی که "جول" از "کلمنتاین" به یاد میاره خاطرات تلخ و دعواها هستش و اینکه "کلمنتاین" اون رو از ذهنش پاک کرده. اینها آخرین خاطرات "جول" از "کلمنتاین" هستش که باعث میشه رابطه‌شون پایان تلخی داشته باشه. بدلیل خشمی که "جول" نسبت به "کلمنتاین" داره اینها تنها چیزهائیست که به یاد میاره و باعث میشه "جول" هم تصمیم به مقابله به مثل بگیره. تا اینجا اگه دقت کنین اثری از آثار "کلمنتاین" در رؤیای "جول" نیست زیرا "جول" از فرط ناراحتی حتی دوست نداره به "کلمنتاین" فکر کنه.
اما در طول پاک کردن ذهن همینطور که "جول" به عقب برمیگرده از خاطرات تلخ میگذره و به خاطرات شیرین میرسه یعنی همون قسمت از رابطه‌شون که عصبانیت اجازۀ فکر کردن بهش رو نمیداد. "جول" به این نتیجه میرسه که در کل رابطۀ بدی با "کلمنتاین" نداشته و هنوز هم به اون علاقه داره. از اینجاست که "جول" سعی میکنه "کلمنتاین" رو توی ذهنش نگه داره و جالب اینکه از اینجای رؤیا به بعد "کلمنتاین" هم حضور داره و در تلاش "جول" برای حفظ خاطراتش به اون کمک میکنه.
پس وقتی مسأله‌ای به شما احساس بدی میده شاید لازم باشه اون رو از آخر به اول (سر و ته) نگاه کنین تا سیر "خوبی به بدی" تبدیل به "بدی به خوبی" بشه. اون وقته که آخرش خوب تموم میشه و همون مسألۀ تلخ میتونه احساس خوبی بهتون بده.
نَتیجَة ُ الاَخلاقیَّة ٌ
نتیجۀ اخلاقیش این شد که در لحظه و تک بعدی تصمیم نگیرین و در تصمیم‌گیری کلی‌نگر و در صورت لزوم سر و ته نگر باشین.
خیلی کتابی شد نه؟
پس تا برنامۀ بعد!

تموم گشت.

آیا "کلمنتاین" علم غیب دارد؟


شاید این سؤال برای شما هم پیش اومده باشه که اگه کسی که به "جول" میگه تا به ساحل "مونتاک" بره "کلمنتاین" واقعی نیست و تنها خیالی ساختۀ ذهن "جول" هستش، چطور "کلمنتاین" واقعی میدونه که باید "جول" رو در اونجا ملاقات کنه؟
آیا "کلمنتاین" علم غیب دارد؟
یکی از نکات اصلی فیلم هم همینه. این بدبختا این همه زور زدن که همین رو به من و تو بگن دیگه. فیلم از ما میخواد که بدونیم فقط چون رابطه‌مون با کسی تیره شده دلیل این نیست که زمانی رو که با اون صرف کردیم هدر دادیم. اگه تمام خاطراتی که با شخصی داشتین رو از ذهنتون پاک کنین، شخصیتی که در این مدت پیدا کردین هم پاک میشه و ممکنه همون اشتباهاتی که قبلاً مرتکب شدین رو تکرار کنین.
از طرفی دلیلی وجود نداره که "کلمنتاین" هم در حین عمل پاک کردن ذهنش مثل "جول" به غلط کردن نیوفتاده باشه و سعی نکرده باشه که خاطره‌ای رو نگه داره. با اینکه "جول" آدم احساساتی‌تری هستش اما "کلمنتاین" تیزتر از اونه و احتمال اینکه تونسته باشه خاطره‌ای رو گوشه کنار ذهنش قایم کنه بیشتره.
یه احتمال دیگه هم هست. از اونجایی که این محل (ساحل "مونتاک") جائیه که اونها برای اولین بار همدیگه رو دیدن و پیمان اخوت و دوست‌دختر- دوست‌پسری بستن و احتمالاً (بر اساس صحنه‌ای که در آخر فیلم هم تکرار میشه) اولین روز "ولنتاین"شون رو با هم اونجا گذروندن پس یه جای خاص (یه چیز تو مایه‌های "پارک لاله" برای دختر پسرای تهرونی) براشون حساب میشه، به همین خاطر هستش که هر دو اونها بی‌خود و بی‌جهت پا میشن میرن اونجا تا نشون بدن که همیشه عشق بر کامپیوتر (ببخشید منظورم رایانه بود. راستی شنیدین جدیداً به ایمیل میگن "رایانامه") پیروز است.
شاید هم وسائل قدیمی "جول" که "پاتریک" از خدا بی‌خبر برای زدن مخ "کلمنتاین" ازشون استفاده میکنه چیزی رو به یاد "کلمنتاین" آورده و اون رو به ساحل "مونتاک" کشیده. چه بعلت بی‌فرهنگی "پاتریک" و یا بخاطر ناموفق بودن عمل پاکسازی به هر صورت تابلوئه که یه چیزی مغز "کلمنتاین" رو به خارش انداخته و آزارش میده و اون میخواد ازش سر در بیاره. به همین خاطر هستش که با "پاتریک" به اون دریاچۀ یخ‌زده (Frozen Charles) میرن که البته احساس بدی بهش میده. جالب اینه که "کلمنتاین" با خودش "پاتریک" رو به دریاچۀ یخ‌زده میبره چون در اصل با "جول" اونجا بوده ولی تنهایی به ساحل "مونتاک" میره چون یه حسی بهش میگه که یه نفر رو اونجا ملاقات میکنه.
البته میشه همه اینا رو اتفاق و وفای روزگار (این ترکیب از اصطلاح "جفای روزگار" مقتبس (این کلمه هم از "اقتباس" اشتقاق (...) یافته) شده) دونست. اصلاً شاید تدوینگر فیلم رو داده بچه‌اش قیچی زده به همین خاطر هستش که این فیلم آدم رو انقدر دچار چیزگیجه میکنه و همۀ این خطوط بالا کیبورد درازی (کاملاً واضحه که از چه اصطلاحی چی‌چی شده) بیش نبوده.
تذکر: کسانی که معدۀ سالمی ندارن از اینجا به بعد رو نخونن و یا اگه اصرار به خوندن دارن "کیسه فریزر" و "آبلیمو" دم دستشون باشه که ممکنه لازم بشه. بعداً نگین نگفتی ها.
دست آخر ممکنه (آماده باشین...) این اتفاق (سفت بشینین...) بخواد (آماده‌ای؟؟؟) راههای (داره شروع میشــــــــــه...) اسرارآمیز عشق (یکی اون رو بگیره...) و محدودیت‌های علم (یه سری دیگه کیسه بیارین...) در برابر قلب بشر (بابا بسه دیگه! همه حالشون گلاب به دیوار شد...) رو به ما نشون بده (این کیسه‌ها چی شد؟).

تموم گشت (دل و روده‌ام اومد تو دهنم اما بالاخره تموم گشت).

فلسفۀ کلمۀ "فالیوود"


خوب، چند روزی از گشایش باشکوه این وبلاگ میگذره و استقبال پرشور عزیزان حقیقتاً من رو شوکه کرد و نمی‌دونم چطور باید جواب این همه لطف و محبت رو بدم. من... واقعاً... واقعـ... وا...
(صدای هق‌هق گریه) ...
پس از چند دقیقه...
ببخشید. نتونستم احساساتم رو کنترل کنم. بله میگفتم من واقعاً از همۀ عزیزانی که با بازدیدها و کامنت‌هاشون باعث دلگرمی من شدن بسیار سپاسگذارم.
ولی سؤالی که ذهن دهها (شاید هم صدها و هزاران) تن از بازدیدکنندگان وبلاگ رو به خودش مشغول کرده اینه که منظور از "فالیوود" چیه؟
ابتدا اجازه میخوام مقدمه‌ای درمورد نام‌های مشابهی مانند "هالیوود" و یا "بالیوود" که ممکنه در گوشه و کنار بشنوین و اون رو با نام این وبلاگ اشتباه بگیرین عرض کنم.
همونطور که می‌دونین (و یا اینکه الان دارین دونسته میشین) "هالیوود" نامی‌ست که به صنعت فیلم سازی "امریکا" داده شده. البته "هالیوود" جدای از سینمای مستند، علمی و ... امریکاست و تنها فیلم های سینمایی رو شامل میشه. پیدایش سینمای "امریکا" و اصولاً "تولد، تولد، تولدت مبارک" سینما رو به ساخت انیمیشن "اسب در حال دویدن" ساختۀ "ادوارد مایبریج" نسبت میدن.
اما "هالیوود" چطور به وجود اومده؟ در سال 1910 شرکت "بیوگرافی" بی‌خود و بی‌جهت فردی به نام "گریفیث" رو به همراه یه سری بازیگر و عوامل بیکار به سواحل جنوبی "کالیفرنیا" میفرسته. اونا هم بی‌خود و بی‌جهت شروع به ساخت فیلمی در نزدیکی "لس آنجلس" میکنن. این شرکت ترجیح میده فیلم های دیگه‌ای رو در این محل و نواحی نزدیک به اون (که بعداًها به نام "هالیوود" شهرت پیدا کرد) بسازه. بعدها این محل توسعه یافت و استودیوهای زیادی در اونجا ساخته شد.
تا قبل از دهۀ 60 استودیوهای هالیوودی به کارگردانان اجازه نمیدادن که فیلم های خودشون رو بسازن. افرادی مثل "جان فورد" و "هیچکاک" نمیتونستن فیلم های خودشون رو بسازن چون تهیه‌کننده‌ها اون وسط گربه میرقصوندن و بر فیلم ها اعمال نظر میکردن. اما بعد از دهۀ 60 با ظهور مکاتب جدید هنری و تغییر علاقۀ مردم و جوانان، تهیه‌کنندگان هالیوودی هم به فیلم های مستقل توجه بیشتری کردن. اینجا بود که کارگردانانی مثل "اسپیلبرگ" با فیلم "دوئل"، "اسکورسیزی" با فیلم "خیابان های پائین شهر"، "کاپولا" و "دی پالما" تونستن فیلم های موردعلاقه خودشون رو بسازن وتهیه‌کنندگان هالیوودی هم به اونها توجه ویژه‌ای کردن.
بر خلاف "هالیوود" در "لس آنجلس"، "بالیوود" یه مکان فیزیکی خاص نیست. این نام در حقیقت نام یه شرکت فیلم سازی در شهر "بمبئی" سابق (مومبای فعلی) هستش اما به تمام سینمای "هند" اطلاق میشه.
نام "بالیوود" از "هالیوود" گرفته شده اما اخیراً این کلمه به فرهنگ لغات "آکسفورد" هم راه یافته.
"بالیوود" سالانه بیش از 1000 فیلم (3 تا 4 برابر "هالیوود") که اغلب تجاری هستن میسازه.
اما کلمۀ "فالیوود" از چنان قدمت و تاریخی برخورداره که اساساً زمان و منشأ پیدایش اون قابل کشف نیست. احتمال داده شده که این کلمه ترکیبی از اول اسم چند استودیوی فیلم سازی در گذشته‌ای بسیار دور باشه به این ترتیب که:
فا: استودیویی فیلم سازی در ماقبل تاریخ که نام آن بر یه کتیبه نوشته شده و تنها همین "فا" قابل خوندنه
لیـ: استودیوی "لیون گیت"
وو: استودیوی "برادران وارنر" (به ازای هر برادر یه دونه "و" نوشته شده)
د: استودیوی "دیمنسیون".
شاید هم نام استودیویی فیلم سازی در "فیروزکوه" باشه اما به هیچ عنوان ترکیبی از کلمات "فارسی" و "هالیوود" نمیتونه باشه چون این کلمه خیلی کهن هستش و قبل از "هالیوود" و حتی "فارسی" وجود داشته.
از دوستان خواهشمندم اگه اطلاع دقیقی از این کلمه در دست دارن اعلام کنن و جمعیت کثیری رو از نگرانی برهانن.

نکتۀ هیجان انگیز: آیا میدانید که اسم فیلم ها زیرعکسشون لینک "IMDB" فیلم ها هستش؟ نمیدانید!؟! نگران نباشید الان دیگه میدانید.

تموم گشت.

ایهام در کلمۀ "Spotless"



نمیدونم فیلم رو کی دیدین و آیا یه سری از جزئیات یادتون مونده یا نه؟ به همین خاطر اونجاهایی از فیلم که مربوط به بحث میشه رو براتون میگم.
کلیات فیلم که یادتون هست؟ "جول" در ساحل "مونتاک" با "کلمنتاین" آشنا میشه. بعد از یه مدت که قربون هم میرن آخرش بر سر موضوعی به نام "بچه، بودن یا نبودن، مسأله همینه که هست" با هم اختلاف پیدا میکنن و "کلمنتاین" جفت پاهاشو میکنه تو یه جفت کفش که من بچه‌ام رو میخوام و لا‌غیر ولی "جول" راضی نمیشه.
بالاخره یه شب "کلمنتاین" مست و پاتیل میاد خونه. موقع پارک ماشین "جول" بیچاره هم از شیرآب آتش‌نشانی استفاده میکنه و ماشین بی‌زبون رو مورد عنایت قرار میده. بعد از جروبحث بر سر دیر اومدن و رانندگی کردن "کلمنتاین" با حالت "یکی منو بگیره"، "جول" یه حرفی به " کلمنتاین" میزنه (از بیانش معذورم خودتون برین توی فیلم ببینین) که هرچی خورده بوده میپره و حالت "اِوا خدا مرگم بده" بهش دست میده. در نتیجه مهرش رو حلال و جونش رو آزاد میکنه و از خونۀ "جول" میزنه بیرون.
"کلمنتاین" که آدم جوگیریه سریع میپره میره یه جایی به اسم مؤسسۀ "لاکونا" و کمپلت "جول" رو از مخش میندازه بیرون در رو هم روش قفل میکنه. "جول" که به غلط کردن افتاده یه کادو برای "کلمنتاین" میخره و برای منّت‌کشی میره به محل کارش که میبینه ای دل غافل "کلمنتاین" با یکی دیگه ریختن رو هم. "جول" که دچار شکست عشقی شده از قضیۀ مغزپاک‌کنی باخبر میشه (اینکه شستش خبردار میشه یا جای دیگش دقیق نمیدونم) و تصمیم میگیره که اونم همون کار رو بکنه و میکنه.
خوب فعلاً با بقیۀ داستان کاری نداریم. اما ببینیم ایهامی که در اسم فیلم هست از کجا میاد.
اول یه توضیحی راجع به فرآیند مغزپاک‌کنی در مؤسسۀ "لاکونا" بدم. راستی کلمۀ "لاکونا" از زبان لاتین اومده و به معنی گودال، حفره و فرورفتگی هست. در "لاکونا" اول نقشۀ ذهنی فرد ترسیم میشه، بعد دراین نقشه نواحی مربوط به خاطرات فرد مقابل (کسی که باید از ذهن فرد اول حذف بشه) به صورت نقاطی مشخص میشه و طی عملیاتی این نقاط از ذهن فرد حذف میشن.
حتماً تا حالا حدس زدین که کلمۀ "Spotless" در نام فیلم از کجا اومده. ایهام هم در همینجاست چون این کلمه علاوه بر معنای لغوی که "بدون خال یا نقطه" معنی میده در زبان انگلیسی به معنی پاک، خالص و ناب هستش.
در نتیجه کلمۀ "Spotless" در نام این فیلم هم میتونه به معنی ذهنی باشه که اون نقطه‌های آزاردهنده ازش حذف شدن و هم به معنی ذهن پاک و دست نخورده.

تموم گشت.

دانستنی های فیلم تابش ابدی ذهن پاک


عنوان فیلم از شعری با عنوان "الویسا به آبلارد" اثر "آلکساندر پوپ" گرفته شده که در طول فیلم هم ازش استفاده شده (صحنه‌ای که "جول" و "کلمنتاین" مشغول تماشای سیرک فیل‌ها هستن و "مری" درحال خوندن شعر برای دکتر "میرزویاک" هستش).

قبل از "جیم کری" قرار بوده "نیکولاس کیج" نقش "جول" رو بازی کنه که خدا رو شکر این فاجعه رخ نداد.

ایدۀ فیلم موقعی به ذهن "مایکل گاندری" (نویسنده و کارگردان) میزنه که یکی از دوستان هنرپیشه‌اش به نام "پیر بیسموس" بهش میگه یه نامه براش اومده و توش نوشته: "کسانی که می‌شناسیشون تو رو از ذهنشون پاک کردن..." اینجاست که ذهن خلاق خودشو نشون میده. فکرش رو بکنین طرف یه جمله بهش گفتن که معلوم نیست راست بوده یا دروغ، شوخی بوده یا جدی بعد این جمله رو برداشته ازش یه فیلم ساخته و کلی آدم رو گذاشته سر کار.

تیتراژ ابتدایی فیلم 18 دقیقه بعد از شروع فیلم شروع میشه یعنی زمانی که یه حلقه از فیلم تموم شده. به من که خیلی حال داد چون اصلاً یادم رفته بود که تیتراژ فیلم پخش نشد بعد ییهو دیدم "جول" داره زار میزنه و تیتراژ شروع شد. برام جالب بود.

آقا کسی "نائومی" رو یادشه؟ بابا دوست‌دختر (استغفرالله! خدا به دور!) قبلی "جول" دیگه. همونی که خیلی نایس (Nice) بود. ظاهراً این بنده خدا (با بازی "الن پامپئو") هم تو فیلم بوده و یه شب رو هم با "جول" گذرونده ولی بعداً از فیلم حذف شده. بیچاره چه آخر و عاقبتی پیدا کرد.

تو صحنه‌ای که "استن" داره لوازم "جول" رو بهش نشون میده تا نقشۀ ذهنیش رو بکشه (همونجایی که فیلم تند رد میشه) برای یه لحظه یه کپی از سی‌دی آلبوم "سگ‌های بارانی" اثر "تام ویتس" نشون داده میشه. فیلنامۀ اصلی شامل یه مکالمۀ کوتاه بین "جول" و "کلمنتاین" در قطار هستش که در اون "جول" میگه به خاطر داره این آلبوم رو خریده و دوستش داشته ولی چیز دیگه‌ای درمورد اون یادش نمیاد. "خرابۀ آبی" که نام مدل موی "کلمنتاین" هستش (زمانی که در قطار هستن) هم اشاره به شعری از این آلبوم داره.
به نظر من که حذف این قسمت کار بس نابخردانه‌ای بود. اینکه "جول" یه چیزی رو خیلی دوست داشته ولی الان هیچی ازش به خاطر نمیاره انده معناست. بابا آدم درد دلش رو به کی بگه؟ آخه چرا؟؟؟

خیلی از دیالوگ‌های بین "جول" و "کلمنتاین" از صحبت‌های "جیم کری" و " کیت وینسلت" راجع به شکست‌هاشون در زندگی واقعیشون به دست اومده. کلاً تو این فیلم بداهه‌گویی اُورت بوده.

در صحنۀ سیرک فیل‌ها زمانی که "کلمنتاین" غیبش میزنه بیچاره "جیم کری" خبر نداشته که قراره همچین اتفاقی بیوفته به همین خاطر شروع میکنه به صدا زدن اسم "کیت" ("کیت وینسلت" بازیگر نقش "کلمنتاین"). کارگردان هم کلی حال کرده که این بدبخت رو گذاشته سر کار و گفته این صحنۀ محبوبش بوده.

در صحنۀ سیرک خیابونی خبرنگارها سعی کردن به صورت برنامه‌ریزی نشده با "جیم کری" مصاحبه کنن. اگه با دقت گوش کنین می‌تونین صدای یه نفر رو بشنوین که به "جیم کری" میگه "با من حرف بزن – Speak to Me". باید صحنۀ جالبی بوده باشه.

زمانی که ذهن "جول" در حال پاک شدنه و برای بار دوم به مطب دکتر "میرزویاک" میره چهرۀ اون و دکتر تار و درهم نشون داده میشه برای ایجاد این صحنه از پوست زانوی "جیم کری" استفاده شده.

تموم گشت.

سوتی های فیلم تابش ابدی ذهن پاک


0:04:04
همون اول فیلم هنوز چشم‌های بیننده گرم نشده دوستان سوتی میدن. تو رستوران "جول" داره "کلمنتاین" رو دید میزنه. ولی مثل اینکه "جول" تنها نیست چون فیلم بردار هم حواسش جای دیگه‌ست و از اونجایی که بعید به نظر میاد در حال شمردن ماشین‌های پارک شده در بیرون رستوران باشه تنها موردی که باقی می‌مونه بی‌ناموسی مورد نظر هستش. اگه به جایی که آفتاب افتاده دقت کنین میتونین سایۀ فیلم بردار رو ببینین.

0:16:06
دوستان رعایت کنن و اینجای فیلم رو به چشم زن و شوهری نگاه کنن.
"جول" و "کلمنتاین" بعد از سرسره‌بازی و کلاس ستاره‌شناسی دیشب غیبشون زده و هیچ خبری ازشون نیست. شاید با خودتون بگین که به احتمال زیاد دفتر مخش "محمدرضا نعمت‌زاده" مونده بوده تو کیف "جول" و رفتن خونش رو پیدا کنن ولی نتونستن به همین خاطر الان تو پارک نشستن و دارن مخشای "محمدرضا نعمت‌زاده" رو با هم می‌نویسن تا فردا آقاشون دعواش نکنه (اشاره دارد به یکی از شاهکارهای سینمای ملی). ولی کور خوندین، از اونجایی که تو امریکا موجودات تک‌سلولی هم مجهز به "جی.پی.اس" هستن خونۀ "محمدرضا نعمت‌زاده" به راحتی قابل ردیابی هستش. بگذریم.
دیشب که معلوم نیست کدوم گوری بودن و چه غلطی می کردن، حالا هم که برگشتن "کلمنتاین" گیر داده به "جول" که چی؟ بیام خونتون بخوابم. یکی نیست بگه آخه ابله، خنگ، گنگ، قطع نخاع، فلج اطفال و ... الان در خونۀ خودت هستین خوب برین توخونه بتمرگین دیگه! از اینجا میخواین بکوبین برین خونۀ این بدبخت که بخوابین!؟! چرا این دخترا انقدر آویزونن؟؟؟ آخه چرا؟؟؟ (خانوما خواهشاً کامنت بی‌ادبی نذارین، شوخی بود.)
به بخش بی‌ناموسی نزدیک می‌شوید. کمربندهای خود را بسته و چشم‌های خود را بپوشانید.
به هرحال خانم تشریف میبرن داخل منزل که مسواکشون رو بیارن ولی حواسشون نیست که وقتی اونجای مبارک رو به دوربین می‌کنن بالاتر از اونجاشون یه چیزی (ظاهراً لوازم ضبط صدا) زیر لباسشون پیداست و همچنان با اونجای رو به دوربین به راهشون ادامه میدن.

0:39:44
همونطور که می‌بینین (منظورم اینه که تو فیلم می‌بینین) "جول" خودش رو لوس میکنه و سس گوجه می‌ماله دور گلوش که مثلاً بگه خودکشی کرده. چند ثانیه بعد هم (0:39:56) کاملاً تابلوئه که گلوش رو سسی کرده ولی در ادامه می‌بینیم که داره صورتش رو پاک میکنه!!! پناه برخدا!!!
نکتۀ بی‌ربط: رو یه اعلامیه دیدم طرف اسمش " پناه برخدا " بود. پناه برخدا!!! اون وقت آقای "دنیرو" درعجبه که کی اسم بچه‌اش رو میذاره "گی فاکر" (اسم داماد "رابرت دنیرو" در فیلم "ملاقات والدین – Meet The Parents")!؟! پناه برخدا!!!

0:41:53
اون ساعت رو روی دیوار می بینین که؟ چند ثانیه دیگه پاندولش (ببخشید اصلاح میکنم: آونگ ایشان. در ضمن ظاهراً "پاندول" سرهم نیست اما در اینجا برای رعایت مسائل اخلاقی نویسنده دراین کلمه تغییراتی اعمال نموده‌اند که تابلو می باشد.) شروع میکنه به حرکت. حالا باد حرکت "مری" یا بوی عطری که امشب به خودش زده (زور نزن هرچقدر هم دقت کنی این یه مورد رو نمی‌تونی حس کنی) و یا مسائل دیگه چه تأثیری در این قضیه داشتن باید از خود آونگ پرسید.

0:44:47
"جول" و "کلمنتاین" تو یه رستوران چینی دارن غذا می‌خورن (راستی غذا رو چطوری از چین تا امریکا میبرن!؟! سرد نمیشه!؟!). "کلمنتاین" یه شیشه "آب‌شنگولی" رو سر میکشه و با جنبۀ بالایی که داره تقریباً شیشه رو خالی میکنه. اما زیاد عجله نکنین. ظاهراً خیلی هم با جنبه نیست چون هرچی خورده بود دوباره برمی‌گردونه تو شیشه (0:44:51). بازم زیاد عجله نکنین چون شیشه دوباره خالیه (0:45:22). خدائیش این دیگه پناه برخدا داره، نه؟

0:47:13
توجه: 68+
2 تا انسان خاص (مری و استن) دارن جوشکاری میکنن. انسان خاص اول (مری) الکترود جوشکاری رو به انسان خاص شمارۀ 2 (استن) می‌سپارد. انسان خاص شمارۀ 2 (استن) درحال خال‌جوش زدن است (0:47:17) که ییهو می‌بینین سخت در اشتباه بودین و آلت (بی‌جنبۀ بی‌فرهنگ!؟!) جوشکاری کماکان در دست پرتوان انسان خاص اول (مری) است (0:47:22).

1:30:02
محکم بشینین که قراره "کاپرفیلد" بازی دربیارم. اون آقا سیاه پوسته رو می‌بینین؟ با شمارۀ 3 دیگه نمی‌بینینش چون میخوام غیبش کنم.
اجی... مجی... لا... ترجی... (الان داره تو خونمون باد میاد...) 1... 2... 3... فوت.
اگه به صحنۀ بعد (1:30:04) برین هنر بنده رو ملاحظه خواهید فرمود. حالا میخوام دوباره آقاهه رو ظاهر کنم تا بره به کار و زندگیش برسه.
آماده باشین.
3... 2... 1... ترجی... لا... مجی... اجی... توف (با تُف فرق داره)
حالا به صحنۀ بعد برین (1:30:06). هنر تو اینه که اگه تونستی آهن رو طلا کنی، طلا رو هم بتونی آهن کنی. مگه نه؟ پس چند تا؟

1:33:44
حالا بازم به ما بگین جهان سوم، بربر، لومپن، ضایع و ... بابا این امریکایی‌ها که از ما ضایع‌ترن. این یارو رو نگاه کنین مثل بی‌جنبه‌ها تا دوربین دیده شروع کرده به پروانه زدن.
البته شاید این بابا کس و کار اون آقاهه‌ست که من غیبش کردم و اومده سروته منو به هم منگنه کنه. پس زودتر این مطلب رو جمعش کنم.

1:35:44
اون بیچاره‌ای که در روز "ولنتاین" فقط ماماش براش کارت تبریک داده بود یادتونه؟ الان منتظره که بیاد تو کادر ولی خبر نداره که قبلاً اومده تو چون عکسش روی شیشه افتاده، فقط نمی‌دونم چرا دولا شده!؟! لابد برای اینکه استرس نداشته باشه بهش نگفتن فیلم برداریه، گفتن دوی سرعته.

فقط یه مورد مونده اونم اینکه اگه فاصلۀ زمانی که "استن" در ماشینش رو می‌بنده تا میره و ماشین رو روشن میکنه اندازه بگیرین می‌بینین که این فاصله در ابتدای فیلم (لحظۀ 0:00:23 که فقط صدا هست و تصویر روی "جول" هستش) 6 ثانیه و در انتهای فیلم (1:28:32) 20 ثانیه هستش. ضمناً هماهنگی صدا و تصویر دراین دو صحنۀ ابتدایی و انتهایی فیلم با هم اختلاف دارن.

تموم گشت.

دانستنی های فیلم ذهن زیبا


قرار بوده "تام کروز" نقش "جان نش" رو بازی کنه. احتمالاً در اون صورت آخر فیلم در یه صحنۀ به یاد موندنی درحالی که یه سری کفتر در پس‌زمینه دارن میپرن (اشاره به فیلم عملیات غیرممکن) "تام کروز" نقابش رو برمی‌داره و تماشاگر در عین ناباوری می‌فهمه که رفته تو پاچه‌اش و این بابا "بروس ویلیس" بوده.

برای فیلم برداری صحنۀ اهداء جایزۀ "نوبل" (به جز صحنۀ داخل لابی) که کمتر از 3 دقیقه طول کشید حدود 8 ساعت زمان صرف چیدن دکور، گریم بازیگرها و ... شده است.

زمانی که اولین بار "جان" آقای "پارچر" رو می‌بینه اون رو با عنوان "برادربزرگ – Big Brother" نام میبره. این عنوان برمی‌گرده به یه شاهکار ادبی به نام "1984" نوشتۀ نابغه‌ای به نام "جورج ارول". شمارۀ اتاق "جان" هم 101 هست که ارجاع دیگه‌ایست به همین کتاب (اتاقی که توی اون باید بین عشق و ترس یکی رو انتخاب کنی و سالم بیرون اومدن ازش کار حضرت بلقیس هستش). "جان" در سال 1948 در مؤسسۀ "ویلر" پذیرفته میشه که سال نوشته شدن کتاب "1984" هستش، هرچند کتاب سال بعد چاپ شد.
یکی از دوستان مطلب جالبی درمورد کتاب "1984" و نویسندۀ اون "جورج ارول" در وبلاگش نوشته که توصیه میکنم علاوه بر خوندن خود کتاب این مطلب رو هم یه نگاهی بندازین.
اینم لینکش: 1984
راستی حالا که تا اونجا میرین این مطلب رو هم راجع به انواع داستان بخونین:
تفاوت داستان‌های گریز و داستان‌های معناگرا

وقتی مأموران بیمارستان "جان" رو بیرون از سالن میگیرن پرستار سمت راستی پسر واقعی "جان نش" هستش.

زمانی که "راسل کرو" "جان نش" واقعی رو ملاقات میکنه 15 دقیقه طول میکشه تا "جان" تصمیم بگیره که چای بخوره یا قهوه. از این اتفاق در فیلم هم استفاده شده (دیگه روت رو زیاد نکن یه چیزی رو هم خودت بگرد پیدا کن).

قرار بوده "سلما هایک" نقش "آلیشیا" رو به جای "جنیفر کانلّی" بازی کنه چون "آلیشیا" اصلیت السالوادوری داره.

با وجود اینکه داستان از زندگی "جان نش" الهام گرفته شده ولی یه سری واقعیت‌ها عمداً از قلم افتاده. از جمله اینکه "جان" چندین بار ازدواج کرده. تازه قبل از این، چندین حرکت بی‌ناموسی هم زده (با جنس موافق و مخالف) و در 20 سالگی یه دانه بچۀ بی‌ناموسی‌زاده هم قالب زده. سازندگان فیلم می‌خواستن اینها رو هم تو فیلم نشون بدن و عصمت این بدبخت رو به باد بدن ولی ترسیدن که ملت همجنس‌بازی رو با کاهش تختۀ مخ "جان" ارتباط بدن به همین خاطر بی‌خیال شدن.

"تئوری بازی" که "جان نش" بیشترین شهرتش رو به خاطر اون کسب کرده با همکاری 2 نفر دیگه (یه دانشمند مجاری که پایه‌گذار این تئوری بوده و یه دانشمند اتریشی) به وجود اومده.

"فرضیۀ ریمن" که در فیلم به آن اشاره شده یک مشکل معروف در ریاضیات هست که 150 ساله حل نشده و برای حل آن 1.000.000 دلار جایزه تعیین کردن (چی کار داری کی تعیین کرده؟ هر وقت حلش کردی بیا من جایزه رو بهت میدم!).

تموم گشت.

سوتی های فیلم ذهن زیبا


0:24:54
محل فرودی که توی محوطۀ بیرونی پنتاگون می‌بینین در سال 1953 (تاریخی که فیلم نمایش میده) وجود نداشته.
نکته: اساساً ساخت این محل فرود کار غلط و فاجعه‌آمیزی بود چون سال‌ها بعد (11 سپتامبر 2000) یه ابلهی اینجا رو با باند فرود هواپیما اشتباه گرفت و یه بوئینگ رو در این محل فرود آورد.
تذکر: البته الان دیگه نوادگان "خواجه حافظ شیراز" که تازه به دنیا میان هم میدونن که حداقل این مورد حمله به پنتاگون به صورت تابلویی ساختگی بود و اصلاً هواپیمایی در کار نبوده.
نکتۀ تکمیلی: از این نوع سوتی ها در چند جای فیلم اتفاق افتاده. مثلاً خوانندۀ اون آهنگی که "جان" توی اتاقش توی "پرینستون" گوش میده 2 سال بعد از اون تاریخ تازه متولد شده. ولی بقیه موارد رو دیگه بی‌خیال شدم. شما هم به بزرگواریه خودتون من و دست‌اندرکاران ساخت فیلم رو ببخشید.

0:31:02
تو کلاس درس "جان نش " (همون جایی که "آلیشیا" لات‌بازی در میاره) فرمول روی تخته‌سیاه بین صحنه‌ها تغییر میکنه. اون "اف" بیچاره (اولین "اف" در فرمول) که آخر نفهمید "اف" کوچیکه یا "اف" آخر تنها. اون توان 3 (دومین توان در فرمول) هم مثل بند تومّون تا ولش میکنی در میره.

1:21:38
اگه خوب دقت کنین تو این صحنه هیچ سوتی ای داده نشده. فقط می خواستم بگم بچۀ "جان نش" خیلی بانمکه. نه؟!؟

1:24:49
پستونک روی میز رو که می‌بینین؟ موازی با پنجره قرار گرفته. تو صحنۀ بعدی (1:24:53) پستونک میچرخه و دسته‌اش رو به دوربین میشه. اما این پایان ماجرا نیست. ظاهراً یه نفر این وسط هوس روزنامه خوندن کرده چون روزنامۀ نزدیک پنجره هم چرخیده. ضمناً این نوع پستونک که برای اصلاح دندون استفاده میشه تا سال 1960 در امریکا وجود نداشته.

1:28:56
وقتی "آلیشیا" داره تو حموم (خاک تو سرت! چرا مثل بی‌جنبه‌ها تا اسم حموم و دستشویی میاد چشمات برق میزنه؟) آب می‌خوره تقریباً لیوان خالی میشه اما تو صحنۀ بعد "آلیشیا" اندازۀ یه پارچ آب میپاشه به آینه.
نکته: سعی کنین تصویر رو دقیقاً در لحظۀ 1:29:03 نگه دارین. هرکی ندونه فکر میکنه "آلیشیا" داره عمل قبیح "گلاب به دیوار" رو انجام میده.

1:30:02
"آلیشیا" داروهای "جان" رو براش میاره. جایی که لیوان رو میذاره (گوشۀ بالا و راست عکس روزنامه) یادتون باشه. تو صحنۀ بعدی لیوان در یک حرکت انقلابی به گوشۀ بالا و چپ عکس میره. لیوان رو بی‌خیال اون 2 تا قرص روی روزنامه و نزدیک به هم رو نگاه کنین. حالا به صحنۀ بعد میریم. و اینک آخرالزمان. لیوان دوباره راه افتاده و این دفعه به مرکز و پائین عکس اومده. از اون مهم‌تر اُمرن اگه اون 2 تا قرص رو پیدا کنین. ظاهراً اونها هم با دیدن لیوان به هیجان اومده و اقدام به حرکت زدن کردن.

1:30:20
هرکسی کو دورماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
از قدیم گفتن یه بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، دفعۀ سوم برمی‌جستی ملخک. همونطور که می‌بینین لیوان و قرص‌ها بعد از فعالیت بسیار خسته وکوفته برگشتن (و یا برجستن) به اصل خویش. منتها لیوان که پاک یادش رفته اول کجا بوده (گوشۀ بالا و راست)، اون 2 تا قرص هم ظاهراً در این مدت میونشون شکرآب شده چون پشتشون رو کردن به هم و از هم فاصله گرفتن.

1:47:02
"جان نش" توی دفتر "مارتین هانسن" داره مخ "مارتین" رو میکوبه تا به "جان" اجازه بده برگرده به دانشگاه و دوباره شیشه‌های دانشگاه رو خط‌خطی کنه. روی دیوار 3 تا قاب هست. اگه خوب دقت کنین وسط فیلم "بوم من" (فارسی رو پاس می‌داریم: پایۀ میکروفون (شرمنده اینجای فارسی رو نمیشه پاس بداریم چون به جای "میکروفون" کلمه‌ای پیشنهاد نشده)) داره موهاشو تو قاب سمت راستی شونه میزنه. به هرحال درمحیط دانشگاه قرار گرفته که جدای از بحث آموزشی بستر مناسبی برای انتخاب همسر آینده هم هست. ممکنه چشمش کسی رو گرفته باشه.

2:03:03
اون قاشق رو تو دست نمایندۀ "بنیاد نوبل" می‌بینین؟ تو صحنه‌های بعد این قاشقه ییهو میوفته رو میز بعد دوباره میپره تو دست این آقاهه. حالا یا این قاشقه با کش به آستینش وصله یا دستش خاصیت قاشق‌ربایی داره یا کف‌زنه که یه همچین سرعت عملی داره و یا ...
ضمناً حواستون به اون قاشقی که وسط میز کنار ظرف شکر و بقیۀ چیزهاست باشه چون داره از روی میز جیم میشه. در ادامه (2:04:29) می‌بینین که یواشکی میره روی اون دستمالی که جلوی آقای نماینده هست و در حین مراسم با شکوه "خودکار تقدیم کنون" از میز میپره پائین. این قاشق احتمالاً جدیدترین تکنولوژی جاسوسی است که سازمان "سیا" برای استراق‌سمع شهروندان امریکایی ازش استفاده میکنه.

2:3:43
به حالت کیفی که "جان" بغل کرده دقت کنین. در صحنۀ بعد حالت کیف تغییر میکنه و دستۀ پشتی کیف بیرون میاد. نظریه‌ای که در اینجا مطرح میشه اینه که "جان" چون مدتیه شدیداً درگیر تحقیق و مطالعه هستش نتونسته حموم بره، در این صحنه ناحیۀ تحتانیش خارش ورداشته و اومده خودشو بخارونه که دستۀ کیف زده بیرون. اما همونطور که در صحنۀ بعد می‌بینین دستۀ کیف برگشته سر جاش و انصافاً "جان" هر جوری و هر جاییش رو که بخارونه این قضیه غیرممکنه.

2:4:18
می‌رسیم سروقت مراسم معنوی "خودکار ریزون". در حین مراسم وقتی 3 تا خودکار روی میز هست به زاویۀ اون‌ها دقت کنین. زمانی که نفر چهارم داره خودکار رو روی میز میذاره خودکارها حدود 90 درجه چرخیدن. این اتفاق فرضیۀ جاذبه داشتن بدن آقای نماینده رو قوت می‌بخشه.
نکته: اساساً یه همچین جینگولک‌بازی‌ای در "پرینستون" نداریم. اما به خاطر اینکه سازندگان فیلم خودشون گفتن که تمام فیلم واقعی نیست از گناهشون می‌گذریم. شما هم حلالشون کنین.

2:5:18
پروفسور "جان نش " در طی یک حرکت ددمنشانه با استفاده از دستمالی که "آلیشیا" با خوردن خون‌دل و دودچراغ براش قلاب‌دوزی کرده بینی مبارک رو تمیز میکنه و مجدداً اون رو توی جیبش میذاره. عمق فاجعه زمانی مشخص میشه که بدونید این کار رو ظرف 4 ثانیه انجام داده (سرعتش از "حیف‌نون" هم بیشتره) منتها یادش رفته که دستمال رو دقیقاً مثل قبل بذاره تو جیبش که کسی نفهمه.

2:07:06
اینجاست که تماشاگر ترک برداشته و پاره‌پاره میشه چون تازه میفهمه که پروفسور "جان نش " جایزۀ "نوبل - Nobel" نگرفته بلکه جایزۀ "نبله - Noble" گرفته که خیلی بالاتر و ارزشمندتر از قبلی هستش. به نشان "بنیاد نوبل" جلوی میز سخنرانی دقت کنین.

تموم گشت.

من آمده ام... وای وای


آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را، آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
چاک شده‌ست آسمان، غلغله‌ایست در جهان
عنبرومشک میدهد، سَنجَغ یار میرسد (سَنجَغ: پرچم)
رونق باغ میرسد، چشم وچراغ میرسد
غم به کناره میرود، مه به کنار میرسد
تیر روانه میرود، سوی نشانه میرود
ما چه نشسته‌ایم پس؟ شه ز شکار میرسد
باغ سلام میکند، سرو قیام میکند
سبزه پیاده میرود، غنچه سوار میرسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند!
روح خراب و مست شد، عقل خمار میرسد
چون برسی به کوی ما، خامُشی‌ست خوی ما
زان که ز گفت وگوی ما، گرد وغبار میرسد
از غزلیات "شمس"

خواهش میکنم... خواهش میکنم... بلند نشین... بفرمائین... بفرمائین تو رو خدا... خجالتم ندین... بابا این کارا چیه؟ آب و جارو لازم نبود.....
سلام. من اومدم. خیلی حاشیه نمیرم!؟!؟! (در خطوط بعد دلیل این علامت‌ها رو می‌فهمین) چند وقت بود میخواستم یه وبلاگ سینمایی راه بندازم. اول به فکر تحلیل فیلم افتادم ولی دیدم خیلی‌ها این کار رو حتی از منم بهتر!!!!! انجام دادن. پس تصمیم گرفتم حاشیه برم!؟!؟! (حالا افتاد؟ نه؟! ایشاالله میوفته) به این فکر افتادم که نکات جالب رو درمورد فیلم های سینمایی محبوب دنیا تو وبلاگم بذارم و در رأس اونها هم سوتی هایی که در حین تولید فیلم ها داده شده (دیگه اگه نیوفتاده باشه معلومه که دوزاریت مونده زیر قطار). البته درمورد مسائل دیگه مثل تحلیل فیلم هم اگه چیز جالبی دستم برسه اینجا میذارم. زیاد نگران نباشین.
سعی کنین حتماً یه بار فیلم رو ببینین بعد مطلب مربوط به اون رو بخونین. به 2 دلیل، اول اینکه اگه با داستان و شخصیت‌هاش آشنا نباشین ممکنه بعضی از مطالب براتون گنگ باشه. دوم اینکه بعضی از مطالب ممکنه داستان فیلم رو لو بدن و از لذت دیدن فیلم کم کنن.
اگه فیلم دم دستتون باشه بهتره چون میتونین صحنه‌ها رو تو فیلم پیدا کنین و ببینین. این وسط ممکنه شما هم یه سوتی ای رو ببینین که بقیه ندیدن. اگه چیزی پیدا کردین من رو هم خبر کنین.
ذکر مطالب این وبلاگ با یا بدون ذکر منبع بلامانع است (ببینم جنبه‌اش رو دارین یا نه).

تموم گشت.